تبليغاتX
داغ شقایق

داغ شقایق

شهيد كلهر

تازه به پادگان رسيده بوديم . بعضي از بچه ها ، با حاج يدالله آشنا بودند . وقتي رسيديم ، حاجي با همه به گرمي احوالپرسي كرد . من فكر كردم چون همراه آن بچه ها هستم ، به همين دليل ، ايشان به من هم احترام گذاشته است ، اما بعد فهميدم كه نه ، اينطور نيست . مرام ايشان اين است كه ميهمان حبيب خداست و چون حبيب خداست ، بهترين دوست و حبيب ما نيز هست .

آن شب حاج يدالله خيلي برخورد خوبي با ما داشت . تا مدتي با همه صحبت كرد و براي ما از مسائل گوناگون حرف زد . پس از آن خوابيديم . صبح ، هنگامي كه من و يكي از بچه ها «يدالله فيضي» براي اقامه نماز صبح آماده مي شديم ، با تعجب ، منظره اي ديديم كه باعث تعجب و خوشحالي مان شد ، تعجب و خوشحالي از ديدن اين همه صفا و خلوص نيت يك فرمانده كه با همه امتيازها و مقامي كه در ميان ما دارد ، اين چنين تواضع و فروتني دارد .

پوتينها تميز شده و واكس خورده در كنار ديوار ، به صف چيده شده بودند . فقط دو ، سه تا باقي مانده بود . مانده بوديم كه چكار بكنيم . چشمهايمان صحنه اي را مي ديد كه تا ابد ، از يادمان نمي رفت . فرماندهي ، پس از يك شب بي خوابي و بعد از انجام نماز و دعا همه همه پوتينها را تميز كرده و واكس زده است . چه مي توانستيم بگوييم چه حرف ، كلام ، عمل يا تشكري شايسته اين كار او بود !؟ هيچ ! ترجيح داديم در سكوت و حيرتي كه عشق و احترام ما را به ايشان بيشتر مي كرد ، از آنجا دور شويم . وقتي پس از چند لحظه ، دوباره به آن قسمت رفتيم ، باز حيرت زده شديم ، حاجي كنار شير آب ، مشغول شستن ظرفهاي شب پيش بود . ديگر نتوانستيم طاقت بياوريم . به سرعت به ايشان نزديك شديم و از او خواهش كرديم كه ما را بيشتر شرمنده نكند و اجازه دهد ما اين كار را كنيم . اما او با همان حالت صميمي و يكرنگي ، به سادگي گفت :«زود باشيد وقت نماز مي گذرد . زود وضو بگيريد و نمازتان را بخوانيد !»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 9:2  توسط سجده  | 

شهيد كلهر

به حاج يدالله ، يك خانه براي سكونت اهدا كرده بودند . حاج يدالله از آنجا كه در همه امور زندگي ، براي بچه ها يار و ياور بود همراه با يكي از دوستان ، براي خواستگاري دختر خانمي ، به خانه پدر آن دختر مي روند . پس از صحبتهاي اوليه ، خانواده دختر مي پرسند كه آيا آن برادر ، خانه دارد يا نه آن برادر هم به خاطر صداقت مي گويد :«نه ندارم!»

خانواده آن دختر مي گويند :«براي ما اين مساله مهم است ، پس اجازه بدهيد به همين دليل ، اين موضوع را خاتمه يافته بدانيم .»

حاج كلهر در همين لحظه ، پا در مياني مي كند و مي گويد :«نه آقا ايشان خانه دارند .» پدر دختر با تعجب مي گويد :«ولي خود ايشان گفتند كه خانه ندارند .»

شهيد كلهر با خونسردي و مهرباني مي گويد :«چرا دارند . خانه ايشان در فلان جاي كرج است . مي توانيد خودتان برويد ببينيد .»

سپس آن مراسم با خوبي و خوشي تمام مي شود و شهيد كلهر در كمال ايثار ، خانه خود را به آن برادر مي بخشد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 10:57  توسط سجده  | 

شهيد كلهر

غروب غمگيني بود . هاله هاي سرخ نور خورشيد ، فضاي خاك آلود پادگان شهيد بهشتي را سرخ فام كرده بود .

