تبليغاتX
داغ شقایق

داغ شقایق

 

« شهيد باقري »

همهمه ي فرماندهان در قرارگاه بلند بود كه « عمليات را متوقف شه .» حسن باقري يكدفعه قرمز شد و با عصبانيت داد زد :«خجالت نمي كشيد ؟ چندين روزه كه به مردم قول داديم خرمشهر آزاد مي شه . ما تا آزادي خرمشهر اين جاييم .»  پس فردا خرمشهر آزاد شده بود .

                                                           ***

سفر نامه

گفت : فحشا از كجا آيد پديد     گفتمش از كوچه هاي بي شهيد

بي شهيدانند بي سوز و گداز    بر سر سجاده هاي بي نماز

بي شهيدان را غم ليلا كجاست     سوز و اشك و آه و واويلا كجاست

كوچه ما بوي مجنون مي دهد     بوي اشك و آتش و خون مي دهد

بوي مجنون مست مي سازد مرا   در پي ليلي مي اندازد مرا

نام ليلي بردم ، آرامم گريخت     هفت بندم بند بند از هم گسيخت

                                                           ***

صبح ساعت ده پنجم فروردين هزار و سيصد و هشتاد و پنج ، به سوي سرزمين عشق و نور ، بال سفر گشوديم . روزگاري بر روي اين زمين خاكي ، مرداني از جنس نور بودند ، خوباني كه بر روي خاك قدم مي نهادند اما در افلاك سير مي كردند ...

بي قرارم ، خواب به چشمانم نمي آيد آرام ندارم . نگاهم را از پشت شيشه اتوبوس به آسمان دوخته ام . هنوز باورم نشده كه طلبيده شده باشم .

سلام بر شما كه نديده عاشقتان شده ام .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:23  توسط سجده  | 

شهيد باقري

جلسه داشتيم . بعضي ها دير رسيدند . باقري را تا آن روز نمي شناختم . ديدم جواني بعد از خواندن چند آيه شروع كرد به صحبت . فكر كردم اعلام برنامه است . . بعد ديدم قرص و محكم گفت :« وقتي به برادرا مي گيم نه اينجا باش . يعني نه و يك دقيقه نشه .»

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 8:39  توسط سجده  | 

شهید باقری

سوار بليزر بوديم . مي رفتيم خط . عراقي ها همه جا را مي كوبيدند . صداي اذان را كه شنيد ، گفت :« نگهدار نماز بخونيم .»

گفتيم :« توپ و خمپاره مي آد ، خطر داره .» گفت :« كسي كه جبهه مياد ، نماز اول وقت را نبايد ترك كنه . »

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:24  توسط سجده 

« شهيد باقري »

مقدمات عمليات فتح المبين را مي چيد . از بس ضعيف شده بود ، زود از حال مي رفت . سرم كه مي زدند ، كمي جان مي گرفت و پا مي شد . كمي بعد دوباره از حال مي رفت . روز از نو روزي از نو .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 9:36  توسط سجده  | 

شهيد باقري

ديدم از بچه هاي گردان ما نيست ، ولي مدام اين طرف و آن طرف سرك مي كشد و از وضع خط و بچه ها سراع مي گيرد . آخر سر كفري شدم . با تندي گفتم :« اصلا تو كي هستي اينقدر سين جيم مي كني ؟»

خيلي آرام جواب داد :« نوكر شما بسيجي ها .»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:1  توسط سجده  | 

روز هاي آخر مي گفت :« مادر دعا كن شهيد شوم » و من هم در جواب ، حرف امام را مي گفتم :« من دعا مي كنم شما پيروز شويد » وقتي از او مي پرسيدم ، كه مادر چرا دعا كنم شهيد شوي ؟ مي گفت : آخر مادر وقتي اين بسيجي ها را جلو مي فرستم و شهيد مي شوند ، اگر فرداي قيامت اگر مادران اين ها جلوي مرا بگيرند و بگويند : تو بچه هاي ما را فرستادي و خودت ماندي ، چه جوابي بدهم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:28  توسط سجده  | 

از جبهه براي كاري آمده بود تهران . ديد از اينكه منزلمان خراب شده و تعمير مي خواهد ناراحتم . دست انداخت دور گردن من و با يك حالت خاصي گفت : درست مي شود . خودت را ناراحت نكن . همين كه بنايي و نقاشي تمام شد و پرده ها زده شد خبر شهادتش رسيد و شد محل مراسم شهادت ايشان .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 8:22  توسط سجده  | 

ديروز خيلي گشتم تا اين اطلاعات رو پيدا كردم . خدا را صد هزار مرتبه شكر .

بيوگرافي شهيد حسن باقري كه اين اسم را خودشون انتخاب كرده بودند تا گمنام بمانند و كسي ايشان را نشناسد .

نام : غلامحسين

نام خانوادگي : افشردي

تاريخ تولد : بيست و پنج اسفند هزار و سيصد و سي و چهار مصادف با تولد امام حسين عليه السلام

تاريخ شهادت : يازده بهمن هزار و سيصد و شصت و يك در شناسايي « فكه »

مسئوليت ها : اوايل سال هزار و سيصد و پنجاه و نه ، از اعضاي واحد اطلاعات سپاه پاسداران در شناسايي عناصر گروهكهاي وابسته ؛ عمليات طريق القدس ، فرمانده لشكر نصر سپاه و فرمانده قرارگاه مشترك عملياتي از طرف سپاه

·در آزادسازي خرمشهر ، فرمانده لشكر نصر و فرمانده قرارگاه مشترك عملياتي از جانب سپاه

·بعد از عمليات رمضان ، به عنوان فرمانده قرارگاه كربلا در قرارگاههاي جنوب

·در عمليات محرم با اسم رمز « يا زينب كبري » فرمان شروع عمليات را صادر كرد .

