تبليغاتX
داغ شقایق

داغ شقایق

حالا كه حاجي از آن بيرون آمده بود ، درست مثل يك قبر بود . حتي لبه و لحد هم داشت . گفتم : پناه بر خدا اين براي چيست ؟ لبخندي زد و گفت : پناه بر خدا ندارد ، مومن !

هر كه باشي و به هر جا برسي     آخرين منزل هستي اين است

بعد دستي بر شانه ام زد و گفت :« اين قبر حقير فقير شير علي سلطاني است . » در حاليكه سعي مي كردم تعجبم را پنهان كنم ، نگاهي آميخته به ترس و تحقير در قبر دواندم . رعشه اي شبيه هول قيامت از ستون مهره هايم عبور كرد . البته چيزي نگفتم . ولي به نظرم آمد براي قد رشيد حاجي كوچك باشد .

وقتي حاجي شهيد شد پيكر بي سر را همان جا دفن كردند و شگفتا كه آن قبررا براي پيكر بي سرش اندازه گرفته بودند . 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 7:3  توسط سجده  |