با بچه هاي واحد ، واليبال بازي مي كرديم . حاج يدالله هم بود . با يك دست مجروح و با صورتي كه در ظاهر آرام بود ، بازي مي كرد . اگر او را خوب مي شناختي ، مي توانستي بفهمي كه در عمق چشمهاي مهربان و صورت خندانش ، غمي گنگ موج مي زند و در عين حال ، حالت انتظار ، حالت شادي و حالت رسيدن به مقصود .

يدالله وجود ساده و بي ريايي داشت ، اما تودار ، عميق و كم حرف بود . آن روزها ، اين حالتها ، بيشتر از هميشه ، در او مشهود بود .

پس از بازي حاج يدالله به آسايشگاه آمد . چهره اش آرام ، اما متفكر بود . با حالتي خاص در كمد وسايلش را باز كرد . تمام وسايلش را به شكل منظم روي زمين گذاشت و گفت :« بچه ها هر كس  هر چه مي خواهد بردارد ، به عنوان يادگاري !»

گرمكن ورزشي ، ساعت مچي ، تقويم ، انگشتر عقيق ، مهر و سجاده اي كوچك و ... اينها وسايل جانشين تيپ ما بود . بغضي سنگين بر گلويم نشست و اشك در چشمهايم جوشيد . نتوانستم آنجا بمانم ، بيرون رفتم . ستاره هاي آسمان ، شب را پر كرده بودند . خدايا ، اين چه حالي بود حالي كه هر بار با احساس لحظه موعود رفتن كسي به ما دست مي داد . حالي كه در لحظه هاي نوراني و ملكوتي وداع ياران ، تمام وجود انسان را در بر مي گيرد !

دوباره به آسايشگاه بازگشتم . وداع ما ، وداعي كوتاه و از جنس ناب و زلال دلبستگي بود . به رسم يادبود و يادمان خاطر عزيزش ، انگشتري و كمربندش را برداشتم و دوباره ، بي قرار و غمگين ، به ستاره ها پناه بردم . غمي بزرگ ، با هجومي سنگين پيش رو بود .

يدالله هم مي خواست به ديگران بپيوندد !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:4  توسط سجده  | 

شهيد كلهر

ايشان در سال هزار و سيصد و سي و سه در يكي از روستاهاي شهريار به دنيا آمد ، وي پس از تمام كردن دوره راهنمايي به دليل نبودن شرايط تحصيلي به كار روي آورد . بعد از مدتي وارد خدمت سربازي مي گردد و دوره آموزشي خود را در اروميه مي گذراند .

ايشان با شناختي كه از حضرت امام داشتند و با اطلاع از وضعيت كشور در آن زمان در ميان دوستانش به روشنگري مي پرداخت و ماهيت رژيم را براي سربازان آشكار مي نمود .

پس از انقلاب به دنبال حركات ضد انقلاب در كردستان به سرپرستي يك گروه عازم آنجا مي گردد و پس از شروع جنگ تحميلي راهي مناطق سرپل ذهاب و گيلانغرب مي شود و پس از مدتي به جبهه هاي جنوب عازم مي گردد و با نيروهاي خود در آبادان مستقر شده و آنجا را از سقوط حتمي با كمك نيروهاي مردمي نجات مي دهد .

در تشكيل تيپ المهدي (عليه السلام) نقش اساسي ادا مي كند ، در عمليات "فتح المبين" به عنوان خط شكن عمل كرده و در منطقه "ام الرصاص" سخت مجروح مي گردد و در عمليات هاي بعدي نيز يك كليه اش را از دست مي دهد و دست راستش نيز عملا از كار مي افتد .

در سال هزارو سيصدوشصت و سه به همراه گروهي به لبنان و بلندي هاي جولان مي رود و بعد از بازگشت به جبهه هاي جنوب عازم مي گردد .

