تبليغاتX
داغ شقایق

داغ شقایق

« شهيد همت »

نظم و انضباط حاج همت مثال زدني بود . يك بار در زمان جنگ براي ديدار با علما به قم رفتند . وقتي كه به ديدار يكي از علما رفته بودند ، ايشان مشغول تدريس بودند ؛ مجبور شدند كه كلاس را تعطيل كنند و ديدار داشته باشند . حاج همت خيلي ناراحت شد و گفت : بايد طوري تنظيم وقت مي كرديم كه وسط درس آقا نرسيم . حالا فكر مي كنند ما آدمهاي بي نظمي هستيم و يگان هايمان را هم همين طوري اداره مي كنيم . دفتري داشت كه تمام برنامه هايشان را بر اساس زمانبندي خاص يادداشت مي كرد و هميشه كارها را اولويت بندي مي نمود .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 8:18  توسط سجده  | 

« شهيد همت »

حاج همت در بين فرماندهان يگان هاي رزمنده از محبوبيت خاصي برخوردار بودند ، در واقع محبوبترين فرمانده ، حاج همت بود . وقتي ايشان براي نيروهايش سخنراني مي كرد ، تا صحبتش تمام مي شد ، ميكروفون را مي گذاشت و از دست بچه هاي بسيج فرار مي كردند كه روي سرش نريزند !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 8:7  توسط سجده  | 

« شهيد همت »

در مهران ، عمليات والفجر سه انجام شد و بخشي از آن آزاد شد . ولي ارتفاع كله قندي هنوز در دست دشمن بود . كله قندي ارتفاع تيزي بود كه دشمن در نوك آن مستقر بود و دور آن را سيم خاردار كشيده بودند و مين كار گذاشته بودند و هيچ محور ورودي نداشت . حاج همت يك گردان نيرو برداشتند و موفق شدند كله قندي را آزاد كنند . و اينجا بود كه حاج همت خودش را در رويارويي با دشمن نشان داد و در مهران مثل يك ستاره درخشيد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 7:59  توسط سجده  | 

میلاد نور مبارک
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 8:35  توسط سجده 

« شهيد همت »

از وقتي اين ظرفهاي تفلون را خريده بوديم ، چند بار گفته بود :« يادت نره فقط قاشق چوبي بهش بزني .»

ديگر داشت بهم بر مي خورد با دل خوري گفتم « ابراهيم ، تو كه اين قدر خسيس نبودي .» براي اين كه سوء تفاهم نشود ، زود گفت « نه ! آدم تا اونجا كه مي تونه ، بايد همه چيز رو حفظ كنه . بايد طوري زندگي كنه كه كوچكترين گناهي نكنه .»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 7:57  توسط سجده 

« شهيد همت »

چنگ زد تو خاك و گفت :« اين آخرين عملياتيه كه من دارم مي جنگم . »

اصلا همت چند روز پيش نبود . خيلي گرفته بود . هميشه مي گفت :« دوست دارم بمونم و اون قدر درد بكشم كه همه گناهانم پاك بشه .» مي گفت :« دلم مي خواد زياد عمر كنم و به اسلام و انقلاب خدمت كنم . »

ولي اين روزها از بچه ها خجالت مي كشيد . مي گفت :« نمي تونم جنازه هاشونو ببينم .» ماندن براش سخت شده بود .

گفتم :« اين چه حرفيه حاجي ؟ قبلا هر كي اين حرف ها رو مي زد مي گفتي نگو . حالا خودت داري مي گي .»

انگار دردش گرفته باشد ، مشتش را محكم تر كرد و گفت :« نه . من مطمئنم »

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 8:16  توسط سجده  | 

شهيد همت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 8:35  توسط سجده  | 

« شهيد همت »

هنوز آفتاب نزده بود . كه به دوكوهه رسيديم . بعضي بچه ها تازه رسيده بودند و در كنار راه آهن داشتند نماز مي خواندند . حاجي تا اين صحنه را ديد ، رنگش پريد و قدم هايش تند شد .

ـ اين چه وضعشه ؟ بچه ها بايد رو سنگ و كلوخ نماز بخونن ؟ اقلا يه حسينيه بزنين اينجا .

ـ بودجه نيست حاجي

حاجي از كوره در رفت « اگه بودجه نيست يه صندوق بزنين كه هر كي اينجا رد مي شه دو تومن توش بندازه . اين جوري بودجه تامين مي شه . »

آشفتگي حاجي رل ديد ، با شرمندگي گفت :« ديگه چوب كاري نكنين ان شا الله درست مي شه .»

