... ادامه
دست به كار شديم و با زحمت بسيار بالاخره آن جوان بسيجي را كه تا چانه اش در گل فرو رفته بود از داخل باتلاق بيرون آورديم و به سرعت از آن منطقه فاصله گرفتيم . در حال راز و نياز و منتظر فرصت مناسب بوديم كه قورباغه اي شروع به قورقور كرد . به ناگاه يكي ، دو تا شد و دو تا آنقدر زياد شدند كه اگر داد و فرياد هم مي كرديم محال بود كسي صداي ما را بشنود . صداي قورقور قورباغه ها هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد و هر كدام با صداي بلندتري قورقور ميكردند . فرستاده هاي خدا رسيده بودند . از خوشحالي روي پا بند نبوديم و با صداي بلند شكر مي كرديم و الله اكبر مي گفتيم . با خيال راحت سريع داخل رودخانه شديم . از آنجا گذشتيم و پشت درختهاي آن منطقه ، پنهان شديم . ما در چند قدمي آنها بوديم و آنها بي خيال در سنگر هاي خود خوابيده بودند .
در منطقه مانديم تا نيروهاي كمكي رسيدند . نزديكي هاي صبح بود كه عمليات شروع شد و با گفتن الله اكبر به طرف دشمن يورش برديم . عراقي ها كه از اين حمله كاملا گيج شده بودند ، بي هدف شليك مي كردند و قبل از اينكه بتوانند كاري انجام دهند ، به اسارت ما در آمدند .
چند شب به عمليات مانده بود . مي بايست به اتفاق چند نفر از بچه ها براي شناسايي منطقه به قلب دشمن مي زديم . بعد از ظهر پنج شنبه بود كه بار و بساطمان را بستيم ، با يكايك برادران خداحافظي كرديم ، از زير قرآن رد شديم و به سوي مقصد راه افتاديم . در يك خط و پشت سر هم راه مي رفتيم .
غروب بود كه به نزديكي هاي خط رسيديم . بايد تا تاريك شدن هوا ، صبر مي كرديم . وضو گرفتيم و همانجا به نماز ايستاديم ، بعد هم دسته جمعي دعاي توسل خوانديم . بعد از نماز و نيايش ، هوا كاملا تاريك شده بود . بلند شديم و راه افتاديم .
نزديكي هاي منطقه دشمن بوديم كه به رودخانه اي برخورد كرديم . طبق نقشه ، سنگر دشمن در آن طرف رود بود .
تصميم گرفتيم كه از رودخانه عبور كنيم ، ولي سكوت مرگباري در منطقه حكمفرما شده بود و به هيچ عنوان نمي توانستيم حركت كنيم . با كوچكترين صدايي ، عمليات لو مي رفت و آنها پي به قصد ما مي بردند . از شانس بد ، آن شب حتي صداي تير و توپ و خمپاره هم شنيده نمي شد . فقط سكوت بود و صداي شرشر رود . آن موقع شب حتي صداي جيرجيرك ها هم صدا نمي كردند . وقت داشت به سرعت مي گذشت و بچه هاي زيادي به اميد ما در راه بودند . هر لحظه به انجام عمليات نزديك مي شديم . جلو رفتيم ، آرام و با احتياط خواستيم وارد رودخانه شويم كه ناگهان يكي از بچه ها داخل حوضچه گلي كه اطراف رودخانه قرار داشت ، افتاد . هر چه تلاش مي كرد بيرون بيايد فايده اي نداشت و بيشتر در گل فرو مي رفت . به طرفش رفتيم . وحشتناك بود ، تازه متوجه شديم آنجا باتلاق بزرگي است كه آن موقع شب ، از ديد ما پنهان مانده است . يكي از بچه ها به طرفش رفت و دستش را محكم گرفت ، او هر لحظه پايين و پايين تر مي رفت . ناگهان منوري از طرف يكي از سنگر ها پرتاب شد و منطقه را كاملا روشن كرد . همه روي زمين دراز كشيديم . بچه ها آيه « و جعلنا » را زير لب زمزمه مي كردند . باز منور دوم شليك شد . ولي هيچ سر و صدايي بلند نشد .
