« شهيد باقري »
تانكهاي عراقي داشتند بچه ها را محاصره مي كردند . وضع آنقدر خراب بود كه نيروها به جاي فرمانده لشكر مستقيما به حسن بي سيم مي زدند .
همين الان راه مي افتي ، مي ري طرف نيروهات ، يا شهيد مي شي يا با اونا بر مي گردي . خيلي تند و محكم مي گفت .
اگه نري باهات برخورد مي كنم . به همه فرمانده ها هم مي گي آر . پي . جي بردارند ، مقاومت كنند . فرمانده زنده اي كه نيروهاش نباشن نمي خوام .
***
... ادامه
ساعت چهار عصر به سوي شلمچه حركت كرديم ...
بوي كرب و بلا مي آيد . پلك ها ديگر طاقت اشك را ندارند .
ءادخل يا الله ، ءادخل يا رسول الله ، ءادخل يا اميرالمومنين ، ءادخل يا فاطمه الزهرا ، ءادخل يا حسن بن علي ، ءادخل يا حسين بن علي ... ءادخل يا ملائكه الله
كفشها سنگيني مي كنند پاهايم توي شن هاي نرم فرو مي رود . گرم اما لطيف . من جايي رفته ام كه جاي پاي مرداني بود كه تفاوت آنها با من از زمين تا انتهاي آسمان بود .
شكست هاي پياپي ، دشمن را به اين نتيجه رسانده بود كه به جاي حالت تهاجمي ، حالت تدافعي بگيرد . دست به كار شد و در شلمچه ، موانع وسيعي به شكل « نون » ، و به ارتفاع هفت متر ساخت كه عرض دهانه باز آنها سيصد متر و به طرف ايران بود ، ديدي كه عراق از اطراف اين گودال به سر رزمنده هاي ايراني داشت ، امكان هر گونه تحركي را از آنها مي گرفت و براي فتح هر يك از اين موانع ، شهداي بسياري تقديم شد اما بالاخره از تمامي موانع گذشتند .
نمي خواستم برگردم . سه سال آمده بودم اما غروب شلمچه را نديده بودم ديدم چه غروبي ...
دلم مي خواست آنجا نماز بخوانم ، چهار نفر از رفقا دير آمدند . شب شد . همه جا را سكوت فرا گرفته بود اما خوب كه توجه مي كردي شهدا داشتند حرف مي زدند . و چه زيبا بود شب شلمچه . شلمچه بوي ياس مي داد بوي سيب مي داد . ولي نه خوب كه توجه كني شلمچه بوي مهدي مي دهد .
كم كم لحظه وداع فرا مي رسد خدايا وداع چقدر سخت است . گريه امانم نمي دهد . جسمم مي رود اما دلم را در شلمچه جا مي گذارم .
