تبليغاتX
داغ شقایق

داغ شقایق

« شهيد همت »

به زحمت جارو را ار دستش گرفتم . داشت محوطه را آب و جارو مي كرد . كار هر روز صبحش بود . ناراحت شد . گفت :« بذار خودم جارو كنم . اين جوري بدي هاي درونم هم جارو مي شن . »

                                              ***

اي انسان تنها تويي كه زيبايي را درك مي كني . جمال و جلال و كمال تو را جذب مي كند . تنها تويي كه خدا را با عشق ـ نه با جبر ـ پرستش مي كني . « شهيد چمران » امروز مصادف است با شهادت دكتر چمران . روحش شاد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 7:52  توسط سجده  | 

« شهيد همت »

دو ساعت بود پيچ را با پيچ گوشتي ، سفت نگه داشته بودم . موتور برق بايد روشن مي ماند كه مردم فيلم ببينند . نمي دانم چه اشكالي پيدا كرده بود . هي خاموش مي شد . من مامور روشن نگه داشتنش بودم . هر چي گفتم :« ابراهيم بذار اينو بديم تعمير ، بعد ، ...» مي گفت :« نه ، همين امروز بايد مردم اين فيلم را ببينن .»

داشت موتور برق را مي گذاشت پشت ماشين مي خواست برود به يك ده ديگر . مي گفت جمعيت زيادي دارد . مي خواست آنجا فيلم نشان بدهد .

رفتم جلو . دستم را روي شانه اش گذاشتم و گفتم :« داداش ! الان دو ساله داري تو دهات فيلم نشون مي دي . تا حالا ديگه هر چي قرار بود از انقلاب بدونن ، فهميدن . اگه راست مي گي بيا برو پاوه .»

اون موقع سه ماهي بود كه پاوه شلوغ شده بود . مكثي كرد و گفت :« امروز قول دادم ، ولي باشه ، فردا مي رم پاوه .»      

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 8:31  توسط سجده  | 

« شهيد همت »

خيلي عصباني بود . سرباز بود و مسئول آشپزخانه كرده بودنش . ماه رمضان آمده بود و او گفته بود هر كس بخواهد روزه بگيرد ، سحري بهش مي رساند . ولي يك هفته نشده ، خبر سحري دادن ها به گوش سرلشكر ناجي رسيده بود . او هم سر ضرب خودش را رساتده بود و دستور داده بود همه سربازان به خط شوند و بعد ، يكي يك ليوان آب به خوردشان داده بود كه « سربازها را چه به روزه گرفتن !»

و حالا ابراهيم بعد از بيست و چهار ساعت بازداشت برگشته بود آشپزخانه .

ابراهيم با چند نفر ديگر ، كف آشپزخانه را تميز شستند و با روغن موزائيك ها را برق انداختند و منتظر شدند . براي اولين بار خدا خدا مي كردند سرلشكر ناجي سر برسد .

ناجي تو در گاه آشپزخانه ايستاد . نگاه مشكوكي به اطراف كرد و وارد شد . ولي اولين قدو را كه گذاشته بود ، تا ته آشپزخانه چنان كشيده شده بود كه كارش به بيمارستان كشيد . پاي سرلشكر شكسته بود و مي بايست چند صباحي تو بيمارستان بماند . تا آخر ماه رمضان بچه ها با خيال راحت روزه گرفتند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 8:20  توسط سجده 

همه مي خواهند بمانند حتي آن هايي كه با آمدن و رفتن شان فقط صفري به صفرهاي هستي اضافه مي كنند . زندگي هر كس ، تلاش او براي اين ماندگاري است .

قصه همت بعضي صفحاتش مثل قصه خيلي هاي ديگر است و بعضي هاش فقط مال خود اوست . او هم قصه به دنيا آمدنش هر چه بود ، مثل همه ما ، وقتي آمد گريست ، بچگي كرد تا بزرگ شود ، تسبيح تربت ها خورد . مدرسه رفت . حتي گاهي از معلمش كتك خورد و گاهي به دوستانش پس گردني زد . بعضي تابستانها كار كرد . دوست داشت داروسازي بخواند ، ولي در كنكور قبول نشد . بعد دانش سرا رفت و معلمي كرد . او هم قهر و عشق ، هر دو ، را دوست داشت . خنديد و خنداند . زندگي كرد . همراه شد . رفت و گرياند . تنها چيزي كه او را در اين دور ماندني كرد ، راهي بود كه به دل ها باز كرد و عشقي كه آفريد قصه اش ، قصه دوستي است كه همراه شد ، همسري است كه عشق ورزيد ، پدري است كه دل كند . قصه زندگي او گاه صفحاتي دارد كه به افسانه مي ماند ، اگر به آسمان راهي نداشته باشي .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 8:7  توسط سجده  | 

از اوقاتي كه نسبت به حاجي حسادت مي كردم لحظات به جا آوردن عبادت شخصي او بود . اذان را كه مي شنيد آرام و بي صدا مي رفت و مشغول نماز مي شد . گاه نيمه هاي شب كه براي شير دادن بچه از خواب بر مي خواستم ، حاجي را نمي ديدم دقت مي كردم ، از سوز صدا و ناله اش پي مي بردم در اتاق ديگري مشغول عبادت است ، به ندرت نمازي را از حاجي مي ديدم كه در آن اشك نريزد و ذكر دعاها و نوحه هايي كه گاه گاه در خلوت با خود زمزمه مي كرد خبر از سوز درون و آرزوهاي ناگفته وي مي داد :

بر مشامم مي رسد هر لحظه بوي كربلا        در دلم ترسم بماند آرزوي كربلا

تشنه آب فراتم اي اجل مهلت بده              تا بگيرم در بغل قبر شهيد كربلا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 8:40  توسط سجده  | 