·آخريت مسئولسيت ، جانشين فرماندهي يگان زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي

·شهادت در هنگام ديدار تعدادي از همسنگرانش با حضرت امام رحمه الله عليه . ايشان براي شناسايي منطقه عملياتي به خط مقدم جبهه رفتند و غريبانه در كربلاي فكه به شهادت رسيدند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:19  توسط سجده  | 

در جنگ تنها بولدوزرها نبودند كه خاك برداري مي كردند ، خاكريز مي زدند و خط به خط جلو مي رفتند . فرماندهاني هم بودند كه بولدوزرهاي اطلاعات و عمليات جنگ بودند ، سختي ها را خط به خط از سر راه بر مي داشتند و جلو مي رفتند و راه را به بقيه نشان مي دادند . حسن باقري اين كار را كرد ، با اينكه از خيلي ها جوان تر بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 9:9  توسط سجده  | 

شهید باقری

هر چه به او گفتند :« تو هم بيا بريم ديدن امام » گفت :« نه بيام برم به امام چي بگم ؟ جنگ چي ؟ چي كار كرديم ؟ شما بريد من خودم تنها مي رم شناسايي .»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 9:1  توسط سجده  | 

« شهيد حسن باقري »

پس از اتمام گزارش مسئول اطلاعات ارتش ، نوبت مسئول اطلاعات سپاه بود . رئيس جمهور از تعجب و تمسخر ، مثل كسي كه بي صدا قهقهه بزند ، دهانش باز ماند . جواني كم سن و سال با ريش هاي تازه در آمده و اوركت بلندي كه آستين هايش بلندتر از دستش بود ، كاغذ لوله شده اي را باز كرد و شروع كرد به صحبت . پس ار اتمام گزارش ، حتي بني صدر هم گفت :« آفرين !» گزارشش جاي حرف نداشت .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 8:18  توسط سجده  | 

چند روزي نخوابيده و خسته بودند . از خط كه برگشتيم رفتند طبقه پايين پنج طبقه هاي معروف خرمشهر براي استراحت . با يكي از دوستان لب جاده بوديم كه احساس كرديم بوي شيميايي مي آيد . دويديم به طرف بچه ها . همه خواب بودند و هر چه تلاش مي كرديم بيدار نمي شدند . ماسك به صورتهايشان بستيم و يكي يكي بچه ها را آورديم بيرون . از فرط خستگي هنوز خواب بودند . همه را بيرون آورديم اما خودم فرصت نكردم ماسك به صورتم بزنم به شدت شيميايي شدم .

دكترهاي كميسيون امضا كردند كه هفتاد درصد از حنجره ام سوخته و فقط سي درصد حنجره دارم گفتند اگر بلند صحبت كني خفه مي شوي . متوسل به سيدالشهدا شدم و نذرهاي متعدد كردم : حسين جان ! من بدون خواندن براي تو مرده ام . مرده .

پانزده سال است در مجالس عزاداري اهل بيت مداحي مي كنم با سي درصد حنجره و هنوز هم خفه نشده ام . « راوي : علي مالكي نژاد »

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 8:6  توسط سجده  | 

بعد از ظهر كه مي شد ، هر كه از كنارشان مي گذشت ، مي پرسيدند : آقا چه قدر مانده به نماز ؟ انگار دنبال گمشده اي بودند . وضو مي گرفتند و خودشان را معطر مي كردند . يكي بين چادرهاي گردان حركت مي كرد و « حسين حسين » فرياد مي كرد . كم كم تمام گردان دور پرچمش جمع مي شدند و حركت مي كردند . دسته ها از گردان هاي مختلف با سينه زني و عزاداري به سمت حسينيه سرازير مي شدند . با عشق كربلا و ذكر « يا حسين » وارد حسينيه مي شدند و در صف نماز جماعت مي نشستند . گريه هاي عاشقانه بعضي بذر غبطه در دلهامان مي كاشت . زيارت عاشورا مي خواندند و به استقبال نماز مي خواندند .

از حسينيه كه بيرون مي آمدند گويي بهشت را ديده اند . نماز واقعي را آنها مي خواندند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 8:16  توسط سجده  | 

جوان هاي گردان كوثر جزء آنهايي بودند كه در شهر بيشترين امكانات را داشتند و در رفاه كامل بزرگ شده بودند . اما در آموزش ها سخت ترين شرايط را داشتند . در آب و گل و نيز با سرماي شديد آموزش مي ديدند . گاهي براي وضو ده بار زمين مي خوردند و بلند مي شدند . دست آخر با بدن پر از گل وضو مي گرفتند . آنقدر خسته مي شدند كه وقتي چشم هاشان بسته مي شد تصور مي كرديم تا ده روز ديگر بيدار نمي شوند . يك شب ساعت يك به گردانشان رسيديم . با لباس هاي گل آلوده گوشه اي از چادر رفتيم زير پتو .

