شهيد كلهر
تازه به پادگان رسيده بوديم . بعضي از بچه ها ، با حاج يدالله آشنا بودند . وقتي رسيديم ، حاجي با همه به گرمي احوالپرسي كرد . من فكر كردم چون همراه آن بچه ها هستم ، به همين دليل ، ايشان به من هم احترام گذاشته است ، اما بعد فهميدم كه نه ، اينطور نيست . مرام ايشان اين است كه ميهمان حبيب خداست و چون حبيب خداست ، بهترين دوست و حبيب ما نيز هست .
آن شب حاج يدالله خيلي برخورد خوبي با ما داشت . تا مدتي با همه صحبت كرد و براي ما از مسائل گوناگون حرف زد . پس از آن خوابيديم . صبح ، هنگامي كه من و يكي از بچه ها «يدالله فيضي» براي اقامه نماز صبح آماده مي شديم ، با تعجب ، منظره اي ديديم كه باعث تعجب و خوشحالي مان شد ، تعجب و خوشحالي از ديدن اين همه صفا و خلوص نيت يك فرمانده كه با همه امتيازها و مقامي كه در ميان ما دارد ، اين چنين تواضع و فروتني دارد .
پوتينها تميز شده و واكس خورده در كنار ديوار ، به صف چيده شده بودند . فقط دو ، سه تا باقي مانده بود . مانده بوديم كه چكار بكنيم . چشمهايمان صحنه اي را مي ديد كه تا ابد ، از يادمان نمي رفت . فرماندهي ، پس از يك شب بي خوابي و بعد از انجام نماز و دعا همه همه پوتينها را تميز كرده و واكس زده است . چه مي توانستيم بگوييم چه حرف ، كلام ، عمل يا تشكري شايسته اين كار او بود !؟ هيچ ! ترجيح داديم در سكوت و حيرتي كه عشق و احترام ما را به ايشان بيشتر مي كرد ، از آنجا دور شويم . وقتي پس از چند لحظه ، دوباره به آن قسمت رفتيم ، باز حيرت زده شديم ، حاجي كنار شير آب ، مشغول شستن ظرفهاي شب پيش بود . ديگر نتوانستيم طاقت بياوريم . به سرعت به ايشان نزديك شديم و از او خواهش كرديم كه ما را بيشتر شرمنده نكند و اجازه دهد ما اين كار را كنيم . اما او با همان حالت صميمي و يكرنگي ، به سادگي گفت :«زود باشيد وقت نماز مي گذرد . زود وضو بگيريد و نمازتان را بخوانيد !»