شبي حاجي به خانه آمد ، مصطفي پسر كوچكمان در تب شديدي مي سوخت ، بسيار نگران شديم ، رو به حاجي كردم و گفتم :« بچه داره از دست مي ره .» تبسمي كرد و گفت :« خيالت راحت باشه چيزي نيست ، اين منم كه زودتر از شما مي رم . اشك در چشمهايم حلقه زد .» گفتم :« تو چطور مي توني از رفتن حرف بزني ، ما دو تا بچه داريم . رفتن تو يعني يتيم شدن بچه هاي من .» حاجي سري تكان داد و گفت :« تو همين اندازه كه فكر كني ما از مكتبي هستيم كه پيامبرش يتيم به دنيا آمد، ديگه يتيمي بچه ي خودت ، برات حل مي شه . »

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 10:22  توسط سجده 

شب عمليات مسلم بي عقيل در ديدگاه ايستاده بودم . حاج همت و ديگر برادران هم حضور داشتند . بي سيم كار مي كرد . اوضاع شلوغ بود و گردانها از نقطه رهايي عبور كرده بودند . حاج همت ساكت و آرام به آسمان خيره شده بود و اشك مي ريخت كمتر كسي به ايشان توجه داشت . همه سرگرم كار خود بودند . از حالت حاجي تعجب كردم ، ابتدا به خودم اجازه ندادم چيزي بپرسم ، اما طاقت نياوردم . جلو رفتم حال او را جويا شدم . حاج همت اشاره كرد و گفت : خوب به ماه نگاه كن . به اسمان نگاه كردم ، به نظرم مي رسيد ماه در حال حركت است ، حاج همت ادامه داد :« ماه لحظه به لحظه ما را همراهي مي كند . جايي كه نيروها در معرض ديد دشمن قرار مي گيرند ، ماه زير  ابر مي رود و جايي كه از ديد دشمن خارج مي شوند و نياز به روشنايي دارند ، ماه از زير ابرها بيرون مي آيد و همه جا را روشن مي كند . »

از آن جا كه حاجي اعتقاد شديدي به امدادهاي غيبي و رهبري عمليات از سوي آقا اما زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف داشت به شدت منقلب شده بود و طاقت نياورد . از پشت بي سيم به فرمانده گردانها ندا داد تا به حركت ابرها و ماه توجه داشته باشند . چند دقيقه بعد صداي فرماندهان از پشت بي سيم به گوش مي رسيد ، آنها نيز از شوق گريه مي كردند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 8:22  توسط سجده  | 

شهدايي كه بر همه كوران جنگ ، فريادرسي بودند براي همه گرفتاران دشمن

نوري بودند براي تاريكي جمع ما ، اميدي بودند براي همه ي مظلومان ، ناصري بودند براي دين خدا ، مرهمي بودند بر همه زخمها ، سرپرستي بودند بر همه يتيمان .

خدايا تو شاهدي كه قلبم مي سوزد ، خدايا تو شاهدي كه از غمشان كمرهايمان خم شده است ، خدايا چگونه مي توانم با زباني كه طهارت آن را ندارد من حاج يونس را برايتان تشريح كنم . چگونه مي توانم من چهره مهتاب گونه ، كه نه زرد بود نه سرخ ، نه نور بود نه نتابيده از نور ، جلوه اي از نور او بود كه خاك جبهه پوشانده بودش ولي از زير خاك نوراني بود . شهيد دليجاني را براي شما تشريح كنم . چگونه مي توانم مظلوميت حاج علي محمدي را . چگونه مي توانم آن بدن پر از موج و تركش و پر از رنج باقري را ، مير حسيني را ، عشق را ، شور را ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 15:7  توسط سجده 

قسمتي از وصيتنامه شهيد محسن وزوايي :

اگر جسدم را بدست آوريد آنرا روي مينهاي دشمن بيندازيد تا لااقل جنازه ام كمكي به حاكميت اسلام بكند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 8:55  توسط سجده 

دشمن از هر سو به ما نزديك مي شد و هر لحظه كه مي گذشت حجم آتش كه بر سر ما مي ريخت بيشتر مي شد . نيروها از معبر تنگي عبور مي كردند تا خود را به محل امني برسانند . وضعيت خطرناكي بود هر لحظه انسان احساس مي كرد كه تيري به سمت او مي آيد و او را از پاي در مي آورد . در اين ميان اگر كسي شهيد مي شد نفرات پشت سر او بايد بدون هيچ مكثي از روي پيكر او مي گذشتند ، چرا كه هر لحظه توقف و ايجاد سد و مانع در پيش نيروها باعث مي شد ما تعداد بيشتري شهيد بدهيم . در اين اوضاع و احوال يكي از رزمندگان نقش بر زمين شد و نيروها به حركت خود ادامه مي دادند تا اينكه نوبت به پيرمردي رسيد . او مي بايست از روي پيكر آن شهيد مي گذشت . پيرمرد با ديدن آن شهيد متوقف شد و از حركت ايستاد . هر چه بچه ها از پشت سر او فرياد مي زدند كه « حاجي حركت كن ، حاجي برو » اما گويي روح از بدن او جدا شده بود و تنها جسمي از او بر زمين باقي مانده بود . بالاخره پيرمرد پيكر آن شهيد را به زحمت از زير دست و پا برداشت و عليرغم فريادهاي ما آن را به محلي كه از لگدمال شدن در امان بماند انداخت و به سرعت به راه خود ادامه داد در حالي كه كمر پيرمرد بيشتر از چند دقيقه قبل خم شده بود . بعدها ما متوجه شديم كه آن شهيد ، فرزند پيرمرد بوده است .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 8:11  توسط سجده  | 

