با خيال تو نشستيم به هر حال كه بود
نزد غيري ننشستيم ، خدا مي داند
پنجاه نفر بوديم كه ما را از اردوگاه رماديه هفت ، به كمپ يك موصل منتقل كردند . آن شب ، تنها شبي بود كه در موصل به راحتي و بدون شكنجه خوابيديم . اما از صبح روز بعد ، افسران عراقي كه دانسته بودند اين تعداد پنجاه نفر اسير ايراني ، بدون ضرب و شتم زنداني گرديده اند ، براي يك شكنجه دسته جمعي خود را آماده كردند .
عصر بود كه صداي سوت آمار زده شد . دسته پنجاه نفري ما به صف ايستاده بودند . چند افسر عراقي از روي ليست ، نام بچه ها را مي خواندند و بعد از شناسايي مختصر ، « سب الامام !! »
فقط همين يك جمله را مي خواستند :« به امام توهين كنيد تا از شكنجه در امان بمانيد .»
پشت سر افسران عراقي ، چند سرباز كابل به دست ، به صورت ايستاده به چشم مي خوردند . اسير برهنه دلير ايراني كه تاب جسارت به امام را نمي آورد ، به داخل اين تونل مرگ رانده مي شد و صف چند متري سربازان عراقي را پشت سر مي گذاشت و متحمل ضربات بسيار سخت شلاق نيز مي گرديد . آن روز ، يك يك اسرا سختي شلاق را نوش جان كردند ، اما به رهبر و مقتداي خود توهين ننمودند .
در اين ميان ، شكنجه برادر اسيري كه در نهايت مظلوميت به شهادت رسيد ، بسيار متاثر كننده بود .
سيد كمال معنوي كه در يكي از روزهاي اسارت با خود چاقو حمل كرده بود ، به همين بهانه و به بهانه توهين ننمودن به امام ، آنقدر وحشيانه شكنجه گرديد و چندين بار وادار به طي اين تونل مرگ شد كه در نهايت ، به قرآن كوچكي كه در دست يكي از سربازان بود ، پناه آورد و قرآن را در آغوش گرفت .
سربازان خسته ، ديگر نمي زدند و به حرمت كلام خدا (!) لحظات آخر عمر ، او را به حال خود گذاشته بودند . سيد كمال همچون جدش ، با چهره اي خوني ، قرآن را مي بوسيد . لبانش كه تا واپسين دقايق عمر ، به اهانت به مقدسات گشوده نگرديده بود ، با كلام خدا پيوند خورد و روحش به معبود پيوست .
لحظاتي بعد ، نوبت به من فرا رسيد . آنها روحاني ايراني را بيش از ديگران شكنجه مي كردند . فرياد افسر عراقي در دل اردوگاه پيچيد :« هر كدام به او پنج ضربه شلاق بزنيد !»
عراقي ها در حين شكنجه به اسير امان تكان خوردن نمي دادند ، اين را خوب مي دانستم ؛ اما من نيز به امام توهين نمي كردم ، اين را هم عراقي ها خوب مي دانستند . پا به داخل تونل مرگ كه گذاشتم ، كابل ها بالا رفت . سختي شلاق در سر و صورت و دست و پايم مي نشست . مي سوخت و مي گداخت و جاي خود را به ضربه اي ديگر مي سپرد . از پا افتاده بودم . كشان كشان خود را به انتهاي ستون سربازان مي رساندم . ماندن و رفتن ، هر دو مساوي با شكنجه بود . به هر جان كندني بود ، به انتهاي ستون رسيدم .
كار تمام نشده بود و باز شلاق بود و شلاق . بدنم يكپارچه خونين شده بود . عراقي ها وحشت كرده بودند . بعد از سيد كمال معنوي ، مردن من موقعيتي خطرناك برايشان فراهم مي كرد . دست نگاه داشتند و ما به سلول بازگشتيم . سهم نخستين روز ميهماني اسارت گونه اي ما از كمپ موصل ، يك شهيد و يك مجروح رو به شهادت بود .
« مرحوم حجت الاسلام ابوترابي »