تبليغاتX
داغ شقایق -

داغ شقایق

... ادامه

ديگر لازم نبود چهره اش را ببينم ، اندام درشتش زار مي زد كه « حاجي است » .

- سلام ، خسته نباشي ، حاجي !

مثل اينكه از حضور من خوشش نيامده باشد ، مكثي كرد و بعد آرام آرام نگاهش را به پشت سر چرخاند

ـ سلام عليكم و رحمة الله

بلند شد . سر زانوهايش را تكاند و بيرون آمد . صورتش گل انداخته بود . دانه هاي درشت عرق كه از شيار پيشاني اش گذشته بودند و خود را لابلاي محاسن پرپشتش پنهان مي كردند .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 7:48  توسط سجده