تبليغاتX
داغ شقایق

داغ شقایق

در دوازدهم خرداد 1335 در تهران ديده به جهان گشود ، پس از پايان دوره متوسطه ، با شركت در كنكور ، در رشته پيراپزشكي پذيرفته شد ، هم زمان با تحصيل در دانشگاه به كار تدريس و معلمي روي آورد و درآمد حاصل از كارش را صرف تحصيل خود و خريد كتابهاي مفيد براي شاگردانش مي كرد .

بخاطر فعاليتهاي سياسي در دانشگاه و به آتش كشيدن پرچم آمريكا در هنگام ورود ورزشكاران آمريكائي به مجموعه ورزشي آزادي از دانشگاه اخراج و زنداني مي گردد .

پس از پيروزي انقلاب اسلامي به عضويت سپاه پاسداران در مي آيد و براي خدمت به مردم محروم استان سيستان و بلوچستان راهي آن ديار مي گردد و حدود چهار ماه در شهرستان زابل به فعاليت مي پردازد ، در پي غائله جديد دشمنان انقلاب اسلامي در غالب خلق عرب در خوزستان به اين استان مي رود و با اين توطئه مقابله مي كند و تا پايان شورش در خرمشهر مي ماند . از آنجا براي مبارزه با گروههاي ضد انقلاب در كردستان راهي اين خطه شده و به پيشنهاد شهيد بروجردي به پاوه مي رود و فرماندار آن شهر مي شود .

پس از يك سال و نيم خدمت در پاوه به سنندج رفته و به عنوان مسئول سپاه پاسداران كردستان منصوب مي شود و در اين مسئوليت خطير نيز منشا خدمات پر ارج و گرانقدري مي گردد ، پاكسازي مناطق حساسي همچون كامياران ، مريوان ، تكاب ، صائين دژ ، بوكان ، و سد بوكان از جمله اقدامات او در آن منطقه به شمار مي رود .

سرانجام ايشان در شهريور 1361 در حين پاكسازي محور پيرانشهر – سردشت به فيض شهادت نائل آمد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 10:30  توسط سجده  | 

يكي از فرماندهان لشكر 25 كربلا مي گفت :« در عمليات فتح المبين » به دليل وسعت زياد عمليات و پيشروي لحظه به لحظه رزمندگان اسلام در عمق موانع نيروهاي عراقي ، هر لحظه احتمال مي رفت كه عده اي از آنها به اسارت بعثيون در آيند . يك مورد آن نوجوان بيسيم چي اي بود كه از نحوه محاصره شدن خود تعريف مي كرد و كاري هم از دست ما ساخته نبود .

مي گفت :«عراقي ها دارند به بعضي از بچه ها تير خلاص مي زنند و دارند به او نزديكتر مي شوند .» به او گفتم اگر نارنجك داري ضامنش را بكش ، چنين كرد ، بعد از من خواست لحظاتي با او درباره شهادت سخن بگويم . در حال مكالمه با او بوديم كه با معذرت خواهي گفت :«عذر مي خواهم . حرفهاي خوبي مي زنيد و دلم نمي خواهد حرفهايتان را قطع كنم ، اما ديگر بين من و عراقي ها فاصله اي نيست . سلام شما را به دوستان شهيدتان مي رسانم .» مكالمه او قطع شد .

روز بعد بچه ها به جسد متلاشي او كه در كنارش چند عراقي هم افتاده بود برخورد كردند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 12:57  توسط سجده  | 

بچه هاي جنگ بچه هاي كربلا بودند ،منطقه عملياتي آنها به وسعت پاكي و سادگي و يكدلي و ... وسيع بود و پر دامنه .

نوراني ترين عمليات بچه هاي جنگ نماز بود ،نماز!.

... و چه خوب مي شد كه اگر درنگ مي كرديم تا بنگريم فصل مشترك منطق زندگي ما با منطقه عملياتي بچه هاي جنگ چقدر است و فاصله ما با آنها چقدر ؟!

آئينه وقتي كه آدم به سراغش نيايد در بي اعتنائي ها و نديدن ها تنها مي شود و مي شكند .و ما چه حق دارم كه دل آئينه ها را بشكنيم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 11:6  توسط سجده  | 

در روزهاي اوج انقلاب هنگامي كه امام تصميم به بازگشت به ايران گرفته بود در اتاقي ،جلسه شوراي انقلاب براي حفاظت از ايشان در بدو ورود به كشور برگزار شد .

آيت الله مطهري نگاهي به جمع انداخت و گفت :ما دو طرح پيشنهادي براي حفاظت امام داريم ،سپس رو به مسعود رجوي مسئول سازمان مجاهدين خلق كرد و گفت ما آماده هستيم تا طرح شما را بشنويم ،رجوي كه منتظر بود گفت :ما ضمانت كتبي مي دهيم كه هيچ اتفاقي براي امام نيفتد ،كليه نيروهايمان را به كار خواهيم گرفت و سپس شروط خود را بيان كرد ،اولين شرط مسلح كردن 150 نفر نيرو توسط شما است ،شرط دوم اينكه از ابتدا تا انتهاي مراسم غير از خودم هيچ كس همراه آيت الله خميني نخواهد بود و در مسير حركتمان ،مكانهايي را براي استقرار اعضاي سازمان انتخاب كرده ايم كه پرچم ،آرم و عكس شهداي سازمان را نصب خواهند كرد .

آيت الله مطهري نگاهي به آيت الله بهشتي كردند و گفتند شما طرح دوم را بخوانيد ،ايشان كاغذي را كه از شهيد بروجردي گرفته بود از جيب بيرون آورد و طرح ارائه شده از طرف گروه توحيدي صف را خواند ،آيت الله طالقاني پرسيد :شرايط آنها چيست ؟

آيت الله بهشتي مكثي كرد و گفت :تهيه اسلحه و آماده كردن نيرو به تعداد 4000 نفر و آماده كردن 10 دستگاه اتومبيل ضد گلوله را به عهده خود گرفته اند و بر خلاف سازمان مجاهدين تنها يك شرط دارند و آن اين است كه "هيچكس متوجه نشود كه ما افتخار اين مسئوليت را به عهده گرفته ايم ،مي خواهيم چون گذشته ناشناخته باشيم ،ترس از آن داريم كه تمام زحمات ما نزد خدا بي اثر باشد "

در پايان جلسه طرح دوم از طرف اعضاي شوراي انقلاب مورد موافقت قرار گرفت .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 14:55  توسط سجده  | 

در سال 1333 در خانواده اي كوچك در روستاي دره گرگ بروجرد به دنيا آمد ،در دوران سربازي براي ديدن حضرت امام (ره) از پادگان گريخته و راهي عراق مي شود ولي در مرز دستگير و به مدت 6 ماه زنداني و شكنجه مي شود .بعد از پايان سربازي با سازمان "فجر اسلام" براي سرنگوني رژيم شاه همكاري مسلحانه مي نمايد .

ايشان در سال 1356 با همكاري دوستان راسا اقدام به تاسيس سازماني به نام "گروه توحيدي صف" مي نمايد كه از جمله اقدامات اين گروه مي توان به خلع سلاح قرارگاه پليس ،انفجار نيروگاه برق منطقه شوش تهران و به آتش كشيدن مراكز فساد اشاره كرد .