گوشه انبار يك كلنگ بود . حاجي برش داشت و گفت :« كلنگ اول رو مي زنم . اگه تا بيست روز ديگه پول جور نشد ، صندوق رو به پا مي كنم . »

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 8:44  توسط سجده  | 

« شهيد همت »

به رخت خوابها تكيه داده بود . دستش را روي زانوش كه تو سينه اش كشيده بود ، دراز كرده بود و دانه هاي تسبيحش تند تند روي هم مي افتاد . منظر ماشين بود ؛ دير كرده بود . مهدي دور و ورش مي پلكيد ، هميشه با ابراهيم غريبي مي كرد ، ولي آن روز بازيش گرفته بود . ابراهيم اصلا محل نمي گذاشت . هميشه وقتي مي آمد مثل پروانه دور ما مي چرخيد ، ولي اين بار انگار آمده بود كه برود . خودش مي گفت روزي كه من مساله محبت شما را با خودم حل كنم ، آن روز ، روز رفتن من است .

عصباني شدم و گفتم : تو خيلي بي عاطفه اي از ديشب تا حالا معلوم نيست چته .

صورتش را برگردانده بود و تكان نمي خورد . برگشتم تو صورتش . از اشك خيس شده بود .

بندهاي پوتينش را كه يك هوا گشادتر از پاش بود ، با حوصله بست . مهدي را روي دستش نشاند و همين طور كه از پله ها پايين مي رفتيم گفت : « بابايي ، تو روز به روز داري تپل تر مي شي . فكر نمي كني مادرت چه طور مي خواد بزرگت كنه .» و سفت بوسيدش .

چند دقيقه اي مي شد كه رفته بود . ولي هنوز ماشين راه نيفتاده بود . دويدم طرف در كه صداي ماشين سر جا ميخ كوبم كرد ، نمي خواستم باور كنم . بغضم را قرت دادم و تو دلم داد زدم : اون قدر نماز مي خوانم و دعا مي كنم كه دوباره برگردي .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 8:20  توسط سجده 

« شهيد همت »

زنگ زده بود كه نمي تواند بيايد دنبالم . بايد تو منطقه مي ماند . خيلي دلم تنگ شده بود . آن قدر اصرار كردم تا قبول كردم خودم برود . من هم بليت گرفتم و با اتوبوس رفتم اسلام آباد .

كف آشپزخانه تميز شده بود . همه ميوه هاي فصل تو يخچال بود ؛ تو ظرفهاي ملامين چيده بودشان . كباب هم آماده بود روي اجاق . بالاي يخچال يك عكس از خودش گذاشته بود ، با يك نامه .

وقتي مي آمد خانه ، من ديگر حق نداشتم كار كنم . بچه را عوض مي كرد . شير براش درست مي كرد . سفره را مي انداخت و جمع مي كرد . پا به پاي من مي نشست لباس ها را مي شست ، پهن مي كرد ، خشك مي كرد و جمع مي كرد . آن قدر محبت به پاي زندگي مي ريخت كه هميشه بهش مي گفتم : درسته كم مياي خونه . ولي من تا محبت هاي تو رو جمع كنم ، براي يك ماه ديگه وقت دارم .

نگاهم مي كرد و مي گفت : « تو بيش تر از اينا به گردن من حق داري . » يك بار هم گفت : « من زودتر از جنگ تموم مي شم . و گر نه ، بعد از جنگ به تو نشون مي دادم ، تموم اين روزها رو چه طور جبران مي كنم . »

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 7:56  توسط سجده 

« شهيد همت »

بسم الله را گفته و نگفته شروع كردم به خوردن . حاجي داشت حرف مي زد و سبزي پلو را با تن ماهي قاطي مي كرد . هنوز قاشق اول را نخورده ، رو كرد به عباديان و پرسيد : « عبادي ! بچه ها شام چي داشتن ؟ »

ـ همينو

ـ واقعا ! جون حاجي ؟

ـ نگاهش را دزديد و گفت : « تن رو فردا ظهر مي ديم »

حاجي قاشق را برگرداند . غذا تو گلو گير كرد .

ـ حاجي جون ، به خدا فردا ظهر بهشون مي ديم .

حاجي همين طور كه كنار كشيد ، گفت : « به خدا منم فردا ظهر مي خورم .»

