راه بود و فرمانده بود و راننده اي كه هوادار سرسخت فرمانده بود ،آقا مهدي گفت :نگهدار
راننده پايش را روي پدال ترمز فشار داد .گرد و غبار جاده از پي آمد و ماشين را در بر گرفت .بسيجي نوجوان در را باز كرد و بالا آمد
سلام خسته نباشد
عليك السلام شما هم خسته نباشيد
نوجوان بسيجي موهاي سرش را از ته زده بود .صورت بيضي شكلش مهتابي رنگ بود و مهرباني و صميميت عجيبي در نگاهش بود .مدتي در سكوت گذشت ،غير از صداي ماشين صداي ديگري نبود .عاقبت نوجوان سكوت را شكست و گفت :كاش كه آقا مهدي رو مي ديدم ،شما او را مي شناسيد ؟من با او كار دارم .فرمانده پرسيد :با آقا مهدي چه كار داري ؟بسيجي جواب داد :مي خواهم او را ببينم و پيشانيش را ببوسم و از ايشان چند روز مرخصي بگيرم ،مي دانيد كه عمليات نزديك است ،ولي من كاري دارم كه بايد بروم و برگردم .
فرمانده بسيجي را نگاه كرد و در حالي كه ته رنگي از تبسم در چهره مردانه اش ديده مي شد پرسيد :اگر آقا مهدي الان اينجا بود ،چه كار مي كردي ،بسيجي با همان لحن ساده و بي آلايش خود گفت :پاها و چشم هايش را مي بوسيدم !
راننده پيچ و خم جاده را طي مي كرد و با لذت هر چه تمام گوش به گفتگوي آن دو سپرده بود .
فرمانده گفت :حالا من تو را پيش آقا مهدي مي برم و هيچ لازم نيست كه پاهاي او را ببوسي او وظيفه دارد كه شما را به مرخصي بفرستد .
برق شادي در چشمهاي بسيجي درخشيد و با اعتماد هر چه تمام گفت :انگار شما از دوستان نزديك آقا مهدي هستيد و ...
به پادگان رسيده بودند .فرمانده بي آنكه چيزي بگويد پياده شد بسيجي خود را به كنار فرمانده رسانيد و گفت :كو ؟آقا مهدي كجاست ؟
فرمانده دست در گردن بسيجي انداخت و براي چند لحظه در نگاه زلال او خيره ماند .
بعد نگاهي به كفشهاي كهنه نوجوان انداخت و گفت :چرا كفشهايت اين طوريه ؟
بسيجي با اندكي شرم گفت كفش ديگري ندارم خب
فرمانده به راننده اش اشاره كرد و گفت تا يك جفت كفش نو براي بسيجي بياورند نوجوان بسيجي كفشهاي كهنه اش را در آورد و كفشهاي تازه را پوشيد ،تبسمي چهره معصومش را روشن ساخت .فرمانده گفت كه يك دست لباس كار نو هم به او بدهند .يك دفعه بسيجي متوجه شد هر چه دوست نو آشنايش مي گويد بلافاصله اجرا مي شود در حاليكه دهانش از حيرت باز مانده بود پرسيد :شما...شما آقا مهدي هستيد ؟
چشمهاي فرمانده پر اشك شد و نوجوان بسيجي لباس كار نو را پس زد و در حاليكه صدايش از فرط شوق و هيجان مي لرزيد گفت :من لباس شما را مي خواهم !
آقا مهدي پيراهن كهنه و نخ نماي خود را به او داد و سه روز برايش مرخصي نوشت و مقداري پول از جيبش در آورد و به او داد .
برو !وقتي برگشتي بيا پيش من و خودت را معرفي كن .بسيجي پيراهن كهنه آقا مهدي را چون هديه اي گرانبها تا كرد و در ساك گذاشت و با قدمهاي تند و اميدوار به مرخصي رفت .
سلام !خسته نباشيد .رفتم پدر و مادرم را ديدم ،وصيت نامه ام را هم نوشتم آقا مهدي !به خدا اگه اين دفعه شهيد نشوم ،شما را حلال نمي كنم .شما دعا كنيد كه من هم شهيد بشوم .نوجوان بسيجي به محض اينكه از مرخصي برگشته بود ،يكراست پيش فرمانده لشكر رفته بود ،آقا مهدي بعد از شنيدن حرفهاي او نتوانست خودش را نگه دارد .اشك گونه هاي تكيده اش را خيس كرد .برادر دعا كنيم انشا الله اسلام پيروز شود ...!
آقا مهدي در ميان گريه كلمه ها را به سختي گفت و بسيجي كه از نگاهش برق عجيبي مي تابيد به گروه تخريب پيوست ...
عمليات خيبر آغاز شد و نوجوان بسيجي به آرزوي خود رسيد ،وقتي راننده آقا مهدي پيش او رفت و خبر شهادت آن بسيجي مهربان را داد فرمانده لشكر دوردست و نقطه نا معلومي را نگاه كرد و زير لب انا لله و انا اليه راجعون گفت .صداي فرمانده غمگين ترين صدايي بود كه راننده در عمر خود شنيده بود .