تبليغاتX
داغ شقایق

داغ شقایق

سلام بر رفقا

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:1  توسط سجده  | 

... ادامه

دست به كار شديم و با زحمت بسيار بالاخره آن جوان بسيجي را كه تا چانه اش در گل فرو رفته بود از داخل باتلاق بيرون آورديم و به سرعت از آن منطقه فاصله گرفتيم . در حال راز و نياز و منتظر فرصت مناسب بوديم كه قورباغه اي شروع به قورقور كرد . به ناگاه يكي ، دو تا شد و دو تا آنقدر زياد شدند كه اگر داد و فرياد هم مي كرديم محال بود كسي صداي ما را بشنود . صداي قورقور قورباغه ها هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد و هر كدام با صداي بلندتري قورقور ميكردند . فرستاده هاي خدا رسيده بودند . از خوشحالي روي پا بند نبوديم و با صداي بلند شكر مي كرديم و الله اكبر مي گفتيم . با خيال راحت سريع داخل رودخانه شديم . از آنجا گذشتيم و پشت درختهاي آن منطقه ، پنهان شديم . ما در چند قدمي آنها بوديم و آنها بي خيال در سنگر هاي خود خوابيده بودند .

در منطقه مانديم تا نيروهاي كمكي رسيدند . نزديكي هاي صبح بود كه عمليات شروع شد و با گفتن الله اكبر به طرف دشمن يورش برديم . عراقي ها كه از اين حمله كاملا گيج شده بودند ، بي هدف شليك مي كردند و قبل از اينكه بتوانند كاري انجام دهند ، به اسارت ما در آمدند .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 9:9  توسط سجده  | 

چند شب به عمليات مانده بود . مي بايست به اتفاق چند نفر از بچه ها براي شناسايي منطقه به قلب دشمن مي زديم . بعد از ظهر پنج شنبه بود كه بار و بساطمان را بستيم ، با يكايك برادران خداحافظي كرديم ، از زير قرآن رد شديم و به سوي مقصد راه افتاديم . در يك خط و پشت سر هم راه مي رفتيم .

غروب بود كه به نزديكي هاي خط رسيديم . بايد تا تاريك شدن هوا ، صبر مي كرديم . وضو گرفتيم و همانجا به نماز ايستاديم ، بعد هم دسته جمعي دعاي توسل خوانديم . بعد از نماز و نيايش ، هوا كاملا تاريك شده بود . بلند شديم و راه افتاديم .

نزديكي هاي منطقه دشمن بوديم كه به رودخانه اي برخورد كرديم . طبق نقشه ، سنگر دشمن در آن طرف رود بود .

تصميم گرفتيم كه از رودخانه عبور كنيم ، ولي سكوت مرگباري در منطقه حكمفرما شده بود و به هيچ عنوان نمي توانستيم حركت كنيم . با كوچكترين صدايي ، عمليات لو مي رفت و آنها پي به قصد ما مي بردند . از شانس بد ، آن شب حتي صداي تير و توپ و خمپاره هم شنيده نمي شد . فقط سكوت بود و صداي شرشر رود . آن موقع  شب حتي صداي جيرجيرك ها هم صدا نمي كردند . وقت داشت به سرعت مي گذشت و بچه هاي زيادي به اميد ما در راه بودند . هر لحظه به انجام عمليات نزديك مي شديم . جلو رفتيم ، آرام و با احتياط خواستيم وارد رودخانه شويم كه ناگهان يكي از بچه ها داخل حوضچه گلي كه اطراف رودخانه قرار داشت ، افتاد . هر چه تلاش مي كرد بيرون بيايد فايده اي نداشت و بيشتر در گل فرو مي رفت . به طرفش رفتيم . وحشتناك بود ، تازه متوجه شديم آنجا باتلاق بزرگي است كه آن موقع شب ، از ديد ما پنهان مانده است . يكي از بچه ها به طرفش رفت و دستش را محكم گرفت ، او هر لحظه پايين و پايين تر مي رفت . ناگهان منوري از طرف يكي از سنگر ها پرتاب شد و منطقه را كاملا روشن كرد . همه روي زمين دراز كشيديم . بچه ها آيه « و جعلنا » را زير لب زمزمه مي كردند . باز منور دوم شليك شد . ولي هيچ سر و صدايي بلند نشد .

