تبليغاتX
داغ شقایق

داغ شقایق

... ادامه

ديگر لازم نبود چهره اش را ببينم ، اندام درشتش زار مي زد كه « حاجي است » .

- سلام ، خسته نباشي ، حاجي !

مثل اينكه از حضور من خوشش نيامده باشد ، مكثي كرد و بعد آرام آرام نگاهش را به پشت سر چرخاند

ـ سلام عليكم و رحمة الله

بلند شد . سر زانوهايش را تكاند و بيرون آمد . صورتش گل انداخته بود . دانه هاي درشت عرق كه از شيار پيشاني اش گذشته بودند و خود را لابلاي محاسن پرپشتش پنهان مي كردند .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 7:48  توسط سجده 

پيكر بي سر

خاكهاي نمناكي در زاويه چپ حياط ريخته شده بود . رد ريخته ها نشان مي داد كه خاكها را از داخل كتابخانه بيرون آورده اند .

گفتم حتما مي خواهند آنجا را مرتب كنند ، شايد هم وسيع ترش كنند . نمي دانم ، شايد حس غريبي ناخواسته مرا به داخل هل داد . نبض زمين با ضرباهنگي يكنواخت مي زد . گودالي حفر شده بود به درازاي يك انسان . « پناه بر خدا » دلم مثل شن ريزه هاي لبه گودال ريخت پايين .

هنوز نگاهم را داخل گودال نگردانده بودم كه دلهره اي به جانم انداخت . متوجه من نشده بود . همچنانا نبض زمين مي زد . به داخل گودال خم بود و چهره اش معلوم نبود . هيكل درشتش تمام حفره را پر كرده بود . كمي سرش را بلند كرد ، آستينش را روي پيشانيش عبور داد . خيس شد . تند تند نفس مي زد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 9:45  توسط سجده  |