ايشان در عملياتهاي مختلفي از جمله رمضان ، والفجر يك ، والفجر هشت ، كربلاي چهار و كربلاي پنج شركت كرد و در اين عملياتها حماسه ها آفريد ، ايشان داراي شخصيتي والا بود و نماز شبش هرگز در جبهه ترك نشد ، سرانجام ايشان در شلمچه جواز حضور در ضيافت كروبيان را پيدا كرد و در حالي كه براي شركت در جلسه اي از خط مقدم عازم عقبه بود در اثر اصابت تركش به فيض شهادت نائل گشت .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:34  توسط سجده  | 

در خانه بودم كه آقاي اقارب پرست زنگ زد و گفت : در نخست وزيري بمب منفجر شده ولي يوسف سلامت است . همين را گفت و قطع كرد . پيش خودم گفتم حتما چيزي شده ، نگران شدم . از آنهايي نبودم كه بروم بيرون ، در خانه منتظر ماندم تا آقاي اقارب پرست آمد و پشت سرش هم يوسف . وقتي با اصرار جريان را پرسيدم ، گفت :«وقتي بمب منفجر شد ، پرت شدم بالا و خوردم زمين و بعد برخاستم و شروع كردم به دويدن ، به اولين جا كه رسيدم ، گروه امداد را خبر كردم . بعد هم تلفن كردم به حسن آقا و از آنجا هم بلافاصله به مجلس رفتم .»

دندانش شكسته و پاهايش مجروح شده بود . موها و ابروها و مژه اش هم اندكي سوخته بود . به اقارب پرست مي گفت :«خدا ما را نخواست و قبول نكرد .»

گفتم :«داداش ، اين حرف را نزن . هر وقت خدا خودش بخواهد ... »

نگذاشت حرفم را تمام كنم . گفت :«مي دانم . اما يك ذره گوشم را ماليده و گفته كه آماده باشم .»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 8:46  توسط سجده  | 

يك روز در شوراي فرماندهي سپاه بوديم . چند كتاب قطور با خود آورد كه درباره مسايل نظامي بود . چند صفحه اي از آنها ورق زد و رو به ما گفت :«ببينيد ، اينها خيلي هم چيزهاي مشكلي نيستند . ما بايد مطالعه را جدي بگيريم .»

تعدادي كتاب درباره مسايل مديريت مالي ، مديريت پرسنلي و غيره داشتم . از آن به بعد ، كتابهايمان را مبادله مي كرديم . او دو سه روزه كتاب را مي خواند و پس مي آورد و من از اينكه هنوز همه كتاب ايشان را نخوانده بودم ، خجل مي شدم .

مي گفت :«اين گروهك ها خيلي تشكيلاتي عمل مي كنند . هر كسي سريعتر عمل كند ، ابتكار عمل با اوست . ما بايد خود را وفق بدهيم با وقت كم .»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 12:15  توسط سجده  | 

شب از نيمه گذشته بود و خورشيد روز 21 بهمن 57 چند ساعت ديگر طلوع مي كرد در آن هواي زمستاني ، نگهبان تانكهائي بودم كه در محوطه پادگان صف كشيده بودند ؛ تانكهائي كه قرار بود فردا به خيابانها بريزند . مردم را قتل عام كنند .

ناگهان ديدم سايه اي ميان تانكها مي جنبد . جا خوردم . وقتي سياهي نزديك شد ، ديدم يوسف كلاهدوز ، افسر نگهبان آن شب است . پا كوبيدم و احترام نظامي به جا آوردم . سلام و عليك كرد و رد شد . انگار عجله داشت . فكر كردم بايد براي گشت زني آمده باشد .

چند روز بعد ، شنيدم همه آن دويست دستگاه تانك خلع سلاح شده بودند . يعني سوزن توپهايشان را برداشته بودند و هنگامي كه مي خواستتند به سوي مردم شليك كنند ، ديده بودند كه كار نمي كنند .

چند سال از آن ماجرا گذشت ، بعدها فهميدم كه كلاهدوز متوجه نقل و انتقالاتي در سطح پادگان مي شود . مي بيند به خدمه تانكها آموزش جنگ شهري مي دهند . حدس مي زند بايد موضوع مهمي در ميان باشد . دلش مي خواهد به اتاق فرماندهي گارد شاهنشاهي برود و ببيند چه توطئه اي چيده اند . فكري به خاطرش مي رسد .