« شهيد باقري »

آن شب ، شب بسيار ناراحت كننده اي براي همه ما بود ، هم بچه ها هم فرماندهي كه از تهران آمده بودند ، خيلي گريه كردند . تا ان زمان نديده بودم آقاي رضايي فرمانده سپاه براي كسي اينقدر گريه كنند . سردار صفوي و سردار همت هم همينطور . بعد از شهادت ايشان واقعا لطمه بزرگي به جنگ وارد شد . همان شب ، وقتي در تمام جبهه ها اعلام شد برادر باقري شهيد شده است ، عراقيها آتش بازي را شروع كردند . خيلي شادي كردند ، و ساعت هشت شب راديو بي بي سي و بعد از آن راديو اسرائيل اعلام كردند كه حسن باقري كشته شده است . شهادت او براي دشمن خيلي مفيد و براي ما خيلي سنگين بود چون يكي از طراحان اصلي جنگ را از دست داده بوديم و حتي بسياري از فرماندهان معتقد هستند كه اگر باقري زنده بود ، شايد سرنوشت جنگ طور ديگري رقم مي خورد .

روحش شاد .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 9:20  توسط سجده  | 

منم ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ...منم سزار مردی بر خاسته از رویاها و آرزوها و امیدها ...منم همان امپراطور گمنام تاریخ همان که همه شما برای بر ملا شدن خیالتان آرزویش را بر سر داشتید ...منم اینک این من ...ژولیس سزار اینگونه سخت ایستاده ام ...ایستاده ام...دلاورانه ...شجاعانه ...تنها بی هیچ سربازی بر بلندترین قله خیالم دست بر نیام شمشیرم دارم و بیرق عشق را بر دست و فریاد میزنم : آی ... مردم ...آی مردم ...نگاهم کنید ...برق چشمانم را می گویم ...نعرهایم را بشنوید و صدای سزار را ...آی مردم ... آی مردم رقص کنان و پای کوبان بیائید چون این منم که به سویتان می آیم ..من ...من ...ژولیس سزار ...امپراطور سرزمین همیشه بلند و پایدار آبهای همیشه آبی ..من که از حماسه های قهرمانانی می آیم که هیچ کدامتان ندیدنشان ...من از غبار سم ضربه اسبانی می آیم که دشمن در هیاهوی آن گم شد ...من فرمانهایم را آورده ام ...سربازان من کجایند ؟ مردان من بیائید ..امروز هم باید جنگید ...جنگ برای حفظ امپراطوریمان ...جنگ برای شرمنده کردن همه تاریخ کشورمان ...جنگ برای آن چیزی که مال ماست و دشمنان از آن مان گرفته اند ...های مردم ...مردم ...مردم ...بیدار شوید که من آمدم ...ژولیس سزار !

مگر گوشهایتان را هم به دشمنانتان داده ائید ؟ صدا صدای شیهه اسبان مردان خشم خصمی است که می خواهند ما را از بین ببرند ..میخواهند تاریخ تولدمان را هم حتی تاراج کنند ..میخواهند دلهای عاشقمان را هم با خود به اردوگاههای اسارتشان ببرند ...های مردان من! ...کجائید ؟ زمانی نمانده است برخیزید و سلاح بر کف گیرید و به نجات سرزمین تان آئید ..برخیزید و این سکوت هزار ساله را بشکنید ...مباد بر شما هیچ اسارتی ! که شما ذات آزادی و معنای پروازید ..مباد بر شما قفس ! مباد بر شما شرم ! مباد بر شما تسلیم ! فرمان این است تنها و دیگر هیچ : ایستادن تا آخرین رمق ...جنگ تا آخرین قطره خون ...مبارزه برای تقدس زندگیمان ...امپراطور ژولیس سزار شولای سیاه بر تن دارد و ردای سرخ بر دوش ..نگاهش را بر هیچ چیز باز نخواهد کرد مگر بر حراست عشق در سرزمینش ..سزار میمیرد ...آری سزار می میرد ...اما این فرمان هماره بر شما است ..بجنگید بر علیه تمام آنچه که مهر را از دلتان برد ...بجنگید مردان من ...بجنگید ...فریاد بر آرید چنان که دشمن از صلابت صدایتان بر خود بلرزد ...برق شمشیرتان خورشید را مسخر می کند و تاخت اسباهیتان طاقت از زمین می گیرد ..مردان من ! ..مردان من ! ...اشگهایم را به حساب ذوق و شور امپراطوریم بگذارید که از دیدن نگاه دشمن شکن تان امیدوار است که هزار هزار سرباز تا دندان مسلح هم نمی تواند یک قدم به عقب ببردتان ...زنان سرزمینم ! ...بانوان پاک باخته ام ...امپراطور ژولیس سزار همیشه شرمنده دل عاشق تان باقی خواهد ماند ...مردان ما بی نگاه عشق شما چه هستند ؟ هیچ ...هیچ ...اگر امروز این مردان این چنین جانبازی می کنند برای حفظ این نگاه جادوئی است ...زنان سرزمین آبهای همیشه آبی ! مردان شما به زودی باز خواهند گشت از این رزم بی پایان ... آنانی که با نفسهای عاشقشان به آغوشتان آمدند ...ذهی سعادت و مبارکی و تبرک ! قدردان گامهایشان باشید و آنانی که چشم بسته به این دنیا و بی هیچ دم زندگی و خسبیده بر بالش ژوپیتر خدای جنگ و دست به دست آگستموس خدای مرگ به سویتان خرامیدند ..هرگز اشگ بر چشمهای آبیتان نتراود ..هرگز غصه ایتان بر ملا مباد ...لبخند بزنید بانوان رستگار ...لبخند بزنید ...این تقدیر شوم شما نیست که زئوس فرمانش را داده است ...نه ...نه ..اینگونه نیست ..این برق نگاه پرومته است ...خدای عصیانگری ...خدای اعتراض ...مردان مهربان شما اینک در کوه المپ مهمان خدایان شمایند و الهه گان همه در حسرت این مهمانی اند ...من ...ژولیس سزار می دانم ...می دانم ...می دانم ...که پس از مرگمان جهانی دیگر آغاز میشود .جهانی که خدایان وعده اش را به جنگجویان راه خود داده اند ...من میدانم ..میدانم ...( آه ای اشگ نامهربان دور شو از امپراطور ..دور شو ..دور شو ...)