ايشان در هنگام بازگشت حضرت امام (ره) به ميهن اسلامي از سوي شهيد بهشتي به عنوان مسئول حفاظت كميته استقبال انتخاب مي شود و از فرودگاه تا مدرسه علوي از معظم له حفاظت به عمل مي آورد .

پس از پيروزي انقلاب مسئوليت زندان اوين را به عهده مي گيرد و در پي آن در شكل گيري سپاه پاسداران انقلاب اسلامي نقش فعالي را ايفا مي كند .

پس از شروع غائله كردستان و به دنبال فرمان حضرت امام (ره) راهي كردستان مي شود و در آنجا به عنوان فرمانده عمليات تمام تحركات ضد انقلاب را زير نظر مي گيرد و موفق مي شود اكثر مناطق كردستان را از وجود ضد انقلاب پاكسازي كند .

ايشان در طول فعاليتهايش پس از پيروزي انقلاب اسلامي گمنام و بي ادعا در مسئوليتهاي مختلفي چون فرماندهي سپاه پاسداران منطقه هفت ،قائم مقامي قرارگاه حمزه سيدالشهداء و فرماندهي تيپ ويژه شهدا (كه خود بنيانگذار آن بود ) خدمات شايسته و ارزشمندي ارائه نمود .

ايشان در اول خرداد ماه 1362 در حالي كه براي پاكسازي مهاباد راهي آنجا بود بر اثر انفجار مين به لقاالله مي پيوندد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 11:44  توسط سجده  | 

هميشه مي خواستم شمع باشم و بسوزم و نور دهم و نمونه اي از مبارزه و كلمه حق و مقاومت در مقابل ظالم باشم ،مي خواستم هميشه مظهر فداكاري و شجاعت باشم ،و پرچم شهادت در راه خدا را به دوش بكشم ،مي خواستم فرياد شوم و زمين و آسمان را با فداكاري و ايمان و پايداري خود بلرزانم .

مي خواستم ميزان حق و باطل باشم تا دروغ گويان و مصلحت انديشان و غرض ورزان را رسوا كنم ،مي خواستم آنچنان اسوه اي در مقابل مردم بوجود آورم كه هيچ حجتي براي چپ و راست نماند و طريق مستقيم ،روشن و صريح باشد و هر كس در معركه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگيرد و راه فرار براي هيچ كس باقي نماند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 12:13  توسط سجده  | 

عقل را با عشق آري جنگهاست       

فاصله در بينشان فرسنگهاست

عقل گفت از خون و آتش كن حذر

عشق گفت آرام شو اي بي خبر

عقل مي گويد شهادت مشكل است

عشق مي گويد كه اين كار دل است

آنچه ما گفتيم از دريا نمي است

خاطرات اين شهيدان عالمي است .

   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 11:6  توسط سجده  | 

با سرنيزه هايمان سنگر بزرگي درست كرديم .پانزده نفر آنجا زندگي مي كرديم .چند تا گوني گذاشتيم روي آن ،شد سقف سنگر ،شبها به نوبت مي رفتيم شناسايي يا شبيخون .يك شب تازه از گشت برگشته بوديم ،خسته بوديم ،بايد نشسته مي خوابيديم .سر را گذاشتيم روي زانو ،هنوز خوابمان نبرده بود كه صداي خش خش آرامي به گوش رسيد .از مقابل در سنگر بود ،نور كمرنگ چراغ بادي گوشه سنگر مي لرزيد ،نفسها در سينه حبس شد ،گوشهايمان تيز شد ،كسي گفت :«مار»

سياه بود و بزرگ ،به سرعت از جايمان بلند شديم ،سقف سنگرمان به هم خورد چراغ خاموش شد ،چشم چشم را نمي ديد ،سراسيمه از سنگر بيرون آمديم ،چند متر آنطرف تر رفتيم داخل سنگري متروكه ،به سختي آنجا جا شديم .

چند لحظه بعد صداي صوت خمپاره اي آمد .با انفجارش از جا كنده شديم ،خيره مانديم به سنگر اصلي مان ،مثل كف دست صاف شده بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 12:32  توسط سجده  | 

سال 74 بود كه باز دلمان هواي خوزستان كرد و در خدمت بچه هاي تفحص راهي طلائيه شديم .عليرغم آب گرفتگي منطقه بچه ها با دلهائي مالامال از اميد ،يك نفس به دنبال پيكرهاي مطهر شهدا بودند و توفيق از اين قرار بود كه هر روز تعدادي پيكر شهيد را كشف و تخليه كنند .

يك روز تا نزديكيهاي ظهر هر چه گشتيم پيكر شهيد را پيدا نكرديم ... دل بچه ها شكسته بود .هر كس خلوتي براي خود دست و پا كرده بود ،صدائي جز صداي آب و نسيمي كه بر گونه هاي زمين مي وزيد به گوش نمي آمد ،در همين حال يكي از برادران رو به ما كرد و گفت :"صداي اذان مي شنوم !" ما ضمن تعجب ،حرف آن برادر را زياد جدي نگرفتيم تا اينكه جدي گفت :صداي اذان مي شنوم به خدا انگار كسي دارد ما را صدا مي زند ...

باور اين جريان براي ما دشوار بود .بچه ها مي خواستند باز هم با بي اعتنائي از اين حرف بگذرند .آن برادر محترمانه اين بار خطاب به ما گفت :"بيائيد همين جايي كه من ايستاده ام را با بيل و كلنگ زير و رو كنيد !"

ما هم درست همان جائي كه ايشان ايستاده بودند را با بيل كنديم .حدود نيم متر خاك را برداشتيم ،با كمال تعجب پيكر مطهر شهيدي را يافتيم كه هنوز كارت شناسائي او كاملا خوانا بود و پلاكش لابلاي استخوانهاي تكيده اش به چشم مي خورد !.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 12:23  توسط سجده  | 

يك نفر را فرستاده بود تا از محور ديگري قيچي مخصوص چيدن سيم خاردار بياورد .دير برگشتن آن برادر باعث شد كه حاجي بدون معطلي خودش را روي سيمهاي خاردار حلقوي بيندازد .او به بچه هاي گردان گفت كه از روي بدنش رد شوند بچه ها اول امتناع مي كردند ،فرياد حاجي كه بلند شد گروهان 80 نفري از روي پيكر مجروح حاجي گذشتند و عمليات عاشوراي 3 را در منطقه فكه آغاز كردند .تيزي سيم هاي خاردار سراسر بدن حاجي را زخمي كرده بود ،طوري كه خوني كه از محل زخمها جاري شده بود بند نمي آمد .پيكر نيمه جان حاج قاسم را به عقب آوردند و يكي دو ماه در بيمارستان تحت معالجه قرار دادند ،جانباز عزيز حاج قاسم اصغري ،معاون گردان تخريب لشكر 10 سيدالشهداء بود كه بالاخره انفجار يك مين ،واسطه اتصال او به معبود شد .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 12:52  توسط سجده  | 