با سر و صدا از خواب بيدار شديم . چراغ ها روشن بودند و همه بيدار . ترسيديم كه حتما نماز قضا شده و ما خواب مانديم . به ساعت نگاه كرديم . هنوز يك ساعت مانده بود به اذان صبح ! همه مشغول زيارت عاشورا و نماز شب بودند . از خودمان خجالت كشيديم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:5  توسط سجده  | 

نشسته بود پشت من روي موتور . دو شب مانده بود به عمليات كربلاي چهار و مي خواست با دوستانش خداحافظي كند . يكدفعه دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت : حسين ! برايم روضه بخوان . گفتم « روضه ! حسين جان ! پشت موتور كه جاي روضه خواندن نيست بگذار براي بعد . بدجوري جوابم را داد : مي خوام اگر در عمليات شهيد شدم به خانم زهرا سلام الله عليها بگويم همه جا برايت گريه كردم . سلامي به بي بي زهرا سلام الله عليها دادم و دو بيت شعر برايش خواندم . حسين نيكو صحبت به حدي بلند گريه مي كرد كه من با وجود صداي بلند و دلخراش موتور به راحتي صداي ناله هايش را مي شنيدم . هنوز چند متر مانده بود تا به دوستانش برسيم گفت : نگه دار ! پياده شد كمي قدم زد و صورتش را شست . بين بچه ها كه رفت چهره اش لبريز از خنده بود . گويي اين گونه ها هيچ وقت معبد اشكهايش نبوده ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:5  توسط سجده  | 

« در جفیر» آموزش تخريب ، واقعا سخت بود . آزار دهنده . صبح تا غروب آموزش داشتيم و شب كه مي رسيديم بچه ها شام مي خوردند و هر كدام گوشه اي از چادر خوابشان مي برد .

يك شب ، اول خواب بچه ها ، حسين قاسمي رو كرد به من كه حسين ! پاشو مجلس روضه راه بيندازيم . گفتم :« الان ؟! اينجا كه اگر مين ضد تانك هك منفجر كني كسي بيدار نمي شود ، حسين ! روضه امام حسين عليه السلام را سبك نكن » توجهي به حرفهايم نكرد و بلند شد و رفت بيرون از چادر پابرهنه جلوي چادرمان ايستاد و تنهايي شروع كرد به سينه زدن و خواندن :

مسلمانان حسين مادر ندارد              غريب است و كسي بر سر ندارد

من كه هيچ تواني نداشتم ، بي اختيار خودم را پا برهنه جلوي چادر ديدم همه بيدار شده بودند و خواب آلوده دور حسين حلقه زده بودند . بين چادرها حركت كردند و كل گردان را به طرف حسينيه بردند . عده اي از فرط گريه ، بي هوش روي زمين افتادند بهترين مداح عالم در آن لحظه نمي توانست به سوزناكي حسين بخواند . تا صبح فقط همين را خوانديم :

« مسلمانان حسين مادر ندارد ...»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:41  توسط سجده  | 

رسيده بوديم به ميدان مين والفجر مقدماتي بود . تخريب چي ها يا شهيد شده بودند يا مجروح راهي براي خنثي كردن مين ها نداشتيم . همه در فكر اند كه ناگهان از وسط گردان بلند شد و رفت جلو . برگشت و گفت : تنها راه زيارت اباعبدالله همين است جلو رفت و آرام روي مين ها دراز كشيد . صداي انفجار كه بلند شد تازه همه به خود آمدند جلوي چشمهايمان به جاي مين پيكر خونين محسن طالبي بود ، بايد از روي او مي گذشتيم ...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:13  توسط سجده  | 

با هم برادر بودند . يكي هجده ساله و ديگري نوزده ساله ابوالفضل و محمود مرادي . ابوالفضل صداي گرمي داشت . براي بچه هاي لشكر هفده علي ابن ابيطالب كه زيارت عاشورا مي خواند . خودش بيشتر از بقيه گريه مي كرد . روزي چند بار هم زيارت عاشوراي دو نفره داشتند و با حسين (ع) خلوت مي كردند . از پدرشان شنيديم كه ده سالگي وقتي در عراق بودند ، با پاي پياده و برهنه بيابانهاي پر از خار و خاشاك نجف تا كربلا را طي مي كردند ! سالها بعد با همان پاي برهنه و قلب آكنده از مهر حسين (ع) آن قدر در جبهه ها ماندند تا رهسپار وادي وصال شدند .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:2  توسط سجده  | 

چند گروهان براي محاصره محل رفته بودند . اما هنوز دست عراقي ها بود . از فرماندهي اعلام كردند ساعت ده و نيم عمليات گردان ما شروع مي شود ،« گردان حضرت موسي بن جعفر » بچه ها منتظر شروع عمليات بودند .

_ ساعت نزديك يازدهه ، هيچ خبري نشد ؟

_ نه فعلا خبري نيست

_ نمي شه خودمون عمليات رو شروع كنيم ؟

_ طبق دستور بايد عمل كرد سر خود كه نمي شه عمليات انجام داد .

_ چطوره چند نفري بريم و تا قبل از عمليات شناسايي كنيم ؟

_ اشكالي نداره بريد ولي زود برگرديد .