سرزمین آبهای همیشه آبی را آذین ببندید . زیباترین چراغهایتان را که ستارگان را شرمسار می کنند از بامهای خانه اتان بر افرازید ...خوش لباس باشید ...هروله کنان به بدرقه مردان بیائید ...هیچ زنی نباید بغض در گلو باشد در هنگام وداع ...مردان هم گامهاتان را با صلابت بردارید ...و حال به من نگاه کنید ...به من ...امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ...ژولیس سزار ...فرمان این است :

ما می رویم تا از مرزهای سرزمین مان پاس داری کنیم ...ما می رویم حتی اگر خونمان را بریزند ..هراسی نیست مردمان من ..هراسی نیست ...چونان که خونمان نیز پاسدار مراممان خواهد شد و هیچ دشمنی نتواند پای بر زمینی گذارد که شکوفه ها و لاله ها از خونمان قد بر افراشته اند ...ما می رویم ...رفتنی چنان که بازگشتمان یا با پرچم پیروزی و آزادی است که بر قله ای مرتفع جهان به اهتزاز خواهد بود و یا عروج ما به آسمان حاصل نبردمان خواهد بود ...باکی نیست مردان من ..هیچ خوفی و ترسی را به جانتان مجال بروز ندهید ... سریر خون بر آسمان ...طوفان فریاد ما ...گردباد آرمان مقدسمان ...خروش شمشیرها ...این است زندگی ما در کالبد مرگی مهربان و عزیز ...این است مردانگی و تعریف انسانیت در سرزمین آبهای همیشه آبی ...

خاطرتان باشد مردان من ..اگر در این راه سخت امپراطور ژولیس سزار به خون غلطید ...اگر سزار از اسب زندگی به زیر کشیده شد ...اگر من امپراطور شما بالهایم شکست ...بدانید و آگاه باشید که آزادی و عشق هر دو با هم یادگار من خواهد بود ...

نمی خواهم روزی را تصور کنم که ژولیس سزار امپراطوری که با عشق زیست و با عشق هم مردانه با مرگ رفاقت کرد رفته باشد و غبار این سرزمین را گرفته باشد .نکند مردمان این سرزمین بزرگ فراموش کنند این روزهای زیبای مقاومت را . خدایان رقم نزنند روزی را سزار تنها یک خاطره باشد و سرزمینش درخواب پیرمردان جلا یابد ...زئوس خدای خدایان نباشد اگر سرنوشت اینگونه با ما کند و دشمن بی هیچ هماوردی پای بر این زمین گرم نهد .آن روز بدانید که عشق هم مرده است . عاشقی هم نیست و هیچ سلامی از مهربانی نخواهد بود .آن روز من از کوه المپ که جایگاه ابدی امپراطوران است چه غمگین به این سرزمین نگاه خواهم داشت و دلم خواهد شکست . در آنجا که ژوپیتر میزبان من است و اوریپید دوست هم زبانم . من غمگین ترین امپراطور تاریخ خواهم بود . سزار آن روز شرمسار تمام دوران حکم رانیش میشود . و دردی جانکاه در قلب دانی جای خواهد گرفت . خدایان نمی خواهند این تقدیر را من می دانم .مگر مردمان خود به این سرنوشت تن دهند .آن وقت معجزه هم کاربرد نخواهد داشت . زمانی که مردم تن به ذلت دادند ...عصای موسی هم قادر نخواهد بود موجی را به حرکت وادارد چه رسد به شکاف دریا ! و مسیح بر مردگان تنها فاتحه خواهد سرود و و تولدی تکرار نمی شود . و حتم که خنجر ابراهیم گلوی اسماعیل را خواهد درید و آتش هم او را به کام خود می کشد . و مردان و زنان من این را از سزار به یادگار داشته باشید که جهان بی معجزه گرداب متعفنی است که تنها مردگان از آن راضی خواهند بود ...تنها مردگان !

شور و شوق و امید با پیمان آرمانها می آید .دستانتان را به دست من دهید ...با شمایانم ...دست به دست امپراطور بگذارید ...این بیعت جاودانه ماست ...این میثاق ماست ...عهدی میان مردمانی مهربان و وفادار با امپراطوری با ایمان نسبت به مردمانش ...هیچ گاه سرزمین آبهای همیشه آبی را بی پاسدار مگذارید ...هیچگاه این زمین رویاهایمان را ترک نکنید ...هیچگاه ...هیچگاه ...!

و تمام .

 آدرس : سزار ( در قسمت پیوندها )

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 8:39  توسط سجده  | 

« شهيد باقري »

ايشان شب با چند نفر تا ساعت يك جلسه اي داشتند و بعد از آن هم يك نفر كه مشكل خانوادگي داشت به ايشان مراجعه كرده بود ، چرا كه ايشان عقيده داشتند بايد به كارهاي شخصي بچه ها رسيدگي شود تا روي ساير كارهاي آنها در منطقه تاثيري نداشته باشد . قرار بود فردا صبح براي شناسايي من با ايشان بروم ؛ ولي توفقق پيدا نكردم و ايشان ساعت پنج الي شش صبح بود كه شهيد شدند .