در آخرين اعزامي كه با شهيد محمد ملوني به جبهه داشتم او مسئوليت فرماندهي يك دسته را بر عهده داشت .چنان نيروهاي خود را براي عمليات كربلاي پنج آماده مي كرد كه هميشه نيروهايش از بهترين نيروهاي گردان بودند .يك شب كه از رزم برگشته بوديم ،محمد تصميم گرفت عده اي از افراد دسته را كه در ستون ،بي نظمي كرده بودند تنبيه كند .آنها را به خط كرد و پشت چادر برد .ما فكر كرديم كه به آنها نمرينهاي سختي مانند سينه خيز مي دهد ،اما او تعليم را بر تنبيه ترجيح داده و به همه آنها نماز شب آموخت ،وقتي بچه ها برگشتند ،قدري كه گذشت ديديم بچه ها به نماز شب ايستاده اند .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 18:3  توسط سجده  | 

يكي از مشكلات عمليات در هور اين بود كه دشمن با كمين هايي كه در هور ايجاد كرده بود ،با كوچكترين حركتي كه از طرف بچه ها صورت مي گرفت ،آب بر خلاف خشكي تكان مي خورد و يا اينكه ني ها به صدا مي آمدند و دشمن پي به حركت ما مي برد .اين مشكل در شبهاي عمليات صد برابر مي شد ،چون حركت و رفت و آمد آن همه غواص و قايق قطعا در هور براي دشمن ايجاد حساسيت مي كرد .اما در شب عمليات «عاشوراي 4»امداد الهي عجيبي اتفاق افتاد ،هم زمان با حركت غواصان و موج اول (اولين گروههاي عمل كننده )ناگهان تمامي قورباغه ها و موجودات هور با همديگر شروع به سر و صدا كردند و حساسيتها را خنثي كردند .اين امداد عجيب چنان بچه ها را دلگرم كرد كه غواصها كه در مواقع عادي آرام فين مي زدند ،در آب شيرجه مي زدند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 22:23  توسط سجده  | 

هر چند قصه تلخي است كه عرق شرم بر چهره مي نشاند اما بگذاريد برايتان بگويم تا بي شرمان باز هم بر ما بخندند آنها كه ديروز بر شما هم مي خنديدند .

اي شهيدان بعد از شما :

ما شما را به فراموشي سپرديم و بر مزارتان سنگ مرمر كاشتيم

دلمان را از شما بريديم و به دنيا پيوند زديم

خرمشهر و آبادان را وا نهاديم و در كيش مات شديم

نمايشگاه گل و گياه بر پا كرديم تا كسي ياد شقايق زار شلمچه را نكند

سربندها را از پيشانيمان باز كرديم و سرمان را بند دنيا كرديم

بي سيم هاي مقابله با دشمن را خاموش كرديم و موبايلهاي تفاخر و تفريح را به دست گرفتيم

«آري شهيدان از ما نپرسيد بعد از شما چه كرديم »

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 10:38  توسط سجده  | 

سيد المرسلين سلام عليك سلام عليك

رحمه العالمين سلام عليك سلام عليك

سيدي يك نظر سوي ما كن قسمت ما مدينه عطا كن

‌‍ اي شه كربلا سلام عليك سلام عليك

اي سر از تن جدا سلام عليك سلام عليك

سيدي يك نظر سوي ما كن قسمت ما همه كربلا كن

اي امام رضا سلام عليك سلام عليك

اي شه ارض طوس سلام عليك سلام عليك

اي انيس النفوس سلام عليك سلام عليك

سيدي يك نظر سوي ما كن حاجت زائرت را روا كن

حضرت معصومه سلام عليك سلام عليك

دختر فاطمه سلام عليك سلام عليك

عمه جان يك نظر سوي ما كن

علم و ايمان و تقوا عطا كن

عمه جان يك نظر سوي ما كن

قلب ما با خدا آشنا كن

اي امام زمان سلام عليك سلام عليك

حجه ابن الحسن سلام عليك سلام عليك

ياور مرد و زن سلام عليك سلام عليك

سيدي يك نظر سوي ما كن

ديدن روي ماهت عطا كن

"خدايا توفيق و فرصت گناه را از ما بگير و توفيق طاعت بده"

«به قول حاج آقا سيد ابراهيم حسيني در طرح ولايت»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 10:39  توسط سجده  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

... هر چه داريم از شهدا داريم و انقلاب حاصل خون شهيدان است .هر شب ستاره اي به زمين مي كشند و باز اين آسمان غم زده غرق ستاره هاست .

مادر جان !مي داني تو را بسيار دوست دارم ،همان سان كه مي داني چطور عاشق شهادت بوده و به شهيدان عشق دارم .

مادر !جهل حاكم بر يك جامعه ،انسانها را به تباهي مي كشد و حكومتهاي طاغوتي مكمل اين جهل اند .شايد قرنها طول بكشد تا انساني از سلاله پاكان متولد شود و بتواند رهبري يك جامعه سردرگم و سر در لاك خود فرو برده را دست گيرد و امام تبلور سلاله ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است .متاسفانه جواناني كه شناخت كافي از اسلام ندارند و نمي دانند براي چه زندگي مي كنند ،بسيارند .

اي كاش به خود مي آمدند از طرف من به جوانان بگوييد ، چشم شهيدان به شما دوخته شده است .بپا خيزيد ،اسلام را و خود را دريابيد !

پدر و مادر ،من زندگي را دوست دارم ،ولي نه آنقدر كه آلوده اش شوم و خويش را گم و فراموش كنم .علي وار زيستن و علي وار شهيد شدن ،حسين وار زيستن و حسين وار زندگي كردن و حسين وار شهيد شدن را دوست مي دارم .الگوي جاويد يك مومن ،از بند هوي و هوس رستن است و من اين الگو را نيز دوست داشتم .شهادت در قاموس اسلام ،كاري ترين ضربات را بر پيكر ظالم جور و شرك و الحاد مي زند و خواهد زد .تاريخ اسلام اين را ثابت كرده است .

ما فردا مي رويم به جنگ انسانهايي كه همچون كفار در صدر اسلام ،نمي دانند چرا و براي چه مي جنگند .جنگ با دموكرات ،يا در حقيقت آلت دست بعث عراق ،چاره اي نيست ،اينها سد راه انقلاب اسلامي اند .پس سد راه اسلام بايد برداشته شود تا راه تكامل طي شود .

مادر جان به خدا قسم اگر گريه كني و به خاطر من گريه كني ،اصلا از تو راضي نخواهم بود .زينب وار زندگي كن و مرا نيز به خدا بسپار .«اللهم الرزقنا توفيق الشهاده في سبيلك».

اسلام دين مبارزه و جهاد است و در اين راه احتياج به ايمان و صبر و استقامت دارد .