چهار نفري رفتند جلو و من با نگاه بدرقه شان مي كردم هنوز دور نشده بودند كه خمپاره اي بينشان به زمين نشست سه تا از بچه ها زخمي شده بودند . حتي برانكارد براي برگرداندنشان نبود با چفيه آورديمشان عقب حسين علي قمي هم بينشان بود ، تمام بدنش سوراخ و زخمي شده بود . سرش را روي زانويم گذاشتم و امدادگر را صدا زدم تا زخمهايش را ببندد . پيراهنش را كه باز كردم هيچ جاي سالمي در بدنش نبود ، مدام خون از سوراخها بيرون مي زد . امدادگر كه به سختي زخم ها را مي بست ، آهسته در گوشم گفت :« حاجي ! امكانات امداد تمام شد اما زخمهاي حسين تمام نمي شه چه كنم ؟ »

حسين كه شرمندگي امدادگر را ديد و گويا متوجه حرفهايش شده بود ، با صداي بي رمق و كلمات بريده گفت : خودتان را براي من به زحمت نيندازيد . شهادتم خيلي نزديكه .

صدايش حسابي مي لرزيد اميدي به زنده ماندنش نبود لبهايش آهسته به هم مي خورد . مي خواست با كلمات ناقص و بريده اش حرف بزند ، حاجي ! اگر مي دوني قبر آقا كدوم طرفه منو بلند كن تا سلامي بدهم .

دستانم را دور شانه هايش حلقه كردم و بدن خونينش را كمي بالا آوردم و سرش را به سمت حرم سيدالشهدا گرداندم .

لبخند مليحي روي لبش نقش بست خش خش نفس هاي دردآلود حسين ، با اشك شوق پيوند خورده بود . به سختي دستان بي حركتش را به سينه پرتركشش رساند « السلام عليك يا ابا عبدالله ...» اين را كه گفت دلش حسابي آرام گرفت . سرش روي دستانم افتاد و با خيالي آسوده تر از هميشه خوابيد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 8:8  توسط سجده  | 

روزي چند نوبت براي سيدالشهدا گريه مي كرد . محمدرضا شفيعي را مي گويم صبح ها زيارت عاشورا كه مي خوانديم گريه ها و ناله هايش ، جانسوز و شنيدني بود . بعد از كلاس عقيدتي و نماز جماعت هم با ذكر مصيبت سيدالشهدا آرام مي شد .

غروبها كتابچه زيارت عاشورا را بر مي داشت و مي رفت « موقعيت صفا » قبري كه با دستان خودش كنده بود و بچه ها اين اسم را رويش گذاشته بودند ، روضه خوان خودش بود .

بعد از هر گريه اشك هايش را پاك مي كرد و مي ماليد به بدنش ! هيچ كس معاني كارش را نمي فهميد . محمدرضا جزء نيروهاي تخريب بود و در كربلاي چهار مجروح شد و به دست عراقي ها افتاد . پيكر مجروحش را به بيمارستان بغداد منتقل كردند و آنجا به شهادت رسيد . همانجا دفنش كردند . پودرهايي روي بدنش ريخته بودند تا متلاشي شود اما اثر نكرده بود . پيكر مطهرش را سه روز در معرض نور شديد آفتاب قرار دادند تا بپوسد ، اما بعد از شانزده سال ، خاك را كه كنار زدند هنوز جنازه محمدرضا مثل روز شهادتش بود !

او را با ديگر همرزمانش در قالب « كاروان شهدا » به ايران برگرداندند . نامش را در ميان هفت شهيدي كه پيكرشان سالم بود ، ثبت كرده بودند . توفيق دفن جسم از سفربرگشته اش نصيب من شد . مادر محمدرضا ، عقيقي به من داد تا زير زبانش بگذارم ؛ لب ، زبان و دندانهايش هيچ تغييري نكرده بود !

شانه هايش را كه براي تلقين خواندن در دست گرفتم ، تمام گوشتهايش را حس مي كردم . بعد از شانزده سال گويي تازه روح از بدنش جدا شده بود ارث ماندگار محمدرضا از « موقعيت صفا » واقعا با صفا بود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:1  توسط سجده  | 

هر وقت حرف شهادت مي شد ، مي گفت كاش اول يك دستم قطع شود تا زجر قمر بني هاشم را درك كنم . بعد شهيد شوم . بچه ها مي گفتند : مهدي براي خدا تعيين تكليف مي كني ؟! مي خنديد و مي گفت : بالاخره به آرزويم مي رسم . دستش كه قطع شد باز هم با يك دست بي سيم چي گردان بود . شهيد مقدم اول اباالفضلي شد بعد هم آسماني .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:13  توسط سجده  | 

پس از اينكه مجالس ترحيم پدرم در تهران تمام شد ، مادرم به خانه مان در قم بازگشت و به اتفاق برادر بزرگم كه پانزده ساله بود ، براي شركت در مراسم ترحيمي كه بستگان پدرم در خوانسار گذاشته بودند ، به آنجا رفت . من كه دوازده سال داشتم ، با سه خواهر و يك برادر كوچكترم ، نزد خاله و دوست مادرم در خانه مانديم تا مادرمان بازگردد . فضاي حزن و غم و گريه بر خانه حاكم بود . خواهرانم كه يكي شان يك سال و نيم داشت و ديگري چهار ساله بود ، مرتب گريه مي كردند ...

عصر آن روز كه از مدرسه به منزل آمدم ، مسوولان مدرسه در همان روز براي پدرم مجلس ترحيم گذاشتند و از ايشان تقدير كردند و به من هم برگه امتحانات ثلث دوم را دادند و گفتند اين برگه را به تاييد مادرت برسان .