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 7:52  توسط سجده  | 

« شهيد همت »

يكي از بچه ها مرا كشاند طرف سنگري كه سوراخ سوراخ شده بود ؛ پر از تركش بود . رفتيم تو سنگر . انگار همه دنيا را كوبيدند تو سرم . جنازه محمود شهبازي آنجا بود .

مي رفت و مي آمد ، مي گفت : « محمود رو نديدين ؟»

مي گفتيم : « نه » مي گفت : « قرار نبوده بره جايي »

كسي جرات نداشت بگويد چي شده . گذشته از دوستي و رفاقتي كه بينشان بود ، او بازوي حاجي بود . يك دفعه مثل اين كه چيزي به دلش برات شده باشد ، رفت تو فكر .

دستي به ريش هاي بلند و كم پشتش كشيد و زمزمه كرد : « انا لله و انا اليه راجعون . الحمد لله رب العالمين » هر وقت خبر شهادت فرمانده گرداني بهش مي رسيد ، همين حال را داشت . بعد آرام مي شد . سرش را بالا مي گرفت و مي گفت : « حالا فلاني رو جاش بذارين .»

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 8:13  توسط سجده  | 

« شهيد همت »

روز سوم عمليات بود . حاجي هي مي رفت خط ، و بر مي گشت . آن روز ، نماز ظهر را به او اقتدا كرديم . سر نماز عصر ، يك حاج آقاي روحاني آمد به اصرار حاجي ، نماز عصر را ايشان خواند .

مساله دوم حاج آقا تمام نشده ، حاجي غش كرد و افتاد زمين . ضعف كرده بود و مجبوري ، گوشه سنگر نشسته بود . با دست ديگر بي سيم را گرفته بود و با بچه ها صحبت مي كرد ؛ خبر مي گرفت و راهنمايي مي كرد . اين جا هم ول كن نبود .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 8:30  توسط سجده 

« شهيد همت »

تا دو سه ي نصف شب هي وضو مي گرفت و مي آمد سراغ نقشه ها و به دقت وارسيشان مي كرد . يك وقت مي ديدي همان جا روي نقشه ها افتاده و خوابش برده . خودش مي گفت :« من كيلومتري مي خوابم » واقعا همين طور بود . فقط وقتي راحت مي خوابيد كه تو جاده با ماشين مي رفتيم .

تو عمليات خيبر وقتي كار ضروري داشتند . رو دست نگهش مي داشتند . تا رهاش مي كردند ، بي هوش مي شد . اين قدر كه بي خوابي كشيده بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 9:10  توسط سجده 

« شهيد همت »

ـ بابايي ، اگه پسر خوبي باشي ، امشب به دنيا مي آي . و گر نه من همه اش تو منطقه نگرانم . تا اين را گفت حالم بد شد . دكمه هاي لباسش را يكي در ميان بست . مهدي را به يكي از همسايه ها سپرد و رفتيم بيمارستان . تو راه بيشتر از من بي تابي مي كرد . مصطفي كه به دنيا آمد ، شبانه از بيمارستان آمدم خانه . دلم نيامد حالا كه ابراهيم يك شب خانه است . بيمارستان بمانم .

از اتاق آمد بيرون . آن قدر گريه كرده بود كه تو چشم هايش خون افتاده بود . كنارم نشست و گفت : « امشب خدا منو شرمنده كرد . وقتي حج رفته بودم . تو خونه خدا چند تا آرزو كردم . يكي اين كه تو كشوري كه نفس امام نيست ، نباشم ؛ حتي براي يك لحظه . بعد ، از خدا تو رو خواستم و دو تا پسر . براي همين ، هر دو بار مي دونستم بچه مون چيه ، مطمئن بودم خدا روي منو زمين نمي ندازه . بعدش خواستم نه اسير شم ، نه جانباز ؛ فقط وقتي از اولياالله شدم ، در جا شهيد شم . »

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 7:49  توسط سجده 

« شهيد همت »

سر تا پا خاكي بود . چشم هايش سرخ شده بود ؛ از سوز سرما . دو ماه بود نديده بودمش .

ـ حداقل يه دوش بگير ، يه غذايي بخور بعد نماز بخون .

سر سجاده ايستاد . آستين هايش را پايين كشيد و گفت :« من با عجله اومدم كه نماز اول وقتم قضا نشه .»

كنارش ايستادم . حس مي كردم هر آن ممكن است بيفتد زمين ، شايد اين جوري مي توانستم نگهش دارم .

