پيكر بي سر
خاكهاي نمناكي در زاويه چپ حياط ريخته شده بود . رد ريخته ها نشان مي داد كه خاكها را از داخل كتابخانه بيرون آورده اند .
گفتم حتما مي خواهند آنجا را مرتب كنند ، شايد هم وسيع ترش كنند . نمي دانم ، شايد حس غريبي ناخواسته مرا به داخل هل داد . نبض زمين با ضرباهنگي يكنواخت مي زد . گودالي حفر شده بود به درازاي يك انسان . « پناه بر خدا » دلم مثل شن ريزه هاي لبه گودال ريخت پايين .
هنوز نگاهم را داخل گودال نگردانده بودم كه دلهره اي به جانم انداخت . متوجه من نشده بود . همچنانا نبض زمين مي زد . به داخل گودال خم بود و چهره اش معلوم نبود . هيكل درشتش تمام حفره را پر كرده بود . كمي سرش را بلند كرد ، آستينش را روي پيشانيش عبور داد . خيس شد . تند تند نفس مي زد .
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 9:45  توسط سجده
|