والسلام محمد ابراهيم همت

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 10:35  توسط سجده  | 

در روز دوازده فروردين ماه 1334 در شهرضاي اصفهان پاي به عرصه هستي گذاشت ،در سال 52 پس از اخذ ديپلم در دانشسراي اصفهان راه يافته و به تحصيل ادامه مي دهد و پس از گرفتن مدرك تحصيلي به سربازي مي رود ،ايشان پس از سربازي در روستاهاي اطراف زادگاه خود به شغل معلمي مي پردازد و در اين دوره از سوي عوامل رژيم ،به او اخطار داده مي شود ،كه به آنها اعتنائي نمي كند .

او براي مبارزه به صورت تشكيلاتي عمل كرده و تيمي از جوانان تشكيل مي دهد كه برگزاري تظاهرات ،صدور قطعنامه و داه اندازي اعتصابها از جمله فعاليتهاي آن تيم به شمار مي رود .

اولين قطعنامه مذهبي با شالوده سياسي در اداره آموزش و پرورش شهر ،توسط او قرائت مي شود ،يكي از بندهاي اين قطعنامه انحلال ساواك بود ،پس از اين حركت توسط فرماندار نظامي اصفهان حكم اعدام او صادر مي شود و از آن پس فعاليتها و مبارزات خود را به صورت مخفي انجام مي دهد .

ايشان پس از پيروزي انقلاب اسلامي در ايجاد نظم و امنيت و تشكيل كميته انقلاب و سپاه پاسداران شهرضا نقش اساسي ايفا مي كند و در سال 1359 براي مقابله با ضد انقلاب به كردستان اعزام مي شود و به عنوان مسئول روابط عمومي سپاه پاوه مشغول مي شود و به خاطر بروز لياقت و توانمندي پس از مجروح شدن شهيد كاظمي به عنوان فرمانده سپاه پاوه برگزيده مي شود ،پس از آن به دستور فرمانده كل سپاه همراه حاج احمد متوسليان به لبنان به عنوان فرمانده تيپ وارد عمل مي شود .

ايشان روز 17 اسفند 1362 در عمليات خيبر در جزيره مجنون در اثر اصابت تركش به ديدار معبود مي شتابد .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 15:39  توسط سجده  | 

باز هم غيبش زده بود .بارها از خودم پرسيدم كجا ممكن است برود ؟هر بار كه بچه ها به عمليات مي رفتند ،حاج احمد تا يكي ،دو ساعت پيدايش نبود .شايد اين شايعه كه فرمانده سپاه مريوان منافق است ،درست بود و او براي خبررساني مي رفت .اما ... ياد آن روز افتادم كه حاج احمد متوسليان ،از تهران برگشته بود ،وقتي مي رفت ،مضطرب و نگران بود .مي گفت :«اگر من نباشم چه كسي به اين بچه ها رسيدگي مي كند ؟»ولي وقتي از ديدار حضرت امام برگشت ،انگار يك نيروي تازه در وجودش دميده بودند .آن قدر شاد و پر انرژي دنبال كارها مي رفت كه از توانايي يك آدم معمولي خارج بود .وقتي آمد ،سر حال و قبراق ،ماجراي سفرش را براي ما تعريف كرد :«به دفتر امام رفتم .از من پرسيدند حاج احمد متوسليان تو هستي ؟»گفتم ،بله خودم هستم .گفتند :«برو تو اتاق »داخل اتاق رفتم .حضرت امام روي تشكچه كوچكي ،با عبا ،عمامه و عينك نشسته بود .قيافه ساده و متينش ،آدم را ياد حضرت رسول (ص) مي انداخت .فرمودند :«درباره شما مي گويند كه منافقي ؟!»گفتم :«بله»و ديگر چيزي نفهميدم .باورم نمي شد كه در حضور امام هستم خيلي حرفها زديم ؛ولي چيزي يادم نماند .يكدفعه صداي آقا را شنيدم كه فرمود :«برگرد مريوان و محكم سر جايت بمان !»آنقدر با عشق و افتخار درباره امام حرف مي زد كه آدم مجذوبش مي شد .تصميم گرفتم اين بار تعقيبش كنم ،قرار بود بچه ها عمليات كنند ولي حاج احمد نمي توانست همراهشان باشد .ماشين واحد تداركات ،گوشه قرارگاه ،روبروي در خروجي توقف كرده بود .صبر كردم تا لحظه مناسب برسد .بعد زير آن دراز كشيدم .حالا حاج احمد هر طرف مي چرخيد ،در ديد من بود .لحظه آخر ،حاج احمد دور گردن تك تك بچه ها دست انداخت و خداحافظي كرد .صدايش را روشن و واضح مي شنيدم :«برادران يادتان باشه تكبيرهايتان يك الله اكبر ساده و بي فايده نباشه .«در يك عمليات ،اسيري داشتيم پرسيد :چند نفري به ما حمله كرديد ؟وقتي شنيد هفت ،هشت نفر بوديم  ، باورش نمي شد .مي گفت :صداي تكبيرتان آنقدر قوي بود كه خيال كردم حداقل يك گردان هستيد و الا هرگز تسليم چنين نيروي كمي نمي شديم .سعي كنيد هر تكبيرتان به اندازه يك لشكر عمل كند ... »

بالاخره افراد حركت كردند و رفتند چشمم به حاجي بود و گوشم به صداي قدمهايش .داخل اتاق رفت و چند دقيقه بعد برگشت و پاي پياده از قرارگاه بيرون رفت .دنبالش راه افتادم ؛طوري كه متوجه من نشود از دامنه كوهي كه به قرارگاه مشرف بود ،بالا رفت عجيب بود از خودم پرسيدم :«بالاي كوه،دنبال چه كاري مي رود ؟»پشت صخره اي پنهان شدم و چشم از او برنداشتم .دو زانو نشست .كنار جويباري كه از سر كوه پايين مي آمد ،آستينها را بالا زد و وضو گرفت .جورابها را كنار جويبار رها كرد .قطعه سنگ كوچكي از ميان آب برداشت و به داخل غار كوچكي رفت .منتظر شدم تا ببينم چه كار مي كند .لحظه اي بعد ،صداي دعا و گريه حاج احمد بلند شد :«خدايا تو در كمين ستمكاراني ،از تو مي خواهم به حق آبروي مولايم ،اين بسيجيان عاشق را در پناه خودت حفظ كن .تو ...»

حالا ديگر جواب بدگماني هايم را گرفته بودم .   

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 15:16  توسط سجده  | 

صبح بود و كم كم داشت آفتاب روي حياط پادگان پهن مي شد .هوا خيلي سرد بود .بچه هاي پادگان دوكوهه ،با بي حالي براي مراسم صبحگاه آماده مي شدند .حاج احمد پشت پنجره اتاقش ايستاده بود .دستش را زير چانه اش گذاشته بود و با نگاه عميق حركات بچه ها را برانداز مي كرد روي ميز كارش ،مقداري كاغذ ،نقشه و طرح بود و يك قرآن كوچك كه مثل كتاب مرجع ،در همه گرفتاريها راهنما و قوت قلبش بود .چند دقيقه اي كه به تماشا ايستاد ،انگار در ذهنش به نتايجي رسيد .برخاست ،از اتاق بيرون زد و يكراست سراغ بچه ها رفت .صداي حاج احمد ،چرت همه را پراند :«برادران همه به خط .من اينطور صبحگاه را قبول ندارم .بايد يك فكر اساسي بكنيم تا تيپ ما مراسم صبحگاه درست و حسابي داشته باشد .»