به افسر نگهبان آن شب پيشنهاد مي كند كه به جايش بايستد . او هم مي پذيرد و نگهباني آن شب را به كلاهدوز مي سپارد . به عنوان افسر نگهبان و به بهانه سركشي به ساختمان ، داخل دفتر فرمانده مي شود . او كه زيركانه اعتماد فرماندهان را جلب كرده بود ، مدتي آنجا درنگ مي كند و با ديدن مداركي كه در كشو ميز فرمانده بود ، پي به توطئه مي برد . قرار بوده به مجلس شورا ، راديو و تلويزيون ، فرودگاه ، بيت امام (ره) ، راه آهن و مخابرات مركزي واقع در ميدان توپخانه حمله شود و با قتل و كشتار وسيع ، غائله را ختم كنند .

تلفنهاي داخل محوطه پادگان كنترل مي شدند . كسي اجازه خروج از پادگان را نداشت ولي او به عنوان افسر نگهبان خارج مي شود گشتي اطراف پادگان بزند . از درون يك باجه تلفن ، خبر را به امام (ره) مي رساند . وقتي برمي گردد ، تشويش رهايش نمي كند . نمي تواند راحت بنشيند . به طرف تانكها مي رود و شروع مي كند به خلع سلاح و دستكاري آنها . تازه مي فهميدم چرا آن شب با ديدن من مضطرب شده بود .

آن روز وقتي رژيم از ساعت 4 بعد از ظهر اعلام حكومت نظامي كرد و امام (ره) فرمان داد كه به خيابانها بريزند ، مي توانم صورت كلاهدوز را در نظرم مجسم كنم كه در دل به خدمه آن تانكها مي خنديده است . درون چند تا از اين تانكها فرماندهان گارد جاويدان بودند كه به دست مردم گرفتار شدند و تانكهايشان به آتش كشيده شدند .  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 12:54  توسط سجده  | 

يوسف در اول دي ماه 1325 در شهر قوچان ديده به جهان گشود ، پس از اخذ مدرك ديپلم وارد دانشكده افسري شد ، ايشان در دانشكده بيشترين تلاش خود را براي جذب نيروهاي مستعد ارتش مي كرد ، كم كم كارهايش به ثمر مي رسيد و هر روز عده كثيري به جمع دوستانش افزوده مي شد .

وي در مدت هفت سال در لشكر شيراز فعاليت مذهبي و سياسي خود را به طور مخفيانه ادامه مي دهد و تا جائي پيش مي رود كه به عضويت گارد شاهنشاهي در مي آيد و اين در حالي است كه با طي كردن چند واسطه با حضرت امام خميني ارتباط برقرار مي كند و از رهنمودهاي معظم له استفاده كرده و بهره مي برد . يك بار يكي از دوستان از او مي پرسد با موقعيتي كه داري چرا شاه را نمي كشي ؟ مي گويد " من از آقا (امام خميني) دستور مي گيرم " پس از پيروزي انقلاب اسلامي به عده اي از دوستان در اقامتگاه امام (ره) در مدرسه علوي كميته نظامي تشكيل مي دهند و پس از فرمان حضرت امام خميني مبني بر تشكيل سپاه پاسداران مامور تشكيل اين نهاد مي گردد . با شروع جنگ تحميلي همت و تلاش خود را مصروف ساماندهي رزمندگان اسلام مي كند ، وي در طراحي عمليات نظامي از ذهني خلاق و انديشه اي مبتكر برخوردار بود ، در نخستين عمليات فراگير يعني شكستن حصر آبادان نقش اساسي ايفاء مي كرد . ايشان اهل ريا و خودنمايي نبود ، با اين وجود كه قائم مقام سپاه بود حتي نزديكترين كسانش تا بعد از شهادتش نمي دانستند كه ايشان داراي چه سمتي مي باشند .

بالاخره ايشان روز هفتم مهر ماه 1360 هنگامي كه همراه با چند تن ديگر از همرزمانشان مانند شهيد جهان آرا ، فكوري و ... از جبهه هاي جنوب باز مي گشت بر اثر سانحه هوايي به طائران حريم ملكوت پيوست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 8:42  توسط سجده  | 

نماز شبش را كه مي خواند ، تا صبح بيدار مي ماند . براي نماز صبح همه را بيدار مي كرد . هر جا بود سعي مي كرد نماز صبح را به جماعت بخواند . بچه ها را جمع مي كرد . بعد از نماز ورزش شان مي داد . بعد مي رفت سراغ كارها . تازه ، اول كارش بود .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 9:16  توسط سجده  | 

كمك به آدم هاي مستحق ، كار هميشگي اش بود . يك سوم حقوقش را به من مي داد براي خرجي ، بقيه اش را صرف اين جور كارها مي كرد .