« سردار جعفري »

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 8:2  توسط سجده  | 

« شهيد باقري »

آخرين ديدار ما روز قبل از شهادت ايشان بود كه از صبح براي شناسايي رفته بوديم . از خط خودمان عبور كرده و به طرف دشمن رفتيم و بعد هم نزديكي هاي دشمن رفتيم و پشت يك تپه مخفي شديم و آنجا را شناسايي كرديم كه تا ظهر طول كشيد و در برگشت نماز را در شياري در منطقه « چم سري » كه مرز بين ايران و عراق است به جماعت برقرار كرديم و بعد به قرارگاه برگشتيم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 8:39  توسط سجده 

« شهيد باقري »

ايشان به مادرشان گفته بودند دعا كنيد كه من شهيد شوم و خدمت آيت الله بهاءالديني هم كه رفتند ، شهيد از آقا خواستند دعا كنند كه خداوند شهادت را نصيبشان كند .

حتي خودشان در يكي از سخنراني هايي كه براي فرماندهان داشتند گفته بودند :« خداوند كمك كند تا ما در يكي از عملياتها با بچه ها برويم و نمانيم بعد از جنگ وضعيت خانواده ها و فرزندان شهيد را ببينيم .»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 8:10  توسط سجده 

سلام بر دوستان خوبم . تصميم گرفتم خود را به مراسم سالگرد امام برسانم ان شا الله . التماس دعا . خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 7:51  توسط سجده  | 

« شهيد باقري »

دعا مي كرد كه لحظه شهادت بتواند نام مبارك امام حسين عليه السلام را بر زبان بياورد و همين طور هم شد با اينكه بدنش به شدت متلاشي شده بود .

                                                        ***

... ادامه

و سرانجام از دل هزاران شهيد عبور كردم . در محل شهادت هزاران شهيد درنگ كردم . برايمان روايتها و خاطرات بسياري نقل كردند و گريستم . بارها و بارها با خودم گفتم كاش من هم به خيل شهيدان مي پيوستم اما دنياي ماشيني مرا از خيل شهيدان دور نگه داشته است . تازه فهميده بودم كه هر چه هست در اين بيابانهاست . دلم تنگ شد . مي خواهم به خود بيايم و مثل كبوتر سبكبار شوم . نبايد آموخته ها را فراموش كرد . دلم براي آسمان خوزستان تنگ شده است . دلم براي نخل ها تنگ شده ، دلم براي قمقمه ها و كلاه هاي سوراخ تنگ شده ، اصلا دلم تنگ آن سيم خاردارهاي شلمچه است و حالا دلم براي آن چند روزي كه در سرزمين خوزستان زيستم ، تنگ شد .

نصيب همه باد با بهترين دعاها و صلوات بر محمد و ال محمد ( اللهم صل علي محمد و ال محمد )

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 7:49  توسط سجده 

« شهيد باقري »

پيش حضرت امام رفته بوديم ، از امام خواست تا دعا كنند كه شهيد شود . امام فرمودند : من دعا مي كنم شما پيروز شويد .

                                                        ***

... ادامه

به طرف دهلاويه حركت كرديم . دهلاويه خط مقدم رزمندگان ستاد جنگهاي نامنظم و محل مجروحيت دكتر چمران در روز سي و يك خرداد شصت به وسيله گلوله خمپاره شصت دشمن كه منجر به مجروح شدن اين سردار سرافراز اسلام و شهيد شدن ايشان در راه بيمارستان است .

دهلاويه ـ يادمان شهيد چمران

خرداد شصت درگيري در دهلاويه بالا گرفت . نيروهاي دو طرف آن قدر به هم نزديك شده بودند كه با نارنجك مي جنگيدند . مناجات معروف شهيد چمران با اعضاء و جوارحش ، در همين شرايط نوشته شده است : « اي قلب من ! اين لحظات آخرين را تحمل كن ... به شما قول مي دهم كه پس از چند لحظه ، همه شما در استراحتي عميق و ابدي آرامش بيابيد ... »

دهلاويه براي هميشه آزاد شد و چمران و دوستش سرگرد احمد مقدم ، از همان جا از قيد زمان و مكان رها شدند و به ياران شهيدشان پيوستند .

پس از وداع به سوي بيمارستان صحرايي امام حسن رهسپار مي شويم تا شب را در آنجا سپري كنيم . اين بيمارستان در سالهاي آخر جنگ توسط سپاه طراحي شده و مجروحين در اين بيمارستان بستري مي شدند . شب آخر سفر ، شب آخركه خاطراتي عجيب شنيديم . و در كنار اين برنامه ها مانور يكي از عملياتها . صداي انفجار مين و دوشكا و ... . فكرش را بكن اينها فقط مانور بود و هوايي . لحظه اي را به ياد مي آوردم كه از همه طرف گلوله و خمپاره نه به صورت هوايي ، بلكه به سمت رزمندگان مي باريد .

صبح بود و هنگام وداع ...

خداحافظ كوچه پس كوچه هاي جبهه ، خداحافظ مزارهاي پاك شهدا ، هر قدر دورتر مي شويم صداي گريه بچه ها بلندتر مي شود . خدايا اقامت ما در خوزستان با پاك شدن گناهان و سپيد شدن قلبهايمان همراه باشد . نصيب همه باد انشا الله .