همان شب تا قبل از خواب ، در اين فكر بودم كه چگونه فردا اين برگه را با شهادت پدر و غيبت مادرم ، بدون امضاء به مدرسه تحويل بدهم . در همين نگراني به خواب رفتم . در خواب ، پدرم را ديدم كه با همان لباس روحاني به منزل وارد شد . طبق معمول هميشه كه زبانزد فاميل بود ، با بچه هاي كوچك خانه گرم گرفت و آنها را در آغوش كشيد و به هوا بلند كرد و بوسيد . از او پرسيدم :« آقا جان ناهار خورده ايد ؟» گفت :« نه ، نخورده ام .» وقتي خواستم به آشپزخانه بروم و براي او غذايي آماده كنم ، يكدفعه گفت :« زهرا جان ، آن ورقه را بده امضاء كنم .» من كه به ياد برگه ي برنامه امتحانات نبودم ، پرسيدم :« كدام ورقه ؟» پدرم گفت :« همان كه امروز در مدرسه به تو داده اند تا امضا شود .» ناگهان ماجرا يادم آمد . رفتم آنرا از كيفم درآوردم و به پدرم دادم و دنبال خودكاري گشتم .

عادت پدرم اين بود كه با خودكار قرمز اصلا نمي نوشت ؛ ولي من هر چه گشتم ، هر خودكاري دم دستم مي آمد ، قرمز بود . بالاخره خودكار سياهي پيدا كردم و به پدرم دادم . ايشان خودكار را از من گرفت و در حاشيه ي برگه نوشت :« اينجانب رضايت دارم » و كنار آن را امضا كرد .

پس از اينكه پدرم برگه را امضا كرد ، به آشپزخانه رفتم تا براي او غذا بياورم ؛ ولي وقتي با سيني غذا بازگشتم ، ديدم در اتاق نيست . با عجله به حياط خانه مراجعه كردم ؛ ديدم مثل هميشه كه به كار در باغچه علاقه داشت ، باغچه را بيل مي زند . پرسيدم :« چه مي كني ؟» گفت :« عيد نزديك است و من بايد سر و ساماني به اين باغچه بدهم .» پس از آن ، يكدفعه ديدم پدرم نيست . دويدم و همه جا را ، از زيرزمين تا اتاقهاي بالا را ، با عجله گشتم ؛ ولي پدرم نبود . گريه زيادي كردم كه چرا پدرم رفت . بر اثر اين گريه و سر و صدا و ناله ، از خواب بيدار شدم . روز بعد كه آماده ي رفتن به مدرسه شدم ، وسايلم را كه در كيفم مرتب كردم ، ناخودآگاه چشمم به آن ورقه افتاد . حسي دروني به من گفت كه به آن برگه نگاهي بيندازم . با كنجكاوي به آن نگريستم . ديدم با خودكار قرمز پدرم ، جمله ي « اينجانب رضايت دارم » نوشته شده است و زير آن هم ، امضاي هميشگي پدرم درج شده است .

بعد از اين ماجرا ، يكي از دوستان پدرم به نام آقاي فرزانه كه اين جريان را شنيده ولي باور نكرده بود ، به خانه ما آمد و در حالي كه متاثر بود ، گفت :« پدرت را در خواب ديدم كه سه بار به من گفت :« فرزانه شك داري ، در شك خود تا قيامت بمان !»

مادرم هم چند بار پدرم را در خواب ديد . پدرم در خواب به او تاكيد كرده بود در اين قضيه كه من برگه را امضا كرده ام ، هيچ شك و ترديدي مكن !

سيده زهرا صالحي ، فرزند شهيد

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:45  توسط سجده  | 

بنده به عنوان مسئول حفاظت قرارگاه رعد ، به سربازان نگهبان دستور داده بودم تا شبها پس از خاموشي ، براي ورود به قرارگاه ايست شبانه بدهند . يكي از شبها نگهبان پاس دو ، كه نوبت پاسداري اش از ساعت دو تا چهار صبح بود ، سراسيمه مرا از خواب بيدار كرد و گفت :« در ضلع جنوبي قرارگاه ، شخصي هست كه فكر مي كنم مشكلي برايش پيش آمده است .»

پرسيدم :« مگر چه كار مي كند ؟»

گفت :« او خودش را روي خاكها انداخته و پيوسته گريه مي كند .»

من بي درنگ لباس پوشيدم و همراه سرباز به طرف محلي كه او نشان مي داد رفتم . به او گفتم كه تو همين جا بمان . سپس آهسته به طرف صدا نزديك شدم . صدا به نظرم آشنا آمد . نزديكتر كه رفتم ، او را شناختم ؛ تيمسار بابايي فرمانده قرارگاه بود . او به بيابان خشك پناه برده بود و در دل شب ، آنچنان غرق در مناجات و راز و نياز به درگاه خداوند بود كه به اطراف خود توجهي نداشت . من به خودم اجازه ندادم كه خلوت او را بر هم بزنم . از همانجا برگشتم و به سرباز نگهبان گفتم :« ايشان را مي شناسم . با او كاري نداشته باش و اين موضوع را هم براي كسي بازگو نكن .»

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 9:55  توسط سجده  | 

گفتيم :« امير ! جبهه هاي غرب را بيشتر دوست داري يا جنوب را ؟»

گفت :« جنوب را ؛ چون شهيد شدن در گرماي جنوب مثل شهيد شدن در صحراي كربلاست و من هم دوست دارم با عطش شهيد شوم ، در بياباني سوزان .»