                                              ***

                                               صلي الله عليك يا فاطمه الزهرا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 7:30  توسط سجده  | 

« شهيد همت »

جلوي ماشين را گرفت . كسي را كه پشت فرمان نشسته بود ، خوب برانداز كرد . از قيافه طرف پيدا بود او هم مثل خودش بسيجي است .

ـ شما ؟

ـ منو نمي شناسي ؟

ـ نه . اجازه هم ندارم هر كسي رو راه بدم داخل .

ـ باشه . منم همين جا مي مونم . بالاخره يكي پيدا مي شه ما رو بشناسه .

از دور ديدم كنار پادگان ، ماشين پارك شده و يك نفر با لباس پلنگي تكيه داده به ديوار و سرپا نشسته . رفتم جلو .

حاجي ! چرا اينجا نشستي !

ـ هيچي . راهم ندادند تو .

خيلي عجيب بود .

ـ اين چه حرفيه ! خب مي گفتيد ...

شرمنده شده بود . كمي هم هول كرده بود . آمد جلو و شروع كرد به بوسيدن صورت حاجي و عذر خواهي كردن كه او را نشناخته . حاجي هم بوسيدش و گفت :« نه . كار خوبي كردي . تو وظيفه ات را انجام داده اي .»

                                              ***

شهادت مظلومانه آيت الله دكتر بهشتي و هفتاد و دو تن از ياران امام را تسليت عرض مي نمايم . روحشان شاد .                                                 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 7:33  توسط سجده  | 

« شهيد همت »

ساعت يك يا دو نصفه شب بود . صداي شر شر آب مي آمد ، تو تاريكي نفهميدم كيه . يكي پاي تانكر نشسته بود و يواش ، طوري كه كسي بيدار نشود ، ظرف ها را مي شست . جلوتر رفتم . حاجي بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 8:1  توسط سجده  | 

« شهيد همت »

مثل فنر از جا كنده شد . هميشه جلوي پاي بسيجي بلند مي شد و بعد انگار سالها همديگر را نديده باشند ، مي پريدند بغل هم .

بسيجي دراز كشيده بود كف سنگر ، سرش را بالا آورده بود و به پاهاي حاجي كه با دوربين اطراف را مي پاييد ، تكيه داده بود و درددل مي كرد .

يك وقت مي ديدي او را تنگ ، بين دستهايش گرفته . صورت به صورتش مي گذاشت و انگار زير گوش حاجي ورد بخواند ، لب هايش مي جنبيد . حاجي بين اين دست ها چه قدر آرام بود .

تا مي ديدشان ، گل از گلش مي شكفت . مي دويد طرفشان ؛ آن ها هم . حاجي براي بچه ها يا يك پدر بود ، يا يك پسر ، يا يك برادر . بعد از چند روز دوري ، مثل اينكه گمشده اي را پيدا كرده باشند ، دست مي كشيدند به سر و دوش حاجي و او را بو مي كردند .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 8:29  توسط سجده  | 

« شهيد همت »

تو جبهه اين قدر به خدا مي رسي ، مي آي خونه يه خورده ما رو ببين . شوخي مي كردم . آخر هر وقت مي آمد ، هنوز نرسيده ، با همان لباس مي ايستاد به نماز . ما هم مگر چه قدر پيش هم بوديم . نصفه شب مي رسيد . صبح هم نان و پنير به دست ، بندهاي پوتينش را نبسته سوار ماشين مي شد كه برود . نگاهم كرد و گفت :« وقتي تو رو مي بينم ، احساس مي كنم بايد دو ركعت نماز شكر بخونم .»

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 7:56  توسط سجده  | 

مرا كشت خاموشي لاله ها

دريغ از فراموشي لاله ها

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 10:2  توسط سجده 

« شهيد همت »

دو تايي با حاج احمد روي كاغذهايي درشت نوشته بودند « الموت لامريكا » . كاغذها را لوله كرده بودند تو دستشان و كناري ايستاده بودند . يكيشان مخ يكي از شرطه ها را كار گرفته بود . اون يكي دست گذاشته بود پشت شرطه . مثلا گرم گرفته بودند چند دقيقه بعد به هم اشاره كردند . دست از سرش برداشتند و او راهش را كشيد و رفت .

سر و صداي عرب ها مي آمد . ريخته بودند دور و بر شرطه بي خبر از همه جا . بيچاره تازه فهميده بود چه رودستي خورده . پشتش برچسب « الموت لامريكا » زده بودند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 7:58  توسط سجده