« اللهم الرزقنا توفيق الشهاده في سبيلك »

و در آخر حركت به سوي حرم حضرت فاطمه معصومه ( سلام الله عليها ) و گل نرگس ( عجل الله تعالي فرجه الشريف )

حرم حضرت معصومه مسجد مقدس جمكران  

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 8:25  توسط سجده  | 

« شهيد باقري »

در كمال تواضع با بسيجي ها غذا مي خورد . در اوج درگيري كنار مجروحين مي نشيند و گپ مي زند . با نهايت صلابت عمليات را فرماندهي مي كند و به فرماندهان لشكرها و تيپ ها دستور مي دهد ، در همان لحظه براي يك شهيد اشك مي ريزد و ... آدم پيچيده اي بود شهيد باقري ...

                                                        ***

... ادامه

ساعت سه و ده دقيقه به هويزه رسيديم . مراسمي كنار قبر شهيد سيد حسين علم الهدي شروع شده بود كه ما اواسط برنامه رسيديم . خيلي خيلي با صفا بود .

چهارم دي ماه هزار و سيصد و پنجاه و نه بيست تا سي نفر از جوانان با دست خالي ، اما با دل استوار از ايمان و توكل ، مقابل دشمن تا دندان مسلح ايستادگي كردند . هيچ كس زنده نماند ! عراقيها با تانك از روي اجساد مطهر شهداي هويزه گذشتند ، طوري كه هيچ اثري از شهدا نماند . بعدها جنازه ها به سختي شناسايي شدند . حسين را از قرآني كه در كنارش بود شناختند . قرآني با امضاي امام و آيت الله خامنه اي .

 يادمان شهداي هويزه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 7:53  توسط سجده  | 

« شهيد باقري »

شايد در دلش بعضي بچه ها را بيشتر دوست داشت ولي در ظاهر اين را بروز نمي داد . به خاطر همين همه احساس مي كردند كه باقري به آنها نزديكتر است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 8:33  توسط سجده  | 

« شهيد باقري »

حدود چهل و هشت ساعت بود كه نخوابيده بود . و به طور پيوسته رانندگي كرده بود . يك لحظه خوابش برد كه تصادف كرد . بلافاصله او را به بيمارستان در اصفهان بردندو بعد به تهران كه در بيمارستان شريعتي بستري شد .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 8:7  توسط سجده  | 

« شهيد باقري »

سه تا تيپ درست كرده بود : كربلا ، امام حسين ، عاشورا و چند گردان مستقل . پشت بي سيم به رمز مي گفت :« كربلا ! امام حسين اومد ! عاشورا ! امام حسين تنهاست .» براي جابجايي نيروها از منطقه آهودشت به گرم دست مي گفت :« آهوها رو بفرستين اون جايي كه هواش گرمه .» نيروي كاركشته كه مي خواست ، مي گفت :« كنسرو پخته بفرستين ، نه خام .»

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 10:30  توسط سجده 

« شهيد باقري »

مامان و باباش مي خواستند پشت سرش نماز بخوانند . هر چي اصرار مي كردند ، قبول نمي كرد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 8:22  توسط سجده 

« شهيد باقري »

كنار هم نشسته بودند . سلام نماز را كه دادند ، گفت :« قبول باشه ». احمد دلش مي خواست بيشتر با هم حرف بزنند . ناهار را كه خوردند ، حسن ظرفها را شست . بعد از چايي ، كلي حرف زدند ، خنديدند . گفت :« حسن بيا به مسئول اعزام بگيم ما مي خواهيم با هم باشيم . مي آي ؟»

ـ باشه . اين طوري بيشتر با هميم .

ـ آقا جون مگه چي ميشه ؟ ما مي خوايم با هم باشيم .

ـ با كي ؟

ـ اون پسره كه اونجا نشسته . لاغره . ريش نداره .

مسئول اعزام نگاه كرد و گفت :« نمي شه .»

ـ چرا ؟

ـ پسر جون ! اوني كه تو مي گي فرمانده س . حسن باقريه . من كه نمي تونم اونو جايي بفرستم . اونه كه همه رو اين ور ، اون ور مي فرسته .

                                                        ***

... ادامه

ساعت يازده و چهل دقيقه به طرف طلائيه حركت كرديم . آثار جنگ تحميلي شامل دژ ، ميادين مين ، خاكريزها ، سنگرها ، سيم هاي خاردار ، تله هاي انفجاري ، تانكهاي سوخته در كنار جاده ها به چشم مي خورد . و حسينيه حضرت ابوالفضل عليه السلام كه محل زيارت شهداي گمنام است . شهيد گمنام ، فرزند روح الله ...

طلائيه ـ حسينيه حضرت ابوالفضل

حاج حسين خرازي همين جا بود كه گفت :« امشب شب عاشوراست . نماينده امام از ما خواستند در طلائيه وارد عمل شويم . ما با تمام توان لشكر ، به دشمن خواهيم زد هر كس مي تواند بماند و هر كس نمي تواند آزاد است برود .» در آن شب و روز عاشورايي ، خود به عباس بن علي اقتدا كرد و دستش را در راه خدا فدا كرد . عمليات به سختي دنبال مي شد و فقط غيرت بچه ها بود كه كار را به جلو مي برد . منحني زن هاي عراق منطقه را شخم مي زدند و وجب به وجب خمپاره اي بر زمين مي نشست و رزمنده اي به زمين مي افتاد . در آن سختي كار ، شهيد ميثمي گفت :« هر كس در طلائيه ايستاد ، اگر در كربلا هم بود مي ايستاد .» جنازه خيلي ها در طلائيه ماند و هرگز برنگشت .

اما امسال طلائيه ديگر طاقت نياورد و دلش آتش گرفت .

به طرف سه راهي شهادت مي روم ، سه راهي شهادت واقع در انتهاي دژ محل شهادت دهها شهيد بود . اين آثار از آن موقع به يادگار مانده است .

سه راهي شهادت

فقط افسوس مي خورم كه در اين دنيا مانده ام اما نمي دانم چگونه زندگي كنم .