ادامه دارد ...
حالا كه حاجي از آن بيرون آمده بود ، درست مثل يك قبر بود . حتي لبه و لحد هم داشت . گفتم : پناه بر خدا اين براي چيست ؟ لبخندي زد و گفت : پناه بر خدا ندارد ، مومن !
هر كه باشي و به هر جا برسي آخرين منزل هستي اين است
بعد دستي بر شانه ام زد و گفت :« اين قبر حقير فقير شير علي سلطاني است . » در حاليكه سعي مي كردم تعجبم را پنهان كنم ، نگاهي آميخته به ترس و تحقير در قبر دواندم . رعشه اي شبيه هول قيامت از ستون مهره هايم عبور كرد . البته چيزي نگفتم . ولي به نظرم آمد براي قد رشيد حاجي كوچك باشد .
وقتي حاجي شهيد شد پيكر بي سر را همان جا دفن كردند و شگفتا كه آن قبررا براي پيكر بي سرش اندازه گرفته بودند .
... ادامه
ديگر لازم نبود چهره اش را ببينم ، اندام درشتش زار مي زد كه « حاجي است » .
- سلام ، خسته نباشي ، حاجي !
مثل اينكه از حضور من خوشش نيامده باشد ، مكثي كرد و بعد آرام آرام نگاهش را به پشت سر چرخاند
ـ سلام عليكم و رحمة الله
بلند شد . سر زانوهايش را تكاند و بيرون آمد . صورتش گل انداخته بود . دانه هاي درشت عرق كه از شيار پيشاني اش گذشته بودند و خود را لابلاي محاسن پرپشتش پنهان مي كردند .
پيكر بي سر
خاكهاي نمناكي در زاويه چپ حياط ريخته شده بود . رد ريخته ها نشان مي داد كه خاكها را از داخل كتابخانه بيرون آورده اند .
گفتم حتما مي خواهند آنجا را مرتب كنند ، شايد هم وسيع ترش كنند . نمي دانم ، شايد حس غريبي ناخواسته مرا به داخل هل داد . نبض زمين با ضرباهنگي يكنواخت مي زد . گودالي حفر شده بود به درازاي يك انسان . « پناه بر خدا » دلم مثل شن ريزه هاي لبه گودال ريخت پايين .
هنوز نگاهم را داخل گودال نگردانده بودم كه دلهره اي به جانم انداخت . متوجه من نشده بود . همچنانا نبض زمين مي زد . به داخل گودال خم بود و چهره اش معلوم نبود . هيكل درشتش تمام حفره را پر كرده بود . كمي سرش را بلند كرد ، آستينش را روي پيشانيش عبور داد . خيس شد . تند تند نفس مي زد .
بسم رب الشهداء
نور همه جا را فرا گرفته است و آدم آمده است تا در كنار ياران آخرالزماني امام عشق آخرين منزل از سفر زميني خويش را پشت سر بگذارد . تمامي وعده هاي تورات و انجيل و قرآن محقق شده و حكومت حق به دست آخرين بازمانده سلاله پاكان در سراسر عالم مستقر گرديده است و وقت آن رسيده است تا ماموريت آدم در زمين خاتمه يابد .
و باز صداي پر ملايك است كه همه جا را پر كرده است :
الله اكبر ... الله اكبر ... سبحان الله ...
امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم ، آب را جيره بندي كرده ايم . نان را جيره بندي كرده ايم ...
عطش همه را هلاك كرده . همه را جز شهداء كه حالا كنار هم در انتهاي كانال خوابيده اند .
ديگر شهدا تشنه نيستند . فداي لب تشنه ات اي پسر فاطمه ( سلام الله عليها ) .
« آخرين برگ دفترچه يادداشت يكي از شهداي گردان حنظله لشكر بيست و هفت كه در كانال سوم فكه و در حين تفحص به دست آمد .»