در يكي از گرم ترين روزهاي مردادماه ، در منطقه ي شلمچه ، پيكري عطشان و غرق به خون را ديديم . او كسي نبود جز امير يارمحمدي ، مسئول گروهان كوثر از گردان حضرت زهرا (س) ، از لشكر ده سيدالشهدا (ع) .

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 9:55  توسط سجده  | 

شهيد حمزه خسروي ، فرمانده عمليات يكي از گروهان هاي لشكر المهدي (عج) بود . روزي پس از اداي نماز صبح ، رو به يكي از برادران روحاني مي كند و مي پرسد :« آقا ! اگر كسي خواب امام علي (ع) را ببيند ، چه تعبيري دارد ؟» روحاني در پاسخ مي گويد :« بايد ديد چه خوابي ديده و ماجرا چگونه بوده است .»

شهيد خسروي ديگر چيزي نمي گويد ؛ اما دو ساعت بعد ، در يكي از محورهاي عملياتي ، در حالي كه فرق سرش شكافته شده بود ، به ديدار حضرتش شتافت و رستگار شد . 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:26  توسط سجده  | 

با خيال تو نشستيم به هر حال كه بود

نزد غيري ننشستيم ، خدا مي داند

پنجاه نفر بوديم كه ما را از اردوگاه رماديه هفت ، به كمپ يك موصل منتقل كردند . آن شب ، تنها شبي بود كه در موصل به راحتي و بدون شكنجه خوابيديم . اما از صبح روز بعد ، افسران عراقي كه دانسته بودند اين تعداد پنجاه نفر اسير ايراني ، بدون ضرب و شتم زنداني گرديده اند ، براي يك شكنجه دسته جمعي خود را آماده كردند .

عصر بود كه صداي سوت آمار زده شد . دسته پنجاه نفري ما به صف ايستاده بودند . چند افسر عراقي از روي ليست ، نام بچه ها را مي خواندند و بعد از شناسايي مختصر ، « سب الامام !! »

فقط همين يك جمله را مي خواستند :« به امام توهين كنيد تا از شكنجه در امان بمانيد .»

پشت سر افسران عراقي ، چند سرباز كابل به دست ، به صورت ايستاده به چشم مي خوردند . اسير برهنه دلير ايراني كه تاب جسارت به امام را نمي آورد ، به داخل اين تونل مرگ رانده مي شد و صف چند متري سربازان عراقي را پشت سر مي گذاشت و متحمل ضربات بسيار سخت شلاق نيز مي گرديد . آن روز ، يك يك اسرا سختي شلاق را نوش جان كردند ، اما به رهبر و مقتداي خود توهين ننمودند .

در اين ميان ، شكنجه برادر اسيري كه در نهايت مظلوميت به شهادت رسيد ، بسيار متاثر كننده بود .

سيد كمال معنوي كه در يكي از روزهاي اسارت با خود چاقو حمل كرده بود ، به همين بهانه و به بهانه توهين ننمودن به امام ، آنقدر وحشيانه شكنجه گرديد و چندين بار وادار به طي اين تونل مرگ شد كه در نهايت ، به قرآن كوچكي كه در دست يكي از سربازان بود ، پناه آورد و قرآن را در آغوش گرفت .

سربازان خسته ، ديگر نمي زدند و به حرمت كلام خدا (!) لحظات آخر عمر ، او را به حال خود گذاشته بودند . سيد كمال همچون جدش ، با چهره اي خوني ، قرآن را مي بوسيد . لبانش كه تا واپسين دقايق عمر ، به اهانت به مقدسات گشوده نگرديده بود ، با كلام خدا پيوند خورد و روحش به معبود پيوست .

لحظاتي بعد ، نوبت به من فرا رسيد . آنها روحاني ايراني را بيش از ديگران شكنجه مي كردند . فرياد افسر عراقي در دل اردوگاه پيچيد :« هر كدام به او پنج ضربه شلاق بزنيد !»

عراقي ها در حين شكنجه به اسير امان تكان خوردن نمي دادند ، اين را خوب مي دانستم ؛ اما من نيز به امام توهين نمي كردم ، اين را هم عراقي ها خوب مي دانستند . پا به داخل تونل مرگ كه گذاشتم ، كابل ها بالا رفت . سختي شلاق در سر و صورت و دست و پايم مي نشست . مي سوخت و مي گداخت و جاي خود را به ضربه اي ديگر مي سپرد . از پا افتاده بودم . كشان كشان خود را به انتهاي ستون سربازان مي رساندم . ماندن و رفتن ، هر دو مساوي با شكنجه بود . به هر جان كندني بود ، به انتهاي ستون رسيدم .

كار تمام نشده بود و باز شلاق بود و شلاق . بدنم يكپارچه خونين شده بود . عراقي ها وحشت كرده بودند . بعد از سيد كمال معنوي ، مردن من موقعيتي خطرناك برايشان فراهم مي كرد . دست نگاه داشتند و ما به سلول بازگشتيم . سهم نخستين روز ميهماني اسارت گونه اي ما از كمپ موصل ، يك شهيد و يك مجروح رو به شهادت بود .

« مرحوم حجت الاسلام ابوترابي »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:56  توسط سجده  | 

شهيد جمشيد ملامحمدي ، دانشجوي مهندسي مكانيك دانشگاه مشهد بود . بارها به اتفاق دوستان ، با او به جبهه رفتيم . فقط مي دانستيم بچه ي تهران است ، و همين !