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 8:9  توسط سجده  | 

« شهيد باقري »

بچه ها از اين همه جابجايي خسته بودند . من هم از دست بالايي ها خيلي عصباني بودم . به حسن گفتم :« ديگه از جامون تكون نمي خوريم ، هر چي مي شه بشه . بالاتر از سياهي كه رنگي نيست .» حسن خيلي شمرده گفت :« بالاتر از سياهي خون شهيده كه رو زمين مي ريزه .» گفتم :« خسته شديم ، قوه محركه مي خوايم .» دوباره گفت :« قوه محركه خون شهيده .»

                                                        ***

... ادامه

ساعت هفت و نيم صبح از بيمارستان صحرايي امام حسين عليه السلام ( يكي از چهار بيمارستان صحرايي زمان جنگ ) به سوي منطقه زيد حركت كرديم . بيمارستان صحرايي نيز در نزديكي همين منطقه بود .

خاكريزش مرتفع بود و آن طرف تا چشم كار مي كرد آب بود و آب ... . يكي از راويان آنجا از خاطرات مي گفت و اين را تاكيد كرد كه امسال اولين بار است كه زائران از اين منطقه ديدن مي كنند ، اين منطقه بكر است و سالهاي قبل هيچ يك از زائران اين منطقه را نديده اند .

نيروهاي عراقي پس از پيشروي ، خط پدافندي خود را در اين پاسگاه قرار داده بود و تا پايان جنگ تحميلي در اين منطقه مستقر بودند .

منطقه زيد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 8:42  توسط سجده  | 

« شهيد باقري »

تانكهاي عراقي داشتند بچه ها را محاصره مي كردند . وضع آنقدر خراب بود كه نيروها به جاي فرمانده لشكر مستقيما به حسن بي سيم مي زدند .

همين الان راه مي افتي ، مي ري طرف نيروهات ، يا شهيد مي شي يا با اونا بر مي گردي . خيلي تند و محكم مي گفت .

اگه نري باهات برخورد مي كنم . به همه فرمانده ها هم مي گي آر . پي . جي بردارند ، مقاومت كنند . فرمانده زنده اي كه نيروهاش نباشن نمي خوام .

                                                        ***

... ادامه

ساعت چهار عصر به سوي شلمچه حركت كرديم ...

بوي كرب و بلا مي آيد . پلك ها ديگر طاقت اشك را ندارند .

ءادخل يا الله ، ءادخل يا رسول الله ، ءادخل يا اميرالمومنين ، ءادخل يا فاطمه الزهرا ، ءادخل يا حسن بن علي ، ءادخل يا حسين بن علي ... ءادخل يا ملائكه الله

كفشها سنگيني مي كنند پاهايم توي شن هاي نرم فرو مي رود . گرم اما لطيف . من جايي رفته ام كه جاي پاي مرداني بود كه تفاوت آنها با من از زمين تا انتهاي آسمان بود .

شكست هاي پياپي ، دشمن را به اين نتيجه رسانده بود كه به جاي حالت تهاجمي ، حالت تدافعي بگيرد . دست به كار شد و در شلمچه ، موانع وسيعي به شكل « نون » ، و به ارتفاع هفت متر ساخت كه عرض دهانه باز آنها سيصد متر و به طرف ايران بود ، ديدي كه عراق از اطراف اين گودال به سر رزمنده هاي ايراني داشت ، امكان هر گونه تحركي را از آنها مي گرفت و براي فتح هر يك از اين موانع ، شهداي بسياري تقديم شد اما بالاخره از تمامي موانع گذشتند .

نمي خواستم برگردم . سه سال آمده بودم اما غروب شلمچه را نديده بودم ديدم چه غروبي ...

دلم مي خواست آنجا نماز بخوانم ، چهار نفر از رفقا دير آمدند . شب شد . همه جا را سكوت فرا گرفته بود اما خوب كه توجه مي كردي شهدا داشتند حرف مي زدند . و چه زيبا بود شب شلمچه . شلمچه بوي ياس مي داد بوي سيب مي داد . ولي نه خوب كه توجه كني شلمچه بوي مهدي مي دهد .

كم كم لحظه وداع فرا مي رسد خدايا وداع چقدر سخت است . گريه امانم نمي دهد . جسمم مي رود اما دلم را در شلمچه جا مي گذارم .

 يادمان شهداي شلمچه      دروازه ورودي عراق در كنار پادگان شلمچه ، كه دو گنبد سبز كوچك روي آن قرار دارد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 8:55  توسط سجده  | 

« شهيد باقري »

هي مي رفت و مي آمد . براي رفتن به خانه دو دل بود . يادش رفته بود ، نان بگيرد . بهش گفتم :« سهميه امروز يه دونه نون و ماست پاكتيه . همينو بردار و برو » گفت :« اينو دادن اينجا بخورم . نمي دونم ، زنم مي تونه بخوره يا نه .»

گفتم :« اين سهم توست . مي توني دور بريزي ، يا بخوري .» يكي دو بار رفت و آمد . آخر هم نان و ماست را گذاشت و رفت .

                                                        ***

... ادامه

ساعت دوازده به سوي مسجد جامع خرمشهر حركت كرديم . ( همان شهر و مسجدي كه در چنين روزي آزاد گرديد . )

در راه خرمشهر از مقابل پادگان حميد رد شديم . جايي كه سال پيش همين مواقع آنجا بوديم يادش به خير . از ابتداي جنگ تحميلي به اشغال ارتش متجاوز عراق در آمد و در مرحله دوم عمليات بيت المقدس در سال شصت و يك آزاد گرديد . ارتش متجاوز عراق بعد از بيست ماه اشغال اين پادگان در زمان عقب نشيني و فرار اين پادگان را به طور كامل منهدم نمود . آثار تخريب همچنان باقي است .