چهل - پنجاه روزي كه از شهادتش مي گذشت كه چند نفري آمدند خانه ما . مي گفتند :« ما نمي دانستيم ايشان فرمانده بوده . نمي شناختيمش . فقط مي اومد به ما كمك مي كرد و مي رفت . عكسش را از تلويزيون ديديم .»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 11:20  توسط سجده  | 

جلسه كه تمام شد ، صدايم كرد . گفت :« جلسه ي امروز ، همه اش اداري نبود . حرف و كار شخصي هم بود ، هر چقدر بابت پذيرايي هزينه كرده ايد ، بنويسيد به حساب من .»

امروز سالروز شهادت اين امير سرافراز اسلام است . مالك سپاه سيد علي . روحش شاد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 8:57  توسط سجده  | 

به ظاهر خيلي اهميت مي داد كه نظامي باشد . مرتب و آراسته . طوري كه آراستگي مان ، معرفي مان كند ؛ كه سرباز جمهوري اسلامي هستيم . اگر بگويي خط اتوي شلوارمان يك ذره اين طرف ، آن طرف مي شد ، نمي شد . موي سرمان به اندازه اي بود كه از زير و كنار كلاه بيرون نزند . ريش هايمان كوتاه و مرتب . خلاصه ظاهر و سر و سامان آراسته و نظامي بود . جوري كه روي ما هم تاثير گذاشته بود ، عمري را در نظام گذرانده بوديم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 14:11  توسط سجده  | 

حالش خوب نبود . فشار كار ، مريضش كرده بود . اصرار مي كردم كه مرخصي بگير ، استراحت كن . يا برويم مسافرت . براي سلامتيت خوب است . اولش قبول نمي كرد . اما بالاخره راضي شد مرخصي بگيرد و برويم مسافرت . هر جا مي رفتيم ، فكر و ذكرش جبهه و جنگ بود . آنقدر كه ديگر زده شدم . گفتم :« جنگ تموم شده ، چرا ولش نمي كني ؟» گفت :« هر چي داريم ،از جنگ داريم .» نمي دانم چه شد كه پايش را كرد توي يك كفش كه برويم شلمچه ؛ همان مرخصي چند روزه را . گفت :« وقتي مي روم شلمچه ، ياد دوستانم مي افتم . خيلي خاطره دارم .» قبول كردم . خانوادگي رفتيم شلمچه .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 10:1  توسط سجده  | 

قرار بود به او درجه سرلشكري بدهند . گفتيم :« خوب به سلامتي ، مباركه بابا » خنديد . تند و سريع گفت :« خوشحالم . اما درجه گرفتن ، فقط ارتقاي سازماني نيست . وقتي آقا درجه رو بگذارند روي دوشم ، حس مي كنم ازم راضين . وقتي كه ايشون راضي باشن ، امام عصر هم راضين . همين برام بسه . انگار مزد تمام سالهاي جنگ رو يك جا به من دادن .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 15:38  توسط سجده  | 

نبودم . رفته بودم ملاقات آقاي خامنه اي . عصر كه بر گشتم دفتر ، پرسيد :« نبودي ؟ كجا بودي ؟ » گفتم :« خدمت آقا بوديم .» از جايش بلند شد . آمد جلو . پيشانيم را بوسيد . تعجب كردم . پرسيدم : « طوري شده ؟» گفت :« اين پيشوني بوسيدن داره . تو امروز از من به ولايت نزديكتر بودي . »

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 16:40  توسط سجده  | 

وقتي بر مي گشت ، پر از انرژي بود ؛ قبراق و سر حال . انگار كه هديه اي به او داده اند . يا چيز با ارزشي نصيبش شده . سر كيف مي آمد دفتر و شروع به كار  مي كرد ؛ آنقدر سر كيف كه مي فهميدم قبلش پيش آقا بوده . وقتي هم از آقا اسمي به ميان مي آمد ، يا مي خواست از ايشان صحبت كند ، لحنش يك جور ديگر مي شد . با يك حالتي صحبت مي كرد . مثل كسي كه چيزي را خيلي دوست داشته باشد ، عاشق چيزي باشد و بخواهد به او برسد ؛ اين طوري و خيلي با علاقه ، با ولع .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 10:28  توسط سجده  | 

گريه نداشت . چشماش پر از اشك مي شد ، اما اشكش نمي ريخت ؛ جاري نمي شد . خودش را خيلي نگه مي داشت . در بدترين شرايط اشكش جاري نمي شد . فقط يك بار گريه اش را ديدم ؛ وقتي امام را از دست داديم .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 12:48  توسط سجده  | 

آخر شب بود . يكدفعه متوجه سر و صدا شدم . چند نفر مي آمدند طرفم .