همه مثل مجسمه سرجايشان ماندند ،حاج احمد را خوب مي شناختند ،مي دانستند با برنامه هاي بي ثمر مخالف است و هميشه دنبال طرحهاي تازه و موثر مي گردد .سرتاپا گوش ،منتظر ماندند .حاجي محكم و قاطع فرياد زد «حالا دورتادور حياط را بدويد .»تيپ يكپارچه شروع به دويدن كرد .نيم ساعت ،همين طور دويدند .كم كم نق نق بچه ها از ميان از ميان گرپ گرپ قدمهايشان شنيده مي شد .«حسين قجه اي»با قد و قامت ريز و فلفلي اش ،جلو صف مي دويد حسابي به نفس نفس افتاده بود ؛ ولي لحظه اي از رفتن نمي ماند .كند كرد و گفت :«بچه ها مطيع باشيد .حرفهاي حاجي را گوش كنيد .به او اعتماد داشته باشيد .»

نفسش ياري نمي كرد .بچه ها با قوت قلب بيشتري ،پابه پاي او مي دويدند .حسين را همه قبول داشتند ؛ولي حقيقتش نه به اندازه حاجي .بالاخره به يك تكه زمين گل آلود كه درست سر راهشان بود ،رسيدند .گل و شل زياد بود همه متوقف شدند .حتي نمي توانستند فكرش را هم بكنند كه در آن محدوده ،مي توانند بدوند .يكدفعه حاجي جلو پريد و دست زير بغل قجه اي انداخت و او را به ميان آب و گل پرت كرد .قجه اي تا آمد به خودش بجنبد ،كار از كار گذشته بود .به فرمان حاجي در آن آب و گل خيز رفت .پشت سرش رضا دستواره بود .من و من كرد و گفت :«حاجي اجازه بده روي زمين خشك خيز بروم .اين خيلي افتضاح است .»حاجي احمد معطلش نكرد .او را هم پرت كرد .دستواره هم پشت قجه اي ،خيز رفت .حالا نوبت حاج همت رسيده بود .او يك نگاهي به بچه ها انداخت و يك نگاهي هم به حاج احمد .بچه ها پچ پچ مي كردند كه :«نه بابا !حاجي حتما حرمتش را نگه مي دارد .اين حاج همت است .با يك بسيجي معمولي يا يك سرباز فرق مي كند ...»

حاج همت به آسمان نگاهي انداخت .نفسش را بيرون داد و منتظر ايستاد .ناگهان دستهاي حاجي بالا رفت و روي شانه هاي حاج همت پايين آمد و او را روي زمين خواباند .آن همه چشم ،مات و مبهوت ،به آنان دوخته شده بود .حاج احمد نهيب زد :«يا الله برو !»حاج همت رفت .پشت سرش يك تيپ آماده شد كه شروع كند .هنوز مردد مانده بود كه حاج احمد ،جلوتر از همه ،تو گلها شيرجه زد و سينه خيز جلو كشيد .حساب كار دست همه آمد و همگي شروع كردند .در پادگان دوكوهه ،صداي تكبير يك تيپ پيچيد كه دنبال فرمانده دلاورشان ،مشغول انجام صبحگاهي به يادماندني بودند .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 16:10  توسط سجده  | 

سپاهي موتور را نگه داشت و تا انتهاي كوچه را خوب نگاه كرد ،نشاني همين جا بود .خانه اي كه بالاي درش ،يك پارچه سفيد نصب كرده بودند ،مطالب روي پارچه را خواند :"بازگشت حاجيه خانم ..."تازه يادش آمد گفته بودند مادر حاج احمد تازه از سفر حج برگشته است .فكر كرد شايد مهمان داشته باشند ،شايد احمد آقا سرش شلوغ باشد و به خريد و پذيرائي و اين طور كارها مي پردازد .به هر حال بايد نامه را به او مي رساند ،با خودش گفت :"من كاري به اين كارها ندارم ،نامه را مي دهم و زود بر مي گردم "آنوقت موتور را گاز داد و جلو رفت ،در خانه نيمه باز بود و سر و صداي ديگ و آبكش مي آمد .از شب قبل تا همين چند دقيقه پيش مهمان داشتند ،مادر آستينها را بالا زد و گفت :"بچه ها ،من مي روم وضو بگيرم و براي نماز آماده شوم ديگر چيزي به اذان ظهر نمانده است ،راستي احمد آقا را نديديد ؟

احمد صبح زود رفته .مي گفت خيلي كار دارد ،مادر دعا كرد خدا حفظش كند ،همه فكر و ذكرش سپاه است و جبهه ،اين را گفت و لب حوض رفت تا وضو بگيرد ،آن سپاهي زنگ در را فشار داد و منتظر ماند ،لبخند شادي صورت مادر را پر كرد ،با خودش گفت احمد آمد و با عجله خودش را پشت در رساند ،بله !بفرمائيد ،شما !

سلام عليكم ،منزل برادر متوسليان ؟

بله با كي كار داريد ؟

احمد آقا تشريف دارند ؟

نه نيستند ،امري داريد بفرمائيد

سپاهي نامه را از لاي در به حاج خانم داد و خداحافظي كرد ،مادر نگاهي به پشت پاكت انداخت و كلمات را شمرده خواند "خدمت برادر متوسليان فرمانده سپاه مريوان "هم تعجب كرد و هم خوشحال شد ،تا به حال اين موضوع را نمي دانست ،منتظر بود صداي اذان از گلدسته مسجد بلند شود كه يك بار ديگر زنگ در خانه را زدند .صداي يا الله احمد آقا در حياط پيچيد :سلام مادر !

سلام پسرم ،خدا قوت فرمانده !

اين كلمه آخر را كنايه آميز گفت .حاج احمد لبخندي زد و گفت :چه خبر شده ؟

مادر نامه را به دستش داد ،پس چرا هيچ وقت به ما حرفي نزدي ؟تو فرمانده سپاه مريوان هستي ؟

حاجي نگاهي به پشت پاكت انداخت و با همان لحن متواضعانه ادامه داد "مادر جان فرمانده كدام است ؟"

اين جا نوشته

نه بابا !بچه ها شوخي كرده اند مي خواستند سربه سرم بگذارند ،حالا بيا تعريف كن ببينم از خانه خدا چه خبر ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 7:13  توسط سجده  | 

در سال 1332 در جنوب تهران چشم به جهان گشود ،در جواني براي انجام ماموريت در يك شركت خصوصي راهي خرم آباد مي شود و به علت مبارزاتش در اين شهر از سوي كميته مشترك به اصطلاح

" ضد خرابكاري"ساواك دستگير و به مدت 5 ماه در زندان فلك الافلاك آن شهر در سلول انفرادي حبس مي گردد و بعد از آن در حدود 9 ماه در بند عمومي زنداني مي گردد .