پادگان حميد - آثار تخريب پشت نخل

به خرمشهر رسيديم . خرمشهر در تاريخ چهار آبان پنجاه و نه به اشغال عراق در آمد و تبديل به خونين شهر شد . و پس از نوزده ماه اشغال در تاريخ سوم خرداد هزار و سيصد و شصت و يك آزاد شد .

مسجد جامع خرمشهر كه مركز تجمع رزمندگان اسلام در مقاومت سي و پنج روزه و اولين محل تجمع در سوم خرداد بود .

گنبد سوراخ شد نور روز آمد توي شبستان مسجد . گرد و خاك تمام مسجد را پر كرد . ديگر مسجد روشن روشن بود . مسجد جامع خرمشهر ، قلب شهر بود . مادري بود كه فرزندان خويش را زير بال و پر گرفته بود و در بي پناهي پناه داده بود و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود و آنگاه نيز كه خرمشهر به اشغال متجاوزان در آمد ، و مدافعان ناگزير شدند كه به آن سوي شط خرمشهر كوچ كنند ، باز هم مسجد جامع ، مظهر همه آن آرزويي بود كه جز در بازپس گيري شهر برآورده نمي شد . مسجد جامع ، همه خرمشهر بود .

مسجد جامع خرمشهر - سال هشتاد و پنج

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 9:1  توسط سجده  | 

« شهيد باقري »

اوج گرماي اهواز بود . بلند شد ، دريچه كولر اتاقش را بست . گفت : به ياد بسيجي هايي كه زير آفتاب گرم مي جنگيدند .

                                                         ***

... ادامه

ساعت نه شب بالاخره به خونين شهر رسيديم . و شب را در محلي كه بيمارستان قديم نام داشت گذرانديم . صبح ساعت هفت با رمز يا حسن يا حسن يا حسن ، به سوي اروند حركت كرديم ساعت نه به آنجا رسيديم .

رودي مشهور ، رودي بنام اروند . اروندي كه قشنگ بود ، تنها بود . اي اروند حال كه با من سخن نمي گويي پس بيا باهم بناليم ... مسيري را پياده رفتيم يك باران زيبا و آرامي مي آمد كه منطقه را زيباتر كرده بود . بوي آب و خاك . بوي شهدا . ترنم باران و درياي اشك كه به هم آميخته شده اند . بعضي از بچه ها با صداي انفجار هايي كه از بلندگوهاي يادمان پخش مي شد فكر كردند واقعي است و نشستند و فرياد زدند . صداي هلي كوپتر در فضا مي پيچيد با صداي دلنواز و پر از احساس و آرامش بخش شهيد آويني . به كنار اروند رسيديم . اروند دل ناآرامي داشت .

كنار اروند با حسرت و آه دل مي نشينم و خيره خيره آب را تماشا مي كنم ، آب بوي شهادت مي دهد . آن طرف فاو ديده مي شود و رفت و آمد اتومبيل هاي عراقي . ياد آن روزها افتادم ، يادش به خير ...

راستي چه زيبا و شگفت انگيز است موجهاي خروشان اروند .

اروند آرام باش ! آرامتر . اين رود چه بسيار رازها كه با خود دارد . بسياري از وصيت نامه ها كنار اين رود و پاي همين نخل ها و نيزارها نوشته شده است .( جاده اروند در زير آتش مستقيم عراق قرار داشت . )

نخل هاي كنار اروند

و در كنار رود يادمان شهداي گمنام والفجر هشت ، مكاني از عشق و قبرهايي آكنده از راز ، گمنام ، فرزند روح الله ، سكوت است كه حرف مي زند .

يادمان شهداي والفجر هشت - كنار اروند رود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 8:13  توسط سجده  | 

« شهيد باقري »

عصر بود كه از شناسايي آمد . انگار با خاك حمام كرده بود . از غذا پرسيد ، نداشتيم . يكي از بچه ها تندي رفت از نزديكي شهر چند سيخ كوبيده گرفت كبابها را كه ديد داد زد :« اين چيه ؟» زد زير بشقاب و گفت :« هر چي بسيجي ها خوردن ، از همون بيار ، نيست ، نون خشك بيار .»

                                                          ***

...ادامه 

باورتان مي شود تا دوكوهه رفتيم و اجازه ندادند پياده شويم فقط نماز ظهر و عصر و حركت . حالم خيلي گرفته شد . چون شنيده بودم دوكوهه نقطه اتصال زمين به آسمان است . خدايا من مشتاق ديدن آنجا بودم . اشك از چشمانم سرازير مي شود . شهدا ! شهيد همت ! اين رسمش نيست . اين همه راه آمديم و حال از كنار دوكوهه رد مي شويم . دلم شكست . بدجوري هم شكست . قطره هاي اشك را از گونه هايم پاك كردم . اصلا مسئولين كاروان اينهمه مي گفتند دوكوهه دوكوهه خدايا پس چرا ما نرفتيم ؟! من ماندم و يك دنيا حسرت . به زحمت خودم را به اتوبوس رساندم . تصوير بسياري از شهدا از جلوي چشمم مي گذرند . بغض گلويم را گرفته احتياج به گريه دارم اما اشكي در چشمانم نيست تا سرازير شود چشمانم از اشك خالي شده .

ساعت سه و پنجاه دقيقه به يك ايستگاه صلواتي در نزديكي انديمشك رسيديم و پياده شديم . آنجا اولين نخل را ديدم . نمي دانم چرا چهره شهيد همت از جلوي چشمم گذشت .    

  مزار شهيد همت - شهرضا - اصفهان

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 8:43  توسط سجده  |