تبليغاتX
داغ شقایق -

داغ شقایق

... ادامه

دست به كار شديم و با زحمت بسيار بالاخره آن جوان بسيجي را كه تا چانه اش در گل فرو رفته بود از داخل باتلاق بيرون آورديم و به سرعت از آن منطقه فاصله گرفتيم . در حال راز و نياز و منتظر فرصت مناسب بوديم كه قورباغه اي شروع به قورقور كرد . به ناگاه يكي ، دو تا شد و دو تا آنقدر زياد شدند كه اگر داد و فرياد هم مي كرديم محال بود كسي صداي ما را بشنود . صداي قورقور قورباغه ها هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد و هر كدام با صداي بلندتري قورقور ميكردند . فرستاده هاي خدا رسيده بودند . از خوشحالي روي پا بند نبوديم و با صداي بلند شكر مي كرديم و الله اكبر مي گفتيم . با خيال راحت سريع داخل رودخانه شديم . از آنجا گذشتيم و پشت درختهاي آن منطقه ، پنهان شديم . ما در چند قدمي آنها بوديم و آنها بي خيال در سنگر هاي خود خوابيده بودند .

در منطقه مانديم تا نيروهاي كمكي رسيدند . نزديكي هاي صبح بود كه عمليات شروع شد و با گفتن الله اكبر به طرف دشمن يورش برديم . عراقي ها كه از اين حمله كاملا گيج شده بودند ، بي هدف شليك مي كردند و قبل از اينكه بتوانند كاري انجام دهند ، به اسارت ما در آمدند .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 9:9  توسط سجده  |