تبليغاتX
داغ شقایق

داغ شقایق

چند شب به عمليات مانده بود . مي بايست به اتفاق چند نفر از بچه ها براي شناسايي منطقه به قلب دشمن مي زديم . بعد از ظهر پنج شنبه بود كه بار و بساطمان را بستيم ، با يكايك برادران خداحافظي كرديم ، از زير قرآن رد شديم و به سوي مقصد راه افتاديم . در يك خط و پشت سر هم راه مي رفتيم .

غروب بود كه به نزديكي هاي خط رسيديم . بايد تا تاريك شدن هوا ، صبر مي كرديم . وضو گرفتيم و همانجا به نماز ايستاديم ، بعد هم دسته جمعي دعاي توسل خوانديم . بعد از نماز و نيايش ، هوا كاملا تاريك شده بود . بلند شديم و راه افتاديم .

نزديكي هاي منطقه دشمن بوديم كه به رودخانه اي برخورد كرديم . طبق نقشه ، سنگر دشمن در آن طرف رود بود .

تصميم گرفتيم كه از رودخانه عبور كنيم ، ولي سكوت مرگباري در منطقه حكمفرما شده بود و به هيچ عنوان نمي توانستيم حركت كنيم . با كوچكترين صدايي ، عمليات لو مي رفت و آنها پي به قصد ما مي بردند . از شانس بد ، آن شب حتي صداي تير و توپ و خمپاره هم شنيده نمي شد . فقط سكوت بود و صداي شرشر رود . آن موقع  شب حتي صداي جيرجيرك ها هم صدا نمي كردند . وقت داشت به سرعت مي گذشت و بچه هاي زيادي به اميد ما در راه بودند . هر لحظه به انجام عمليات نزديك مي شديم . جلو رفتيم ، آرام و با احتياط خواستيم وارد رودخانه شويم كه ناگهان يكي از بچه ها داخل حوضچه گلي كه اطراف رودخانه قرار داشت ، افتاد . هر چه تلاش مي كرد بيرون بيايد فايده اي نداشت و بيشتر در گل فرو مي رفت . به طرفش رفتيم . وحشتناك بود ، تازه متوجه شديم آنجا باتلاق بزرگي است كه آن موقع شب ، از ديد ما پنهان مانده است . يكي از بچه ها به طرفش رفت و دستش را محكم گرفت ، او هر لحظه پايين و پايين تر مي رفت . ناگهان منوري از طرف يكي از سنگر ها پرتاب شد و منطقه را كاملا روشن كرد . همه روي زمين دراز كشيديم . بچه ها آيه « و جعلنا » را زير لب زمزمه مي كردند . باز منور دوم شليك شد . ولي هيچ سر و صدايي بلند نشد .

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:49  توسط سجده  |