پس از آزادي از زندان نقش رابط و هماهنگ كننده تظاهرات و راهپيمائيها در جنوب تهران را به عهده مي گيرد و به مبارزه خويش تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه مي دهد ،پس از پيروزي انقلاب كميته انقلاب اسلامي محل خود را تشكيل مي دهد ،و پس از شكل گيري سپاه پاسداران به اين ارگان ملحق مي شود .

در اسفند سال 1357 همراه 66 نفر از همرزمانش داوطلبانه عازم بوكان مي شوند تا منطقه را از لوث وجود ضد انقلاب پاكسازي كند ،در يك ضد كمين موفق ،با گرفتن حدود 400 اسير و 200 كشته برگ درخشاني در كارنامه خود ثبت مي كند .

در دوران دفاع مقدس تيپ 27 محمد رسول الله (ص) را تشكيل مي دهد و با اين تيپ در عملياتهاي مهمي مانند فتح المبين و بيت المقدس وارد عمل شده و درخشش خيره كننده از خود نشان مي دهد ،پس از فتح خرمشهر در عمليات بيت المقدس طي ماموريتي همراه يك هيات عالي رتبه سياسي به سوريه و لبنان سفر مي كند و در هنگام ورود به شهر بيروت در پست بازرسي توسط مزدوران فالانژيست به گروگان گرفته شده و پس از شكنجه و بازجوئي به نظاميان اشغالگر صهيونيستي تحويل داده مي شود كه تاكنون از سرنوشت قطعي ايشان خبر موثقي كسب نشده است .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 15:3  توسط سجده  | 

... دعا كنيد كه خداوند شهادت را نصيب شما كند كه در غير اينصورت زماني مي رسد كه جنگ تمام مي شود و رزمندگان اسلام سه دسته مي شوند :

يك دسته اي به مخالفت با گذشته خود بر مي خيزند و از گذشته خود پشيمان مي شوند .

دو دسته اي راه بي تفاوتي را بر مي گزينند و در زندگي مادي غرق مي شوند و همه چيز را فراموش مي كنند .

سه دسته سوم به گذشته خود وفادار مي مانند و احساس مسئوليت مي كنند كه از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند كرد .

پس از خدا بخواهيد كه با وصال شهادت از عواقب زندگي بعد از جنگ در امان بمانيد چون عاقبت دو دسته اول و دوم ختم به خير نخواهد شد و جزء دسته سوم ماندن نيز بسيار سخت خواهد بود .
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 14:21  توسط سجده  | 

جلوي انبار تداركات چند تا از بچه ها داشتند كيسه هاي برنج را از كاميون پايين مي آوردند .سر ظهر بود و هوا گرم .عرق از سر و رويشان مي باريد .يك بسيجي لاغر اندام ،گوشه اي كز كرده بود و داشت نگاهشان مي كرد .

يكي از بچه ها كه حسابي خسته شده بود رو به او گفت :«آهاي برادر به جاي اينكه بيكار وايسي اونجا و تماشامان كني ،بهتر نيست بيايي كمكمان كني ؟»

آن بسيجي ايستاد آمد جلو براي كمك .گونيهاي برنج را گذاشتند روي پشتش و روانه انبارش كردند .جوان تازه نفسي را گير آورده بودند .از هشت صبح تا دوازده ظهر به سختي كار كرد و هيچ نگفت .همه لباسش خيس عرق شده بود .و وقت نماز جماعت .ارشدمان دستور توقف داد.يكي از مسئولين ستاد لشكر با موتور از آنجا گذشت .چهره خسته بسيجي را كه ديد .رفت پيشش .گفت :«چي شده ،آقا مهدي خسته به نظر مي آيي .»

«چيز مهمي نيست .از اينجا رد مي شدم ،يك كم به بچه ها كمك كردم برنجها را با هم از كاميون خالي كرديم .»

بقيه كه هنوز دور نشده بودند ،از اين رفتار تعجب كردند .آمدند پرسيدند :«مگر اين كيه ؟»

مسئول ستاد اعتراض آميز گفت :«ايشان مهدي باكري ،فرمانده لشكر سي و يك عاشوراست ،يعني فرمانده لشكر شما .آن وقت شما اينجوري باهاش رفتار مي كنيد ؟»

بچه ها شروع كردند به عذرخواهي .

آقا مهدي شرمنده شد .دست يك يك آنها فشرد و گفت :«هيچ مساله مهمي اتفاق نيفتاده .من هم مثل شما يك بسيجي ام .هيچ امتيازي نسبت به شما ندارم .فقط يك كم مسئوليتم بيشتره .من غلام شمام .اگه شما نباشيد ،من و امثال من هيچند .»

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 14:52  توسط سجده  | 

نماز مغرب و عشا به پايان مي رسد .در نماز جماعت آقا مهدي و برادرش حميد نيز شركت داشتند آنها به چادر فرماندهي كه بغل چادر ستاد بود ،ميروند .با ستاد كار دارم .ستاره ها مثل پولكهاي بي شمار در آسمان پاشيده شده اند .به چادر ستاد مي روم مسئول ستاد آنجا نيست .مي خواهم برگردم و بروم چادر خودمان اما وسوسه مي شوم چادر بعدي را هم ببينم .سرم را تو مي برم .يكدفعه آقا مهدي و برادرش حميد آقا را مي بينم كه سفره را باز كرده اند و مشغول خوردن شام هستند .پشيمان مي شوم ،توي بد وضعي گير كردم .نه راه پس دارم و نه راه پيش ،اي كاش مسئول ستاد را بعد مي ديدم .حالا چه جوري داخل شوم .فرمانده لشكر است .معاون فرمانده است ،شوخي كه نيست .باز هم مرا صدا مي زنند .چاره اي نيست .قلبم تند ميزند .با ترديد وارد مي شوم .سلام مي دهم .مي نشينم .

فانوسي كنار سفره روشن است تصوير بزرگ هيكل هايشان بر ديوارهاي چادر افتاده است .خجالت مي كشم به چهره هايشان نگاه كنم ،يك لحظه نگاهم با نگاهشان گره مي خورد تبسم نامحسوسي در چهره هايشان موج مي زند .

«بسم الله !»تعارف مي كنند .پرنده گير افتاده نگاهم بر سر سفره مي نشيند .غير از يك ليوان آب و مقداري نان خشك چيز ديگري توي سفره نيست .