خوشرو و متواضع بود و لباس پاكيزه مي پوشيد . بيشتر يادداشت هايش كه بعدها آغشته به خون به دستمان رسيد ، در حرم مطهر و در نيمه هاي شب نوشته شده بود . تمام لحظات خوب و بد زندگي اش را يادداشت مي كرد و به خود امتياز مثبت و منفي مي داد .

روزي كه خبر شهادتش را آوردند ، با تني چند از دوستان برنامه ريزي كرديم كه به مراسم شب هفت او برويم . وقتي به تهران آمديم ، دوستي به طرف منزل ايشان رفت . از همسايه ها پرسيد ؛ او را مي شناختند ، ولي كسي خبر از شهادت او نداشت !

با سردخانه تماس گرفتيم . مسئول آنجا با پرخاش گفت :« چرا نمي آييد جنازه را ببريد ؟» بيشتر تعجب كرديم . در محله ايشان تحقيق كرديم ، ديديم هيچ كس را ندارد ، جز يك مادر نابينا و دو برادر و يك خواهر كوچك محصل ، در يك اتاق بسيار كوچك ، با زندگي اي بسيار فقيرانه .

اطلاع داديم و خودمان جنازه را آورديم و مراسم تشييع را رو به راه كرديم و خودمان شديم صاحب عزا .

مادرش در مراسم تشييع جنازه ، پشت بلندگو فقط چند كلمه ، شكسته صحبت كرد . گفت :« جمشيد اگر غير از اين راه مي رفت ، شيرم را حلالش نمي كردم .»

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:50  توسط سجده  | 

اواخر سال هفتادوسه گروه تفحص در پاسگاه رشيديه مدتي بود كه شهيد پيدا نمي كرد و بنا به پيشنهاد برادران دعاي توسل برگزار گرديد ، در دعا بچه ها متوسل به امام رضا (ع) شدند بعد از اتمام دعا روي كانال گردان كميل مشغول تفحص شدند و بعد از مدت كمي پيكر شهيدي را يافتند كه نامش سيد رضا موسوي( حسيني ) بود كه در داخل يكي از جيبهاي اين شهيد آينه اي وجود داشت كه تمثال امام هشتم روي آن چاپ شده بود ، آنجا همگي روي به امام رضا (ع) گفتيم :

السلام عليك يا علي بن موسي الرضا (ع) .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:20  توسط سجده  | 

امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم ، آب را جيره بندي كرده ايم . نان را جيره بندي كرده ايم ... عطش همه را هلاك كرده . همه را جز شهداء كه حالا كنار هم در انتهاي كانال خوابيده اند .

ديگر شهدا تشنه نيستند . فداي لب تشنه ات اي پسر فاطمه (س) .

« آخرين برگ دفتر چه يادداشت يكي از شهداي گردان حنظله ي لشكر بيست و هفت كه در كانال سوم فكه و در حين تفحص بدست آمد ».

پيدا كردن اين قتلگاه ماجرايش مفصل است . بعد از ده سال كه از عمليات والفجر مقدماتي مي گذشت . برادر آزاده ي ما « جعفر ربيعي » آمد و نشاني مقتل را به ما داد ... دو يا سه روز ما توي تپه هاي رملي و ميادين مين منطقه گشتيم تا بالاخره به اين قتلگاه رسيديم ... بعد از ديدن آن صحنه رو كردم سمت كربلا و گفتم :« يا اباعبدالله (ع) مرا ببخش . حالا كه اينجا را ديدم ، ديگر نمي خواهم بيايم كربلا »

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 9:36  توسط سجده  | 

شهيد ميثمي

خاطره اي است كه خيلي روي من اثر گذاشته و چند جا هم براي ديگران گفته ام ، يكسال ماه مبارك رمضان ، ما خدمت حاج آقا ميثمي بوديم . ايشان با حالت عجيبي روزه مي گرفتند ، دعاي قبل از افطار ، دعاهاي وقت سحر و خلاصه وسواس عجيبي داشتند روي دعاها كه حتما بخوانند .

گذشت و گذشت تا شبهاي احيا رسيد . من هر سال مي ماندم كجا بروم كه حال بيشتري داشته باشد و بيشتر استفاده كنم . آن سال با خود گفتم :« حاجي روي اين مسائل خيلي حساس است . حتما بهترين جا را انتخاب مي كند .»

از پرس و جوهايي كه كرده بودم ، همه بچه ها مي گفتند « مصلاي مهديه » ، جايي است كه همه بچه هاي رزمنده جمع مي شدند و از جاهاي مختلف هم مداح دعوت مي كنند و ...

پيش خودم گفتم :« خوب امسال ديگر راحت شدم ، مي روم آنجا و حتما با وجود چنين جو و آدمهايي ، مراسم خوبي خواهد بود .»

سر شب بعد از افطار ، ايشان همراه خانواده ، خداحافظي كردند و گفتند مي روند براي مراسم دعا و احيا .

من با خودم گفتم :« يك ساعت مي مانم ، بعد مي روم مصلا » چون مطمئن بودم كه حاجي مي رود آن جا .