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:49  توسط سجده  | 

حالا كه حاجي از آن بيرون آمده بود ، درست مثل يك قبر بود . حتي لبه و لحد هم داشت . گفتم : پناه بر خدا اين براي چيست ؟ لبخندي زد و گفت : پناه بر خدا ندارد ، مومن !

هر كه باشي و به هر جا برسي     آخرين منزل هستي اين است

بعد دستي بر شانه ام زد و گفت :« اين قبر حقير فقير شير علي سلطاني است . » در حاليكه سعي مي كردم تعجبم را پنهان كنم ، نگاهي آميخته به ترس و تحقير در قبر دواندم . رعشه اي شبيه هول قيامت از ستون مهره هايم عبور كرد . البته چيزي نگفتم . ولي به نظرم آمد براي قد رشيد حاجي كوچك باشد .

وقتي حاجي شهيد شد پيكر بي سر را همان جا دفن كردند و شگفتا كه آن قبررا براي پيكر بي سرش اندازه گرفته بودند . 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 7:3  توسط سجده  | 

... ادامه

ديگر لازم نبود چهره اش را ببينم ، اندام درشتش زار مي زد كه « حاجي است » .

- سلام ، خسته نباشي ، حاجي !

مثل اينكه از حضور من خوشش نيامده باشد ، مكثي كرد و بعد آرام آرام نگاهش را به پشت سر چرخاند

ـ سلام عليكم و رحمة الله

بلند شد . سر زانوهايش را تكاند و بيرون آمد . صورتش گل انداخته بود . دانه هاي درشت عرق كه از شيار پيشاني اش گذشته بودند و خود را لابلاي محاسن پرپشتش پنهان مي كردند .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 7:48  توسط سجده 

پيكر بي سر

خاكهاي نمناكي در زاويه چپ حياط ريخته شده بود . رد ريخته ها نشان مي داد كه خاكها را از داخل كتابخانه بيرون آورده اند .

گفتم حتما مي خواهند آنجا را مرتب كنند ، شايد هم وسيع ترش كنند . نمي دانم ، شايد حس غريبي ناخواسته مرا به داخل هل داد . نبض زمين با ضرباهنگي يكنواخت مي زد . گودالي حفر شده بود به درازاي يك انسان . « پناه بر خدا » دلم مثل شن ريزه هاي لبه گودال ريخت پايين .

هنوز نگاهم را داخل گودال نگردانده بودم كه دلهره اي به جانم انداخت . متوجه من نشده بود . همچنانا نبض زمين مي زد . به داخل گودال خم بود و چهره اش معلوم نبود . هيكل درشتش تمام حفره را پر كرده بود . كمي سرش را بلند كرد ، آستينش را روي پيشانيش عبور داد . خيس شد . تند تند نفس مي زد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 9:45  توسط سجده  | 

بسم رب الشهداء

سلام . نميدونستم دوباره چطوري شروع كنم تا اينكه يه كتاب جديد گرفتم و اتفاقا يه قسمت از زندگي يك شهيد رو كه تو كامپيوترم عكسش رو داشتم پيدا كردم . واقعا برام غير منتظره بود . شهدا ، ديدين بازم بي كس شدم و دلم باز هواي شما رو كرد . من روسياه ، شرمنده ام
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 10:0  توسط سجده  | 

نور همه جا را فرا گرفته است و آدم آمده است تا در كنار ياران آخرالزماني امام عشق آخرين منزل از سفر زميني خويش را پشت سر بگذارد . تمامي وعده هاي تورات و انجيل و قرآن محقق شده و حكومت حق به دست آخرين بازمانده سلاله پاكان در سراسر عالم مستقر گرديده است و وقت آن رسيده است تا ماموريت آدم در زمين خاتمه يابد .

و باز صداي پر ملايك است كه همه جا را پر كرده است :

الله اكبر ... الله اكبر ... سبحان الله ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 8:18  توسط سجده  | 

غريبانه
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 8:15  توسط سجده 

امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم ، آب را جيره بندي كرده ايم . نان را جيره بندي كرده ايم ...

عطش همه را هلاك كرده . همه را جز شهداء كه حالا كنار هم در انتهاي كانال خوابيده اند .

ديگر شهدا تشنه نيستند . فداي لب تشنه ات اي پسر فاطمه ( سلام الله عليها ) .

« آخرين برگ دفترچه يادداشت يكي از شهداي گردان حنظله لشكر بيست و هفت كه در كانال سوم فكه و در حين تفحص به دست آمد .»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 9:4  توسط سجده  |