لبخند مي زنم .چيزي در گلويم گير مي كند .نمي دانم خنده ام به چيزي شباهت پيدا مي كند .دست مي برم تكه نان خشك را بر مي دارم .اجازه مرخصي مي خواهم .بر مي خيزم از چادر بيرون مي آيم به جايي تاريك مي گريزم .گويي پتك سنگيني بر سرم خورده است .فرمانده لشكر !؟زير لب تكرار مي كنم .براي چند لحظه فكر مي كنم خواب ديده ام سر برمي گردانم و چادر فرماندهي را نگاه مي كنم .نور فانوس از ورودي چادر عبور كرده و پخش زمين شده است .سر بالا مي گيرم و انبوه ستاره ها را نگاه مي كنم .به سمت چادر خودمان به راه مي افتم حس مي كنم اتفاقي در درون من افتاده است .به كنار چادر خودمان مي رسم .از توي چادر بوي چلومرغ مي آيد .وارد چادر مي شوم و با تعجب مرا نگاه مي كنند .آنها نمي دانند چه اتفاقي افتاده است .مدتي گوشه چادر كز مي كنم .بعد بلند مي شوم .مي خواهم به آشپزخانه بروم و براي آقا مهدي و حميد از شام بچه ها ببرم .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 17:24  توسط سجده  | 

راه بود و فرمانده بود و راننده اي كه هوادار سرسخت فرمانده بود ،آقا مهدي گفت :نگهدار

راننده پايش را روي پدال ترمز فشار داد .گرد و غبار جاده از پي آمد و ماشين را در بر گرفت .بسيجي نوجوان در را باز كرد و بالا آمد

سلام خسته نباشد

عليك السلام شما هم خسته نباشيد

نوجوان بسيجي موهاي سرش را از ته زده بود .صورت بيضي شكلش مهتابي رنگ بود و مهرباني و صميميت عجيبي در نگاهش بود .مدتي در سكوت گذشت ،غير از صداي ماشين صداي ديگري نبود .عاقبت نوجوان سكوت را شكست و گفت :كاش كه آقا مهدي رو مي ديدم ،شما او را مي شناسيد ؟من با او كار دارم .فرمانده پرسيد :با آقا مهدي چه كار داري ؟بسيجي جواب داد :مي خواهم او را ببينم و پيشانيش را ببوسم و از ايشان چند روز مرخصي بگيرم ،مي دانيد كه عمليات نزديك است ،ولي من كاري دارم كه بايد بروم و برگردم .

فرمانده بسيجي را نگاه كرد و در حالي كه ته رنگي از تبسم در چهره مردانه اش ديده مي شد پرسيد :اگر آقا مهدي الان اينجا بود ،چه كار مي كردي ،بسيجي با همان لحن ساده و بي آلايش خود گفت :پاها و چشم هايش را مي بوسيدم !

راننده پيچ و خم جاده را طي مي كرد و با لذت هر چه تمام گوش به گفتگوي آن دو سپرده بود .

فرمانده گفت :حالا من تو را پيش آقا مهدي مي برم و هيچ لازم نيست كه پاهاي او را ببوسي او وظيفه دارد كه شما را به مرخصي بفرستد .

برق شادي در چشمهاي بسيجي درخشيد و با اعتماد هر چه تمام گفت :انگار شما از دوستان نزديك آقا مهدي هستيد و ...

به پادگان رسيده بودند .فرمانده بي آنكه چيزي بگويد پياده شد بسيجي خود را به كنار فرمانده رسانيد و گفت :كو ؟آقا مهدي كجاست ؟

فرمانده دست در گردن بسيجي انداخت و براي چند لحظه در نگاه زلال او خيره ماند .

بعد نگاهي به كفشهاي كهنه نوجوان انداخت و گفت :چرا كفشهايت اين طوريه ؟

بسيجي با اندكي شرم گفت كفش ديگري ندارم خب

فرمانده به راننده اش اشاره كرد و گفت تا يك جفت كفش نو براي بسيجي بياورند نوجوان بسيجي كفشهاي كهنه اش را در آورد و كفشهاي تازه را پوشيد ،تبسمي چهره معصومش را روشن ساخت .فرمانده گفت كه يك دست لباس كار نو هم به او بدهند .يك دفعه بسيجي متوجه شد هر چه دوست نو آشنايش مي گويد بلافاصله اجرا مي شود در حاليكه دهانش از حيرت باز مانده بود پرسيد :شما...شما آقا مهدي هستيد ؟

چشمهاي فرمانده پر اشك شد و نوجوان بسيجي لباس كار نو را پس زد و در حاليكه صدايش از فرط شوق و هيجان مي لرزيد گفت :من لباس شما را مي خواهم !

آقا مهدي پيراهن كهنه و نخ نماي خود را به او داد و سه روز برايش مرخصي نوشت و مقداري پول از جيبش در آورد و به او داد .

برو !وقتي برگشتي بيا پيش من و خودت را معرفي كن .بسيجي پيراهن كهنه آقا مهدي را چون هديه اي گرانبها تا كرد و در ساك گذاشت و با قدمهاي تند و اميدوار به مرخصي رفت .

سلام !خسته نباشيد .رفتم پدر و مادرم را ديدم ،وصيت نامه ام را هم نوشتم آقا مهدي !به خدا اگه اين دفعه شهيد نشوم ،شما را حلال نمي كنم .شما دعا كنيد كه من هم شهيد بشوم .نوجوان بسيجي به محض اينكه از مرخصي برگشته بود ،يكراست پيش فرمانده لشكر رفته بود ،آقا مهدي بعد از شنيدن حرفهاي او نتوانست خودش را نگه دارد .اشك گونه هاي تكيده اش را خيس كرد .برادر دعا كنيم انشا الله اسلام پيروز شود ...!

آقا مهدي در ميان گريه كلمه ها را به سختي گفت و بسيجي كه از نگاهش برق عجيبي مي تابيد به گروه تخريب پيوست ...

عمليات خيبر آغاز شد و نوجوان بسيجي به آرزوي خود رسيد ،وقتي راننده آقا مهدي پيش او رفت و خبر شهادت آن بسيجي مهربان را داد فرمانده لشكر دوردست و نقطه نا معلومي را نگاه كرد و زير لب انا لله و انا اليه راجعون گفت .صداي فرمانده غمگين ترين صدايي بود كه راننده در عمر خود شنيده بود .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 13:23  توسط سجده  | 

يك روز كه مي خواستيم براي شناسايي برويم ،با تعدادي از بچه ها نشسته و مشغول صبحانه خوردن بوديم .حسن باقري از فرط عشق و علاقه اي كه به كار داشت ، مي خواست هر چه زودتر شناسايي را انجام دهد و طرحش براي عمليات را براي فرماندهي سپاه ببرد .آرام و قرار نداشت و نمي گذاشت كه حتي يك لحظه هم بنشينيم و استراحت كنيم .مي گفت :«سريع بلند شويم و برويم دارد دير مي شود .»

به هر حال وضعيت استقرار نيرو هاي دشمن را در يك روز شناسايي كرديم و روز دوم كه مي خواستيم ادامه بدهيم ،خبر رسيد كه يك ملاقات با حضرت امام (ره) براي فرماندهان گذاشته شده است .

شهيد باقري گفت :«شما برويد براي ديدار امام ،من مي مانم و خودم شناسايي را ادامه مي دهم .»

