... ادامه
ديگر لازم نبود چهره اش را ببينم ، اندام درشتش زار مي زد كه « حاجي است » .
- سلام ، خسته نباشي ، حاجي !
مثل اينكه از حضور من خوشش نيامده باشد ، مكثي كرد و بعد آرام آرام نگاهش را به پشت سر چرخاند
ـ سلام عليكم و رحمة الله
بلند شد . سر زانوهايش را تكاند و بيرون آمد . صورتش گل انداخته بود . دانه هاي درشت عرق كه از شيار پيشاني اش گذشته بودند و خود را لابلاي محاسن پرپشتش پنهان مي كردند .