ايست دادم . كسي داد زد :«ازنو ! فرمانده نيروي زميني تشريف مي آورند .» شك كردم . يك درصد هم احتمال نمي دادم آن وقت شب ،فرمانده نيرو بيايد از خط بازديد كند . همين طور جلو مي آمدند . نمي شد صبر كرد . بايد كاري مي كردم . ضامن نارنجك را كشيدم و پرت كردم طرفشان . توي بازداشتگاه فهميديم كه فرمانده نيروي زميني ارتش و همراهانش مجروح شده اند . صياد گفته بود :« اون سرباز بايد تشويق بشه . چون سر پست حواسش بوده ، هوشيار بوده . مقصر فرمانده گردان است كه بي موقع داد كشيده ازنو .» نميدانستم بخندم يا گريه كنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 11:41  توسط سجده  | 

مي گفت :« هر وقت مي روم پيش امام ، امام رو كه مي بينم ، تمام غصه هايم تموم مي شه . قبل از اين كه حرف بزنن . همين كه مي بينمشون ، تمام وجودم خالي مي شه از غم .»

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 19:6  توسط سجده  | 

هلي كوپتر ، اتاق خواب

آنقدر خسته بود كه نمي توانست خودش را نگه دارد . هلي كوپتر كه از قرارگاه بلند مي شد ، مي خوابيد تا مي رسيدند به مقصد . وقتي مي رسيدند ، جلسه پشت جلسه . بازديد از مواضع خودي و آرايش نظامي و دوباره هلي كوپتر بلند مي شد سمت قرارگاه بعدي . هلي كوپتر شده بود اتاق خوابش .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 16:48  توسط سجده  | 

دو ماه از شروع جنگ تحميلي گذشته بود . يك شب بچه ها خبر آوردند كه يك بسيجي اصفهاني در ارتفاعات « كاني سخت » تكه تكه شده است . بچه ها رفتند و با هر زحمتي بود پيكر مطهرشهيد را درون كيسه اي ريختند و آوردند .

آنچه موجب شگفتي ما شد ، وصيتنامه اين برادر بود كه نوشته بود : « خدايا اگر مرا لايق يافتي ، چون مولايم ابا عبدالله الحسين با بدن پاره پاره ببر ! »

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 16:12  توسط سجده  | 

ذوق و شوق نينوا كرده دلم      چون هواي جبهه ها كرده دلم

بود سنگر بهترين ماواي من      آه جبهه كو برادرهاي من

اصلا باور نمي كنم دارم خواب مي بينم .دارم مي رم خوزستان .دارم مي رم كربلاي جبهه ها .از طرف همه نائب الزياره خواهم بود .انشاالله

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 12:1  توسط سجده  | 

قبل از تبعيد امام خميني (ره) شهيد محلاتي براي گرفتن دستورات و اعلاميه هاي ايشان شبانه به قم مي رفتند و صبح برمي گشتند . ايشان مسئوليت سنگيني داشتند و گاهي هم كه بر اثر جواني اعتراض مي كردم ، مي گفتند كه وظيفه ديني و شرعي ماست و بايد از امام و گفته هايشان پيروي كنيم .

در دوران زندگيمان ، ايشان بيش از 15 بار گرفتار زندان شدند . بارها شب و نيمه شب ، ماموران با دو ، سه تا ماشين گارد مي ريختند و تمام زندگي ما را زير و رو مي كردند . حتي تمام كتابهاي ايشان را ورق ورق مي كردند .خيلي روي عكس و اعلاميه امام تكيه داشتند . قاب عكس و كتاب ، هر چه بود مي بردند و به ايشان فحش مي دادند و بد خويي مي كردند و در مقابل ، ايشان با خوشرويي ماموران ساواك را راهنمايي و ارشاد مي كردند . ولي من مرتبا تندي مي كردم و ايشان مي گفتند :« خانم اعصابش ضعيف است !»