در هر حال ، ما به تهران رفتيم براي ملاقات با حضرت امام (ره)ولي گويا او قرار ملاقاتي با خداي امام داشت .در ادامه شناسايي اش در مقابل جبهه فكه ،به همراه شهيد بقايي و چند نفر ديگر با گلوله توپ دشمن به شهادت رسيد . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 11:16  توسط سجده  | 

بعد از اينكه شهيد افشردي به دليل فعاليتهايش بر ضد حكومت پهلوي ،پس از يكسال و نيم تحصيل از دانشگاه اروميه اخراج شد ،او را براي سربازي به پادگان جلديان در نقده سپس به ايلام فرستادند .در آنجا نيز او دست از تبليغ بر نداشت و يكبار در غياب فرمانده پادگان به سخنراني مشغول شد .در اين زمان او با علماي شهر ايلام نظير آيت الله صدري ارتباط داشت و اخبار پادگان را به آنها مي رساند .تا اينكه براي دور نگه داشتن او از پادگان و سربازان ،او را راننده يك افسر جزء كردند .روي هم رفته بيش از هشت ماه از دوران سربازي اش نگذشته بود كه با رسيدن پيام حضرت امام «ره» مبني بر فرار از سربازخانه ها ،از پادگان گريخت و به تهران آمد .ابتدا به صورت مخفي زندگي مي كرد تا اينكه كم كم قيافه اش از شكل سربازي بيرون آمد و فرار سربازان هم امري عادي شد .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 11:21  توسط سجده  | 

روز سوم شعبان هم زمان با زاد روز فرخنده امام حسين عليه السلام چشم به جهان مي گشايد ،پس از به پايان رساندن تحصيلات ابتدائي در سال هزاروسيصدوپنجاه و سه در رشته دامپروري دانشگاه اروميه پذيرفته مي شود ،در حين تحصيل در اثر بحث و درگيري با چند تن از اساتيد و گارد شاه از دانشگاه اروميه اخراج مي گردد !

اين دفعه با تحصيل در رشته علوم انساني ديپلم ادبي مي گيرد و پس از شركت در كنكور در رشته حقوق قضائي دانشگاه تهران پذيرفته مي گردد و در دانشگاه نقش موثري در مقابله با توطئه هاي ضد انقلاب ايفا مي كند .

در سال هزارو سيصد و پنجاه و نه به عضويت سپاه در مي آيد و در واحد اطلاعات مشغول به خدمت مي گردد ،در اين واحد بود كه نام مستعار "حسن باقري" برايش انتخاب مي شود ،اقدامات اساسي و پيگير او در زمينه اطلاعات به راه اندازي واحد اطلاعات – عمليات در ستاد عمليات جنوب منتهي مي شود ،همچنين ايشان به طراحي گردانهاي رزمي و ساماندهي آنان نيز مي پردازد .

به دليل برخورداري از توانمندي فكري و شهامت نظامي در شكست حصر سوسنگرد فرماندهي عمليات امام مهدي (عج) را مي پذيرد .

در جبهه به نام سقاي بسيجيان معروف بود و آنان را خيلي دوست داشت ،در وراي شخصيت نظامي روحي لطيف داشت كه سرشار از مهر و عطوفت و از خود گذشتگي بود و برخي تعجب مي كردند كه با اين رقت قلب چگونه مي جنگد .

سرانجام ايشان در روز نهم بهمن هزارو سيصد و شصت و يك به شهادت رسيد .

روحش شاد .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 12:30  توسط سجده  | 

مي خواهيم  در رثاي شما بسرائيم اما ...

كلام زمينگير است و كبوتر شكسته بال دل نيز ،آسمان را تنها در خيال مي پرورد .

كلام اسير قفس ماهيات است و عقل اسير دام كلام ... و آنجا كه شما بال كشيديد پر جبرائيل عقل نيز مي سوزد و جز نبي عشق را بار نمي دهند ،آنجا معراج انقطاع كامل است و ما هنوز بار خويش را بر دوش داريم .

گلوله اي از راه مي رسد و در سري كه سوداي كربلا دارد فرو مي نشيند و گردني كه از رقيت همه تعلقات جز بندگي خدا آزاد است فرو مي افتد و يكي از اصحاب آخر الزماني امام عشق در خون خود فرو مي غلتد ... اما در آنسوي حجاب چه مي گذرد ؟

شايد كساني تنگي كلام را بهانه گنگي خويش كنند اما برادر اينجا جاي آن بهانه هاست ،شهيد چشم از اين چاه و يل لا يتناهي حيات عند الرب مي گشايد ... و چه مي توان گفت در وصف جهاني كه از تنگناي عقل و كلام فارغ است ؟و اگر ،كلام آسماني حور و غلمان را بهانه نمي كرد و مي گفت ... آنچه را مي بايد مي گفت .

ياران پاي در راه نهيم ،اين راه رفتني است نه گفتني ،اين همه را بسيار گفته اند و بسيار شنيده ايم و شايد به جرم تكرار آن را ملال آور بدانند اما چه كنيم ؟ ...

شهيدان نيازي به فاتحه و سلام ما ندارند ،خاك مزار شهدا شفا بخش قلب مريض ماست و اين مائيم كه به عنايت شهيدان سخت محتاجيم .

پس سزاست كه گريزي بزنيم به خاطرات آنها ،خاطراتي كه مي تواند دستمايه خودسازي انسان باشد . 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 12:29  توسط سجده  | 

حرم عشق كربلاست و چگونه در بند خاك بماند آنكه پرواز آموخته است و راه كربلا مي شناسد و چگونه از جان نگذرد آنكس كه مي داند جان بهاي ديدار است .

سيد شهيد مرتضي آويني

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 12:28  توسط سجده  | 

اين روزها كارواني غم زده از سمت شام به سوي مدينه در حركت است ،داغدار و ماتم زده ،شكسته و سوگوار و بيابان چقدر سنگين زير گامهاي اين كاروان عبور مي كند .هنوز صداي هق هق حنجره هايي كه داغ ديده اند خاموش نشده ،هنوز خاك كربلا بر سر و روي كاروانيان باقي است .هنوز عطر شهيدان را با خود دارند به پشت سر كه نگاه مي كنند كوفه اي را مي بينند كه با هفتاد و دو نيزه خورشيدي روشن بود و حالا اين كاروان ،رسول دردهايي هستند كه حسين عليه السلام را به ملكوت رساند و زينب سلام الله عليها را پيامبر درد دانست .

صبر بي تاب شد از صبر و شكيبايي من

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 12:28  توسط سجده  | 

... نسل آواز

خدايا ، سالها چه زود مي گذرد و ما چه دير يادمان مي آيد ،ديوني را كه نپرداخته ايم .دين به همه آنهايي كه سالها با صبوري ،بختك سرد و سنگين جنگ و دشمني را بي ذره اي شكوه و شكايت بر شانه هاي استوار خود كه هرگز جز در خلوت شبانه شان با تو ،نلرزيده بود حمل مي كردند .تا ما آسوده در صلحي با عزت بسر بريم .خدايا ما بدهكاريم ،بدهكار به آنها كه از سر بي نيازي و بزرگ منشي چون درختان تناور ،افتاده و متواضع بودند و بي هيچ منتي در مقابل هر آنچه كه دادند نه تنها مطالبه اي نداشتند بلكه سخاوتمندانه نشان هاي فخر و پيروزي و دفاع دلاورانه شان را نيز به نسل هاي پس از خود بخشيدند و خود بي نشان و گمنام و غريب ،اما سربلند يا پركشيدند و يا در پيچ و خم كوچه پس كوچه هاي فراموشي ،گم شدند و شايد ما آنها را گم كرده ايم .خدايا ما چقدر فراموشكاريم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 12:26  توسط سجده  |