يك ساعت كه گذشت ، بلند شدم و راه افتادم رفتم مصلاي مهديه . هنوز خيلي شلوغ نشده بود ، همه جا را گشتم ، ولي حاجي را پيدا نكردم . كمي بيرون منتظر ايستادم كه شايد بيايد . اما نيامد . به بچه ها سپردم كه اگر ايشان آمدند مرا خبر كنند . ولي نه . مراسم دعا برگزار شد ، قرآن به سر گرفتيم و به خانه برگشتيم ، براي سحري خوردن .

نزديك طلوع آفتاب بود كه حاجي آمد . خيلي دلم مي خواست كه بدانم ايشان كجا رفته و در كدام مراسم احيا گرفته است .

ايشان گفت :« اول كه رفتيم بيرون ، خانواده را بردم همين مسجد سر كوچه . سحري هم مي دادند ، و چه كار خوبي چون در چنين شبهايي به فكر غذا پختن و اين كه غذا نسوزد و چه نشود بودن ، خيلي بد است . بچه ها رفتند داخل همين مسجد ، سحري هم خوردند . خودم فكر كردم دلشكسته تر از زندانيان در اين شهر كسي نيست . رفتم آنجا حدود دويست نفري بودند ، مراسم خوبي هم بود .»

وقتي اين را در جايي نقل كردم ، دوست ديگري گفت :« پس معلوم مي شود كه عادت ايشان اينطور است !»

پرسيدم :« چرا ! »

ايشان گفت :« چون وقتي ما شيراز بوديم ، ايشان هم كه در آنجا بود ، همين كار را مي كرد . آنجا هم شب احيا مي رفت پيش زندانيان و با آنها مراسم دعا و احيا برگزار مي كرد !»

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 9:15  توسط سجده  | 

 

در سال هزارو سيصدو سي وچهار در شهر اصفهان ديده به جهان گشود . پدرش با تفال از قرآن كريم نام ايشان را عبدالله گذاشت ، پيش از انقلاب اسلامي ايشان در كنار كسب علوم ديني همراه عده اي از دوستانش انجمن ديني و خيريه حضرت رقيه عليهاالسلام و كلاسهاي آموزشي قرآن كريم و صندوق قرض الحسنه اي را پايه گذاري مي نمايند . اين مجالس و محافل رفته رفته چهره اي ديگر مي گيرد و به نشستهاي مخفي مبارزه با رژيم شاه تبديل مي شود . در سال هزار و سيصد و پنجاه و سه هنگام فعاليتهاي سياسي به همراه چند تن از دوستانشان دستگير و زنداني مي شوند .

ميثمي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي براي ادامه تحصيل به حوزه علميه قم مي رود ولي پس از مدتي كه غائله كردستان شروع مي شود درس را رها كرده و براي مقابله با گروههاي ضد انقلاب راهي آن خطه مي شود . به دنبال شروع جنگ تحميلي از سوي عراق ، عاشقانه به خدمت جبهه و جنگ در مي آيد و لحظه اي از خدمت غافل نمي ماند حتي براي زيارت خانه خدا نيز حاضر نمي شود تا جبهه را ترك كند .

زندگي زاهدانه و بي تكلف ايشان بين دوستانش زبانزد بود و به همين خاطر بعد از شهادت هيچ چيز دنيايي از خود باقي نگذاشت .

خدمت به رزمندگان برايش از همه چيز شيرين تر بود ، سرانجام همانگونه كه در شب دوم عمليات كربلاي پنج گفته بود :" من در اين عمليات اجرم را خواهم گرفت " سحرگاه روز نهم بهمن هزارو سيصد و شصت و پنج مزد خود را كه چيزي جز شهادت نبود دريافت كرد و به ديدار معبود شتافت .

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 9:7  توسط سجده  | 

شهيد كلهر

حاج يدالله ، در ميان بچه ها از محبوبيت زيادي برخوردار بود همه بسيجيان و سربازان ، علاقه خاصي به او داشتند . اين محبوبيت و علاقه ، به خاطر اخلاق و رفتار خود حاجي و برخوردهاي صميمانه و در عين حال صحيح او ، به وجود آمده بود .

در ميان تمام خصلتها و ويژگي هاي رفتاري او ، يكي هم اين بود كه دوست داشت با بچه ها كشتي بگيرد ! يدالله كشتي گرفتن را به عنوان ورزش و عملي براي صميمي شدن با بچه ها انجام مي داد .

بعضي وقتها با بچه هاي بسيجي كشتي مي گرفت . اين حالت ، نه تنها احترام و علاقه بچه ها را نسبت به فرمانده شان از بين نمي برد ، بلكه به ايجاد صميميت و علاقه ميان او و تمام بچه ها كمك مي كرد .

البته شهيد كلهر براي اين ورزش كردنها بخصوص كشتي گرفتن ارزش خاصي قائل بود و فلسفه خاصي در اين مورد داشت . او مي گفت :« وقتي كه كسي فرمانده مي شود ، ممكن است ناخواسته ، حالت خاصي به او دست دهد . بيشتر وقتها وقتي انسان به جايي يا مقامي مي رسد ، دچار كبر و غرور مي شود . وقتي كشتي مي گيرد ، بالاخره پس از چند بار ، ممكن است يكبار و گاهي هم هميشه ، پشتش به خاك ماليده شود و همين مساله باعث مي شود كه او هيچ وقت دچار غرور نشود ، بخصوص اگر اين خاك شدن در برابر چشم همه باشد ، ديگر جايي براي احساس خود بزرگ بيني نمي ماند .»

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:22  توسط سجده  |