موقع رفتن هم براي دلگرمي من مي گفتند :« فردا مي آيم »

ولي غالبا زندانهاي ايشان چهل روز ، دو ماه طول مي كشيد ، نمي گذاشتند ايشان را ببينيم يا برايشان لباس ببريم و ممنوع الملاقات بودند . هر چه هم اعتراض مي كرديم ، مي گفتند :« او را اعدام مي كنيم چون اعلاميه آقاي خميني را پخش كرده است .» يك بار هم جشنهاي تاجگذاري بود كه به خانه ما ريختند . نوار و ضبط و هر چه كه بود ، بردند . بعد از دو ساعت و نيم كه همه جا را گشتند ،ايشان را هم دستگير كردند . من كه ناراحت شده بودم ، خيلي تندي كردم و گفتم :(انشاالله اين جشنهاي شما به عزا مبدل شود )

يكي از ماموران گفت «مي خواهي تو را هم ببريم »

حاج آقا فرمودند :«ايشان اعصابش ناراحت است و هميشه عصباني مي شود ، به او چيزي نگوييد .»

سپس براي اينكه روحيه ما ضعيف نشود ، خنده كنان لباس پوشيدند و با آنها رفتند . تا صبح خواب به چشمانم نيامد . آن موقع بچه ها كوچك بودند و من خيلي مي ترسيدم ، ولي به خاطر رضاي خدا تحمل مي كردم . خلاصه در اين دوران سي ساله اي كه با هم زندگي كرديم ، ناراحتي ها و سختيهاي زيادي ديدم ولي هميشه وقتي به خانه بر مي گشتند ، آنقدر از نظر روحي و اخلاقي استوار بودند كه تمام اين مدت دوري و زنداني بودن ايشان را فراموش مي كرديم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 9:31  توسط سجده  | 

در سال 1309 در شهر محلات متولد شد بعد از انقلاب با ورود به سپاه علاوه بر ارشاد و راهنمايي در آنجا مسئوليت هماهنگ سازي سپاه و ديگر نيروهاي مسلح را بر عهده داشت .

او دانشمندي باهوش ، جدي ، خوش فهم ، و دقيق بود و در عين حال فعاليت بارز اجتماعي و سياسي اش چنان چشمگير بود كه جنبه علمي او را تحت الشعاع قرار مي داد .

زهد و ساده زيستي ، راه و رسم پيامبران خدا و اوصياي خاص ايشان است و شهيد محلاتي همچون ديگر عالمان عامل در خط پيامبران بود و زندگي متوسطي داشت . تواضع و فروتني ايشان زبانزد خاص و عام بود ، هر كس رفتار او را با اقشار گوناگون جامعه مشاهده مي كرد از فروتني او شگفت زده مي شد .

هم بينش سياسي داشت و هم ميدان دار صحنه سياست بود اما هرگز فعاليت سياسي براي او هدف نبود بلكه داشتن بينش اجتماعي و حركت سياسي را بخشي از وظائف خود مي دانست و تعهد ديني عامل ورود او به مبارزات سياسي شده بود .

ايشان هميشه يادآور مي شدند كه " بكوشيد اين امانت الهي (انقلاب اسلامي ) را خوب نگهداري كنيد و بدانيد اگر با اخلاص و توكل به خدا آن طور كه شايسته است از اين انقلاب پاسداري نمائيد هر نوع توطئه اي از جانب ابرقدرتها بلا اثر خواهد بود " .

ايشان در روز اول اسفند سال 1364 هنگامي كه با جمعي از نمايندگان مجلس و مسئولين قضائي كشور عازم جبهه هاي نبرد بود بر اثر سقوط هواپيمايشان توسط هواپيماهاي عراقي به درجه رفيع شهادت نائل آمد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 15:34  توسط سجده  | 

بهار با سبدي از شكوفه و شكوه فرا مي رسد . لاله هاي سرخ عاشورا در اربعين حماسه

تابلوي زيباي بهار را با نام زيباي حسين (ع) معلم آزادي و شرف تزئين كرده اند .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 12:34  توسط سجده  |